گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

    | فهرست يادنامه آيت... طاهري صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |    

 چشم انداز ایران - يادنامه آيت... طاهري - بهار 1393

خاستگاه آیت‌الله طاهری

دکتر عبدالحسین ساسان؛ فرزند ارشد آیت‌الله طاهری

من از هنگام پایان دبیرستان برای ادامه تحصیل و خدمت وظیفه عمومی ناگزیر شدم خارج از اصفهان و محیط خانواده باشم. اگرچه هنگام تعطیلات به اصفهان می‌آمدم ولی معمولا اقامت طولانی نداشتم. به‌خصوص در دوران‌های پرحادثه تبعید و زندان مرحوم پدرم و خیزش یکپارچه و تاریخی مردم شریف اصفهان برای آزادی ایشان، در اصفهان نبودم، خیزش عظیم مردم باعث شدکه اصفهان به نخستین شهری تبدیل شود که در آن حکومت نظامی برقرار شد. من خبر این رویدادها را در  رسانه‌های خارج کشور می‌خواندم و می‌شنیدم ولی خود شاهد عینی این دوره از زندگی ایشان نبودم. تنها دوره‌ای از زندگی ایشان که من خودم شاهد عینی بودم دوران طلبگی مشارالیه در قم بود و بازگشت به اصفهان برای آغاز مبارزات. بدیهی است که از دوران کودکی خاطرات چندانی برای انسان نمی‌ماند، مگر از روزهای متفاوت یا مهم زندگی شخصی. بازگویی یا بهتر بگویم بازنویسی شماری از همین روزهای متفاوت، ممکن است برای شما نیز جذاب باشد.

مهمترین خاطره من از کودکی هنگامی است که فرصت ميهمانی‌های دوره‌ای روزهای پنجشنبه هر هفته با پدرم بود.گمان می‌کنم هر هفته روزهای پنجشنبه، یکی از شاگردان مرحوم آیت‌الله سیدمحمد محقق داماد باید همدرسان خود را به نهار دعوت می‌کرد. آنچه ایجاد تردیدکرده آن است که آیا هر هفته دوره برگزار می‌شد یا هر ماه. اکنون که این خاطرات را  بازنویسی می‌کنم می‌بینم که اکثر آن همدوره‌ای‌ها در تاریخ چهاردهه اخیر ایران نقش‌های برجسته‌ای برعهده داشته‌اند. شماری از آنان که هم‌اکنون به یاد می‌آورم عبارت بودند از مرحوم آیت‌الله‌العظمی منتظری، حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدموسی شبیری زنجانی، حضرت آیت‌الله‌العظمی موسوی اردبیلی، مرحوم آیت‌الله دکتر محمد بهشتی، مرحوم آیت‌الله مطهری که ظاهراً در برخی از جلسات دوره‌ای شرکت می‌کرد و عضو منظم نبود، مرحوم آیت‌الله آذری قمی، مرحوم آیت‌الله حاج میرآقا موسوی زنجانی، آیت‌الله حاج سید صادق روحاني، آیت‌الله حاج سید مهدی روحانی، مرحوم آیت‌الله سیدرضا صدر، مرحوم آیت‌الله سید موسی صدر و...، فهرست اسامی همدوره‌ای‌ها  قطعاً طولانی‌تر است.  ولی متأسفانه من برخی از مهمانان را نمی‌شناختم و یا اکنون نام آنان را به خاطر ندارم. ولی گمان می‌کنم اگر از شخصیت‌های بازمانده درخواست شود تا این فهرست را تکمیل یا حتی تصحیح کنند، سند ارزشمندی برای تاریخ معاصر ایران خواهد بود. به‌ویژه اگر از مقولات و مباحث مطرح شده در این دوره‌ها نیز جست‌وجو شود. متأسفانه من در دوران کودکی یا نوجوانی در موقعیتی نبودم که مباحث و گفت و شنودهای دوره‌های پنجشنبه را درک کنم و به خاطر بسپارم.تنها مبحثی که به یاد دارم این است که درباره انقلاب مشروطیت گفت‌وگوي بسياري می‌شد.

یکی از مقررات دوره‌های پنجشنبه این بود که فقط باید آبگوشت تهیه شود ولی مخلفات دیگر مثل گوشت زده که اصفهانی‌های آن زمان آن را «یخنی» (yakhnie) می‌گفتند و سبزی‌خوردن و ترشی هم مجاز بود. شنیده بودم که  بعضی از اعضای این دوره توانایی تدارک ناهار را نداشتند. مرحوم آیت‌الله داماد به این افراد کمک‌هایی می‌کرد و شاید هم هزینه ميهمانی را  می‌پرداخت ولی خود ایشان به ندرت در ناهار دوره‌ها حاضر می‌شد. در میان اصحاب درس آیت‌الله داماد تا جایی که به خاطر دارم دو نفر از این مقررات معاف بودند، چون فرض براین بود که از خانواده‌های نسبتاً ثروتمند هستند. یکی از آنها آقای شرف‌الدین بود. متأسفانه نام کوچک ایشان را به خاطرندارم و نمی‌دانم پس از پايان تحصیلات کجا رفته‌اند. ایشان طلبه بسیار خوش‌سیمایی بودند که لباس‌های بسیار فاخری می‌پوشیدند. لباده گواردین راه‌راه با عبای اعلای شکلاتی بر قامت بلند و لاغر ایشان بسیار برازنده بود. فارسی را هنوز با لهجه لبنانی صحبت می‌کرد و همین بر گیرایی کلامش می‌افزود. گویا خانواده ایشان در لبنان آب و علیق و مستغلات زیادی داشتند، از این‌رو ایشان یک طلبه به معنای متعارف کلام نبود. وقتی دوره‌های پنجشنبه به منزل ایشان می‌افتاد با غذاهای بسیار خوشگوار لبنانی از همدرسان خود پذیرایی می‌کرد. من هم یکبار که نوبت مهمانی ایشان بود با گریه و زاری با پدرم همراه شدم تا طعم خوراکی‌های لبنانی را که بسیار شنیده بودم بچشم. به راستی که تجربه متفاوتی بود.

طلبه دیگری که مجاز بود یا شاید تخلف او نادیده گرفته می‌شد مرحوم پدرم بود. پدر من هم یک طلبه متعارف نبود. زیرا اولاً خاستگاه خانوادگی متفاوتی داشت. ثانیاً مادرم - که خدا او را به سلامت دارد- دست‌پخت بسیار خوبی داشت. شنیده بودم که میهمانی‌های منزل پدرم مانند ميهمانی‌های منزل آقای شرف‌الدین، شلوغ‌تر از سایر ميهمانی‌هاست. مرحوم آیت‌الله داماد حداقل دوبار - تا جایی که به ياد دارم- در نوبت دوره پدرم شرکت کردند. البته شاید این به دلیل علاقه زیادی بود که آیت‌الله داماد به پدرم داشت.

در مورد خاستگاه خانوادگی پدرم که موضوع ناتمام پاراگراف پیشین است، مطلبی خواهم نوشت، ولی پیش از آن به ثبت خاطره‌ای می‌پردازم که از همین دوره‌های روزهای پنجشنبه برایم تداعی شد. این خاطره به حضرت آیت‌الله‌العظمی سید موسی زنجانی مربوط می‌شود. ایشان نه‌تنها شخصاً از نظر هوش، حافظه و مذاق علمی در حوزه قم و به‌خصوص در میان اصحاب درس آیت‌‌الله داماد شهرت داشتند، بلکه خانواده و فرزندان ایشان هم از ذوق ادبی و شعری برخوردار بودند. شواهد زیادی به خاطر دارم ولی یکی از لطیف‌ترین این رویدادها مربوط به یکی از روزهای پنجشنبه‌ای است که دوره در منزل مشارالیه برگزار شده بود. مرحوم پدرم پس از بازگشت به خانه می‌گفتند آقای زنجانی (البته پدر در آن دوران ایشان را آقا موسی می‌گفتند) برای آوردن چای از اتاق بیرون رفتند، مدتی طول کشید تا با سینی چای بازگشتند در حالی که به شدت می‌خندیدند. پس ازآنکه چای را تعارف کردند و قبل از آنکه برای‌آوردن سینی دیگر بروند، گفتند خانواده من صاحبان کفش‌های پشت در را درست حدس زده‌اند.  مثلاً گفته بودند این کفش‌هایی که پهلوی هم در یک گوشه است  متعلق به فلانی، آن کفشی که هر لنگه‌اش یک جايی است متعلق به فلان شخص و آن کفشی که تازه واکس‌خورده و تمیز است قاعدتاً باید متعلق به آقای بهشتی باشد. آقای زنجانی که خود به دقت نظر و قوت حافظه شهرت داشتند از هوش، فراست و دقت خانواده خود خاطرات بسیاری نقل کرده بودند.

به موضوع ناتمام خاستگاه خانوادگی پدرم بازگردم. پدر ایشان ـ که در خانواده، حاج‌آقابزرگ نامیده می‌شدند ـ مشوق اصلی و تأمین‌کننده تسهیلات برای تحصیل و زندگی فرزند خود بود. حاج‌آقا بزرگ تا هنگامی که زنده بود هزینه تحصیل نوادگان خود را نیز تأمین می‌کرد. نمی‌دانم کجا و چگونه تحصیلات علوم جدیده را انجام داده بود. آنچه من به یاد دارم از گفته‌های خود ایشان در مورد تأسیس دبیرستان‌های قدیمی اصفهان است که «مدرسه گل‌ها» و «مدرسه کشاورزی» نامیده می‌شد. ایشان دبیر فرهنگ بوده است که در روزگار ما آموزش و پرورش خوانده می‌شود. در آن زمان به‌دلیل کمبود دبیر، کسانی که می‌توانستند رشته‌های مختلف را تدریس کنند، منزلت بیشتری داشتند. حاج‌آقابزرگ اصلاً ریاضیات و زبان فرانسه را تدریس می‌کرد ولی چون علوم حوزوی را هم تحصیل کرده بود در تدریس ادبیات فارسی، عربی، قرآن و شرعیات نیز فعال بوده است. تنوع دروسی که تدریس می‌کرد موجب شد که به اردل در چهارمحال و بختیاری دعوت و آموزش فرزندان خوانین بختیاری به او سپرده شود. این رویداد موجب شد که نسبتاً از تمکن مالی برخوردار باشد. لذا تنها فرزند پسر خود را برای تحصیل در حوزه علمیه قم تا پایان این دوره پشتیبانی می‌کرد.

حاج‌آقابزرگ صاحب هفت پسر شده بود، که به بیماری‌های عفونی رایج مبتلا شده و در کودکی مرده بودند. تنها پسری که برایش مانده و تبلورآرزوهای او بود، تحصیلات خود را در قم تمام کرده و برای مبارزه به اصفهان بازگشته بود. من نیز دوره نوجوانی را آغاز کرده بودم و همه با هم در خانه پدر بزرگ زندگی می‌کردیم. هر چند گاه یک‌بار صدای چرخ‌های یک جیپ در کوچه می‌پیچید. رنگ از چهره حاج‌آقابزرگ می‌پرید و لب‌هایش شروع به لرزیدن می‌کرد. هنگامی‌که مأموران ساواک برای جلب پدر می‌آمدند، پدربزرگ نمی‌توانست روی پاهایش بایستد. زانوهايش می‌لرزید. لب ایوان می‌نشست. به «دالان» و راهرویی نگاه می‌کرد که اتاق و کتابخانه پدر در آن بود و به مأمورانی که می‌آمدند و تنها پسرش را با خود می‌بردند. زانوهايش یارای آن را نداشت که او را مشایعت کند. اشک‌هایش بند نمی‌آمد و او با آستین پیراهن آبی‌رنگش که دست‌‌های لرزانش را پوشانده بود، دانه‌های اشکش را از ما پنهان می‌کرد. همه ما که شدیداً به پدربزرگ وابسته بودیم، دور او جمع می‌شدیم. مادربزرگ حالش از او هم بدتر بود ولی همه خویشتنداری می‌کردند تا شعله‌های آتش در قلب حاج‌آقابزرگ افروخته‌تر نشود. ساعتی پس ازآن پرسش‌های بی‌پایان و بی‌پاسخ من آغاز می‌شد و لابد برآزردگی و اندوه پدربزرگ می‌افزود:

چرا خدا ظالم‌ها را آفریده است؟

چرا شاه نمی‌گذارد عیسی به دین خود، موسی به دین خود و مسلمان هم به دین خود باشد؟

آیا شاه می‌داند که پدر را کشیدند و بردند؟ آیا می‌داند که شما گریه می‌کنید؟ آیا می‌داند که...؟

آیا می‌شود یک روزی بیاید که  حکومت، مردم خود را شکنجه نکند؟

آیا می‌شود یک روزی بیاید که دولت با مردم آشتی کند؟

آیا می‌شود مردم و حکومت با هم دوست باشند؟

آیا کشوری هست که حکومتش، مردمش را دوست بدارد و مردم هم حکومت خود را دوست بدارند؟

امروز که نوشتن این یادداشت‌ها مرا به گذشته برگرداند بیش از همیشه دلم برای حاج‌آقابزرگ می‌سوزد. برای رنج‌ها و دردهایش. و برای شکیبایی و بردباری‌هایش در برابرآن همه پرسش‌های کودکانه‌ای که ذهن من و فرزندان هر یک از زندانیان سیاسی را، در هر گوشه‌ای از جهان تسخیر کرده است. پرسش‌هایی بی‌پایان؛ پرسش‌هایی بی‌پاسخ.                    

 

     | فهرست يادنامه آيت... طاهري صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |