گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

    | فهرست يادنامه آيت... طاهري صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |    

 چشم انداز ایران - يادنامه آيت... طاهري - بهار 1393

ایستادگی تا کجا؟

خاطره‌ای از حجت‌الاسلام هادی غفاری

بازگشت آيت‌الله طاهري از تبعیدTA \s "آيت‌الله طاهري"  و استقبال بي‌نظير از ايشان همراه با اجراي با صلابت نماز‌جمعه‌، رژيم را عصباني كرد. شب هنگام به منزل ايشان هجوم برده‌، او را دستگير و به سوي تهرانTA \s "تهران"  روانه كردند. حجت‌الاسلام هادي غفاريTA \s "هادي غفاري"  كه براي برگزاري مراسم شهدا در مسجد سيدTA \s "مسجدسيد" ، به اصفهان آمده بود از پيش درآمد‌هاي اين دستگيري در شب این رویداد سخن مي‌گويد:

«یک شب قبل از این واقعه در اصفهان به منزل آقاي طاهري رفتم‌. آقاي طاهري گفت‌: زنده‌اي؟ گفتم‌: بله زنده هستم‌. گفت‌: لكن من مطلع شدم كه در به در به دنبال شما هستند. سپس افزود: اتفاقاً ما فردا توي مسجد سيدTA \s "مسجد سيد"  مي‌خواهيم مراسم چهلم بگيريم‌. شما بايد منبر برويد. گفتم‌: آقاي طاهري من اگر منبر بروم‌، اصفهان قطعاً كشته خواهد داد، منبرم بدون كشتار نخواهد بود. ايشان گفت‌: وظيفه ما و شما اين است كه شاهTA \s "شاه"  را ساقط كنيم و حكومت اسلامي را در كشور ايجاد نماييم‌. گفتم‌: شما جايز مي‌دانيد كه من منبر بروم‌؟ گفت‌: من خودم هم مي‌آيم‌. من هم اگر كشته شدم‌، مهم نيست‌. گفتم‌: باشد، پس براي اين كه بيشتر بتوانم مردم را تحريك كنم و روحيه مذهبي‌شان را بالا ببرم‌، با عمامه سفيد منبر نمي‌روم‌. گفت‌: بسيار خب با عمامه من منبر برويد، سپس عمامه‌شان را پيچيدند و بر سر من قرار دادند. براي منبر آماده شديم‌. دوستانم را نيز خبركردند تا بيايند، يكي از ايشان (شهيد احمد حجازي‌) مي‌گفت‌:آقاي غفاري‌، ما اصفهان را آزاد خواهيم كرد. دوستان پرسيدند: آقاي غفاري‌، بعد از منبر چه مي‌كنيد؟ گفتم‌: نمي‌دانم‌، موقع برگشتن چه بكنم‌. آقاي طاهري گفت‌: بعد از منبر شما، بچه‌ها، شهر را به آتش خواهند كشيد، اين هم كليد خانه من‌، ضمناً با ماشين خودتان نرويد. ماشين من در منزل آقاي طاهري پارك شده بود، منزل ايشان هم در محله حسين‌آبادTA \s "حسين‌آباد"  نزديك دروازه شيرازTA \s "شيراز"  قرار داشت‌. رفتم بالاي منبر، اوايل سخنراني بود كه ديدم آقاي طاهري TA \s "طاهري"  اصفهاني آمد. من شروع كردم به سخنراني درباره وقايع مختلف شهر‌ها و گفتم كه چگونه با مردم‌، بد برخورد كرده‌اند. سخنراني‌ام تقريباً يك ساعت طول كشيد، از منبر كه پايين آمدم‌، ديگر هيچي دست خودم نبود، تنها راهي كه وجود داشت اين بود كه خودم را بزنم به موج مردم‌. ديدم كه همه برنامه‌‌هاي طراحي شده به هم خورده است‌، لباس‌هايم را در همانجا عوض كردم‌، عبا و عمامه‌ام زير دست و پاي مردم ماند، ولي به هر حال قيافه‌ام عوض شده بود. آمدم توي خيابان‌، كنار رودخانة زاينده‌رود. آنجا يك سينما بود و در كنارش يك ساندويچ فروشي‌، ديدم مردم با پليس درگيري خياباني شديدي دارند، پليس را مردم پس زده‌اند و شهر كاملاً در اختيار بچه‌‌ها بود. مأموران پليس گاز اشك‌آور مي‌زدند، بچه‌‌ها سينما و ساندويچ‌فروشي كنارش را كه معمولاً ساواكي‌ها در آنجا اجتماع مي‌كردند آتش زده و وسايل عرق‌فروشي‌ها و آن ساندويچ فروشي را وسط خيابان ريخته بودند و خيابان هم بند آمده بود. آرام آرام جنگ مغلوبه شد و ساواكTA \s "ساواك"  و شهرباني بر شهر مسلط شدند. ساعت حدوداً چهار بعدازظهر بود. من ساعت ده صبح به منبر رفته و حالا گرسنه و تشنه و خسته بودم‌، مردد بودم كه كجا بروم‌؟ در خيابان چهارباغ‌، مأموران پليس هر عابري را مي‌ديدند مي‌گرفتند. به داخل كوچه‌اي رفتم كه متأسفانه بن‌بست بود، پليس هم به دنبال من مي‌آمد، فهميدم الآن است كه مرا بگيرند. ماندم چه كار كنم‌. سطلي آنجا بود، فكري به ذهنم رسيد و زود كفش‌هايم را در آوردم و پابرهنه شدم و پاچه‌‌هاي شلوارم را بالا زدم‌، سپس سطل را گرفتم دستم و داد زدم‌: آب حوض خالي مي‌كنيم‌، آن گاه در يك خانه را زدم و گفتم‌: خانم آب حوض نداري‌ من خالي كنم؟ فرش مي‌تكانم. اينها را با لهجة تركي غليظي مي‌گفتم‌. آن خانم گفت‌: نه آقا مگر نمي‌بيني توي شهر دعواست‌؟ حالا تو هم دنده‌ات درد گرفته است و آمده‌اي آب حوض خالي كني‌! بالاخره پليس رسيد و گفت‌: چه كار داري اين جا؟ گفتم‌: چه كار دارم چي است‌؟ زن و بچه‌ام نان مي‌خواهند ديگر! آب حوض خالي مي‌كنم‌، فرش مي‌شورم‌. آن يكي به همكارش گفت‌: ولش كن تو هم به اين بند كردي‌، بيا برويم اين كاره‌اي نيست به هر حال مرا ول كردند و رفتند، جلو يك تاكسي را گرفتم و گفتم‌: حسين‌آبادTA \s "حسين‌آباد" . تاكسي مرا سوار كرد، راننده تاكسي دو سه مطلب پرسيد كه شك كردم شايد خودش پليس باشد، خودم را زدم به آن راه و با لهجه تركي گفتم‌: من آب حوضي هستم او هم مرا توجيه مي‌كرد و مي‌گفت‌: (اينهايي كه تظاهرات مي‌كنند از خارج پول مي‌گيرند و...) پول توي جيبم نبود، خواستم پياده شوم گفت‌: كجا مي‌خواهي بروي‌؟ پيش خود گفتم اگر بگويم به سمت منزل آقاي طاهري خواهد فهميد، بنابراين گفتم والله من پول ندارم اين جا توي آلونك‌ها زندگي مي‌كنم. مرا حلال كن‌. گفت‌: برو گمشو حلالت كردم‌. آمدم در زدم‌. ديدم آقاي طاهري TA \s "طاهري"  تازه وارد منزل شده‌اند. لباسهايشان بهم ريخته و مندرس است‌. ايشان تا مرا ديد، بغل كرد و خيلي سفت به سينه‌اش چسباند و گفت‌: خبر كشته‌شدن تو را داشتيم‌. من هم قضايا را برايش تعريف كردم‌، تقريباً ساعت 10 شب بود كه شام را آوردند و خورديم‌. به آقاي طاهري گفتم مي‌خواهم بروم‌، گفت‌: نه‌. گفتم آقاي طاهري مأموران مي‌دانند كه من در منزل شما هستم‌. من روي منبر اسم شما را برده‌ام و از شما به‌عنوان شاگرد وارسته امام تجليل كرده‌ام‌. ايشان گفت به خانه من نمي‌ريزند. گفتم‌: آقا به خانه شما هم مي‌ريزند. ايشان گفت‌: نه نمي‌آيند من به‌هيچ‌وجه نمي‌گذارم كه شما از اينجا برويد. آن گاه بلند شد و در حياط را قفل كرد كليد را هم گذاشت توي جيبش آقاي طاهري خوابيد و جاي مرا هم كنار خودش انداخت‌. من هم خوابيدم‌، نصف شب بود كه يك‌دفعه دلم تالاپ تالاپ كرد. از خواب پريدم‌، با خودم گفتم حتماً امشب مي‌ريزند اينجا و مرا تكه‌تكه مي‌كنند. توي آن اتاق پسر آقاي طاهري محمدآقا هم خوابيده بود. او متوجه شد كه بيدار شده‌ام‌. از او پرسيدم‌: كليد در حياط كجاست‌؟ گفت‌: توي لباس‌هاي آقا است و آنها را هم زيرسرش گذاشته‌. با هر مكافاتي بود لباس را از زير سرش كشيدم و از توي جيبش. كليد‌ها را در آوردم آمدم توي حياط. پسرش گفت‌: صبح اگر پدرم بلند شود، از دست من عصباني مي‌شود. گفتم‌: اگر حتي پدرت تو را بزند، بهتر از اين است كه من كشته شوم‌. در خيابان با ماشين خودم به سمت شيرازTA \s "شيراز"  راه افتادم‌. با اين كه خوابم مي‌آمد با بدني خسته و كوفته رانندگي كردم‌. بعد‌ها مطلع شدم نيم ساعت بعد از اينكه من از منزل آقاي طاهري بيرون آمدم‌. ساواكTA \s "ساواك"  با عجله به خانه ايشان ريخته بود. در هر حال‌، آقاي طاهري را با لباس منزل دستگير كردند و بردند، ايشان وقتي از پسرشان مي‌شنوند كه من فرار كرده‌ام نگراني‌اش رفع مي‌شود. آقاي طاهري را از اصفهان به زنداني در تهرانTA \s "تهران"  بردند، آقاي طاهري اين جوري زندگي مي‌كرد. همه حركت‌هاي اصفهان از آقاي طاهري TA \s "طاهري"  اصفهاني نشأت مي‌گرفت‌.»[1]


[1]. خاطرات منتشر نشدة هادي غفاري‌، موجود در مؤسسه‌، فيش شماره 789. (نقل از کتاب تاریخ انقلاب در اصفهان نوشته عباس نصر در دست چاپ)

 

 

     | فهرست يادنامه آيت... طاهري صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |