گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

    |  صفحه اول  |  بایگانی ترجمه ها  |  بایگانی مطالب وارده |      

 

 

   مطلب وارده  

01 خرداد ماه 1388 - 2009 May 22

 

 

يادداشت مخملباف در حمايت از موسوي

 

دوشنبه، 28 اردیبهشت 1388

 

محسن مخملباف، كارگردان نام آشناي كشورمان كه فيلم‌هايش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسياري را براي ما زنده مي‌كند در يادداشتي  حمايت خود را ازميرحسين موسوي اعلام كرد و به روايت افكار و انديشه‌هاي ميرحسين موسوي پرداخت

متن كامل اين يادداشت با عنوانصف و صد يا كمي بهتر؟ بدين شرح است:

 

صف و صد يا كمي بهتر؟

 

1.ياد روزي افتادم در دوره انتخابات آقاي خاتمي ، ماچند تا مسافر درون يك تاكسي نشسته بوديم و بحث انتخابات خيلي داغ بود و راننده كه جواني بود و به نظر مي آمد تازه گواهينامه گرفته ،و هيجان زده بود.و از خوشحاليِ گواهينامه اي كه گرفته بود، بين مسافرها شيريني پخش مي كرد.اما بي اعتنا به قوانين ، با يك غرور زياد ،به شكل خطرناكي رانندگي مي كرد كه نگوو نبين.مسافرها هم بي خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بين مسافران زني بود كه مي گفت: من راي نمي دهم و برايم فرقي نمي كند كه چه كسي بر سر كار بيايد. من زندگي خودم را مي كنم.

در همين لحظه ماشين تصادف كرد و سر من و اين خانم به شيشه خورد.و هر دو از درد سرمان را گرفتيم. آن خانم كه وضعش از من بهتر بود، شروع كرد بر سر راننده جوان فرياد زدن، كه "اگه مي دونستم رانندگي بلد نيستي، اصلا سوار ماشين ات نمي شدم."

من كمي كه دردم آرام شد و خون سرم را كه پاك كردم، گفتم:خانوم شما كه از تجربيات درس مي گيرين، لطفا در انتخابات شركت كنين و به كسي كه فكر مي كنين حتي يك كمي بهتره راي بدين، و نذارين ماشين مملكت به دست يك راننده اي كه ناشيه و تجربه نداره و قوانين رو رعايت نمي كنه بيفته، و زندگي من و شما و70 ميليون ايروني ديگه رو به خطر بندازه.

2.منتقدين خاتمي صفر و صدي ها بودند.آن ها كه مي گفتند: چون خاتمي ما را به صد در صد خواسته هايمان نرساند ،پس به هيچ درد نمي خورد.آن ها چون به صدي كه مي خواستند در دوره خاتمي نرسيدند ،پس انتخابات را تحريم كردند و به موقعيت صفرِ احمدي نژادي در 4 سال گذشته رسيدند.

اكنون دوباره يك فرصت ديگر است كه مي تواند بر تاريخ ايران، حداقل 4 سال، و حداكثر خدا مي داند تا كي! اثر كند.

آن ها كه پاي صندوق نمي روند، سهم خود را از وضعي كه بعدا پيش مي آيد، فقط در خيال خود كم مي كنند. و مي خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبي پيش نيامد، بگويند: اي بابا! تقصير ما نبود. ما كه اصلا در انتخابات شركت نكرديم.

در حالي كه شركت نكرده ها، نقش بيشتري در انتخاب احمدي نژاد داشتند تا شركت كرده ها. احمدي نژاد از راي هايي كه به صندوق ريخته شد، بر سر كار نيامد. او از فرصت راي هايي كه من و تو به صندوق نريختيم ،پيدايش شد.

آمار نشان مي دهد كه ماهايي كه در دور دوم قهر كرديم وپاي صندوق ها نرفتيم، تعدادمان از آن ها كه به احمدي نژاد راي دادند، بيشتر بود.

من خودم وقتي قلم را برداشتم تا اين مطلب را بنويسم،فكر منفي هميشگي به سراغم آمد و از خودم پرسيدم: آيا اين مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد...مدتي در فكر رفتم.و دوباره ديدم از خودم سوال صفر و صدي كرده ام.حداقل خاصيت اين مقاله اين است كه خودم را متعهد به راي دادن مي كند و حتما، حداقل روي يك نفر از خوانندگان اثر مي كند. من اگر به همين دو راي هم دلخوش كنم، خودم را از تفكر منفي صفر و صد نجات داده ام.من به كمي بهتر فكر مي كنم.

من مي خواهم اگر اين بار هم اتفاق بد قبلي تكرار شد، به وجدان خودم بگويم:من راي خودم را دادم و در وضع پيش آمده مقصر نيستم.

3.مي گويند ملت ها، مثل آدم ها ،هر كدام خصلتي دارند. ملت ايران با آن كه ظاهر مدرني دارد و با پول نفت ابزار زندگي مدرن را هم فراهم كرده، اما عقلش سنتي است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از كامپيوتر و هواپيما و مترو براي زندگي بهتر استفاده كند، اما هنوز بلد نيست از صندوق راي، براي تغيير سرنوشتش استفاده كند.حداقل مي شود گفت ايراني در جزييات مدرن شده و در كليات هنوز سنتي است.اما روزي تغيير سرنوشت با صندوق راي را هم ياد مي گيرد.

3.سميرا فيلمي ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه اي است كه دلش براي يك بچه افليجي مي سوزد وآن بچه بي پا را بر دوشش سوار مي كند و هر روز به مدرسه مي برد.بعد از مدتي، آن بچه اي كه بر كول ديگري سوار است، حتي براي كارهاي خرد و ريزش هم از كول او پايين نمي آيد و باورش مي شود كه اسب سواري حق اوست.و آن كس هم كه سواري مي دهد، با آن كه سختي و ذلت مي كشد، اما كم كم به اين وضعيت عادت مي كند و باور مي كند كه سواري دادن تقدير تاريخي اوست.و چاره اي نيست. تا جايي كه رفته رفته واقعا اسب مي شود.

در معادله ستمي كه در روابط فردي و اجتماعي ما حاكم است، آن كه بر ما سوار است و ما كه سواري مي دهيم هردو مقصريم.

4.براي من آقايان موسوي و كروبي هر دو ايده آلند.هر دوي آن ها را از نزديك مي شناسم.با آقاي كروبي كه سال ها در زندان شاه بوده ايم.حتي مدتها دريك سلول بوده ايم.و روزها و شب هاي فشار و زندان و شكنجه را در روياي روزي كه عدالت و آزادي را خواهيم ديد، تحمل مي كرديم.

آقاي كروبي در زندان كه بود، قلب بزرگي داشت.امكان نداشت به يكي از زندانيان توسط يك زنداني ديگر ظلمي بشود و او سكوت كند.حتما مداخله مي كرد.من گريه او را زير شكنجه نديدم، اما بارها گريه او را براي ظلمي كه بر كسي رفته بود، با چشم خودم ديدم.

به دوستي كه در مجلس سال ها در كنار او بود گفتم: به من بگو آيا او هنوز مرد همان سال هاست. و يا حالا كه به قدرت رسيده، و رييس مجلس شده ،فراموش كرده است؟
آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.كسي نيست كه دستگير شود و او بشنود و پيگير كارش نباشد.

من يقين دارم كه اگر آقاي كروبي راي بياورد، وضع حقوق بشر كه زخم بي مرهم جامعه ماست، مرهمي و التيامي مي يابد. وحيثيت از دست رفته بين المللي ما تا حدود زيادي اعاده خواهد شد.

از طرفي او را تنها و بي ياور نمي بينم. در كنار او كساني را مي بينم كه تهران و ايران نيمه مدرن امروز، از معماري كلان امثال آن ها به وجود آمده است.

كروبي تجربه مديريت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد كشيده است.و براي آزادي سيلي خورده است. و خوشبختانه صفر و صدي نمي انديشد. و اگر به قدرت برسد، نمي خواهد مثل احمدي نژاد كشور را به دست يك جناح بسپارد. و بلد است براي حل مشكلات با جناح هاي مختلف مذاكره كند.ومذاكره در دنياي امروز رفتار شهروند متمدن است...

5.بامهندس موسوي در سال هاي اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقاي موسوي نقاشي مي كرد و استاد تاريخ هنر در دانشگاه تهران بود و خيلي جوان بود كه به نخست وزيري رسيد.و با آن كه بيشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتي نخست وزير شد، روز به روز حكمت عملي اش بر حكمت نظري اش چربيد.

از صميم قلب مي گويم :اگر آقاي موسوي نبود و حمايت هايي كه از داشتن يك سينماي ملي و بين المللي كرد، امروزه ما صاحب اين سينماي بلند آوازه در سطح جهان نبوديم.مهندس انوار و مهندس بهشتي در احياي سينماي ما نقش بنيادي داشتند ، اما بدون حمايت همه جانبه مهندس موسوي و پيگيري او اين كار عملي نمي شد.

موسوي با آن كه شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دين او، دكان كسب او نيست، و در مقام يك نخست وزير،يك شخصيت ملي است. من در همان سال ها از دهان خودش شنيدم كه در جواب متعصبي گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزير ارمني ها و اقليت ها هم هستم.من وقتي نخست وزيرم، بايد به منافع يك ملت بينديشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

از نظر اقتصادي هم مقايسه كنيد دوره مهندس موسوي و احمدي نژاد را.در دوره مهندس موسوي يك جنگ تمام عيار همه جانبه، در وسيع ترين ابعادش، بر اين ملت حاكم بود. اما نسل ما به خوبي به ياد دارد كه با سياست هاي اقتصادي او در بدترين شرايط تحريم اقتصادي، ما حتي دچار ده درصد تورم و گراني دوران احمدي نژاد هم نشديم.

در حالي كه در 4 سال احمدي نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتيم كه بارها و بارها پول بيشتري از فروش نفت به دست آورديم.اما با اين حال با اين تورم و گراني بي سابقه روبرو هستيم.
من مطمئن هستم كه اگر مهندس موسوي راي بياورد،هم اوضاع اقتصادي وهم اوضاع فرهنگي و هنري ايران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش هاي بين المللي را تخفيف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت كار عملي را در مقام يك نخست وزير دارد و هم فرصت كافي براي در حاشيه نشستن و انديشيدن به راه حل مشكلات را.

6..بعضي ها ازصندلي رياست جمهوري اعتبار مي گيرند. بعضي ها مثل خاتمي به آن اعتبار مي دهند. وبعضي ها وقتي بر اين صندلي مي نشينند هيجان زده مي شوند. مثل آقاي احمدي نژاد كه هنوز هيجانزده است.4 سال است بر اين صندلي نشسته هنوز خوشحالي اش فرو كش نكرده.هنوز شيريني پيروزي در انتخاباتش را پخش مي كند.و مدام از معجزه حرف مي زند.چون فقط بايد يك معجزه اتفاق بيفتد تا كسي مثل ايشان روي اين صندلي بنشيند.

درست نقطه مقابلش كسي چون مهندس موسوي است. او با آن كه مناسب اين صندلي است ، اما به آن بي ميل است. مهندس از نشستن روي اين صندلي به هيجان نمي آيد.چنان كه تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه اي كه او را روي اين صندلي نشانده حرف بزند. بيست سال كنار كشيدن او بهترين دليل براي بي ميلي او به قدرت است. به او راي بدهند ، خدمتش را مي كند. ندهند ، مسئوليت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش مي شود.

7.در اوايل انقلاب او در كارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هواي بودن در آن فضا هاي هنري دلخواهش پر مي زد.و به همين دليل تا از نخست وزيري كنار كشيد، بلافاصله به جمع دوستان هنري اش پيوست و يكسره با آنان بود.

اما تا وقتي در پست نخست وزيري بود، از هنرمنداني كه حتي از دوستانش بودند و به خاطر آن كه حالا او در حكومت بود، فاصله مي گرفتند، تشكر مي كرد.و مي گفت: استقلال هنرمند در سايه فاصله او از حاكمان است.او مي گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حكومت نزديك شود ، كم كم شرم و رودرواسي و چشم در چشمي مانع از آن مي شود كه هنرمند نقش واقعي خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشايد.او مي گفت: هنرمند سخنگوي ملت است ، نه سخنگوي حكومت.

اگرخود من در فضاي آن چناني آن دوران كه شما بهتر از من مي دانيد چه دوراني بود ، جانم را كف دستم مي گذاشتم و عروسي خوبان را مي ساختم و نهادهاي امنيتي مرا احضار مي كردند و آقايي كه براي ثواب بازجويي به همراه 12 بازجوي ديگر در خيابان فاطمي درساختمان وزارت كشور مشغول ثواب بازجويي كردن از من مي شدند و فيلم عروسي خوبان را توقيف مي كردند، اين مهندس موسوي بود كه فيلم را در هيئت دولت نشان مي داد و به وزرايش مي گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگويد تا ما خودمان را اصلاح كنيم ، پس ما در كدام آينه عيب خويش را ببينيم؟

فيلم عروسي خوبان با درد و جرات من ساخته مي شد، اما اكرانش ديگر به حمايت مهندس موسوي بستگي داشت.او مصداق بارز كسي بود كه مي گويد : من مخالف فكر توام ، اما جانم را مي دهم تا تو بتواني حرفت را بزني.

8.مي گويند مهندس موسوي در دوران نخست وزيري اش انقلابي بود.معلوم است كه بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستيد ،انقلابي نبوديد؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابي بودند. و مگر 30 ميليون مردم انقلابي نبودند كه همه در خيابان ها ريختند و انقلاب كردند؟چرا آلزايمر مصلحتي مي گيريم؟ما مردم ايران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اكثريت قاطع انقلاب كرديم و در اين تجربه 30 ساله از آنچه كرده بوديم ، خودمان هم عوض شديم.امروزه چه كسي هست كه بعد از اين تجربه پر فراز و نشيب 30 ساله ،شبيه 30 سال پيش اش باشد؟

مهندس موسوي هم عوض شده است. منتها او حتي عوض نشده آن دورانش نيز، از عوض شده امروزه خيلي ها بهتر است. او امتحان آزادي خواهي و عدالت طلبي اش را در دوران نخست وزيري اش داده است.فقط او يك اشكال دارد. و آن اين است كه هنوز شهيد نشده. ما ملتي هستيم كه تا كسي شهيد نشود، قبول نيست.براي ما آزادي خواه كسي است كه در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همين كه آزاد شد ، حتي اگر در حال ادامه مبارزه براي آزادي باشد، مي گوييم كلك بود، از خودشان است.

وچون ما هميشه صد در صد را مي خواهيم، آن هم صدي كه فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعيت صفر مي رسيم.و چون نگاه تاريخي نداريم، مدام تاريخمان تكرار مي شود.و چون نگاه علمي نداريم ، تجربياتمان را آزمايش نمي دانيم تا از آن قانون علمي كشف كنيم. همه چيز را بد شانسي يا خوش شانسي مي گيريم.اگر انقلاب ايران را آزمايشي مي گرفتيم كه سي ميليون نگاه علمي نتيجه آن را چه درست و چه غلط بررسي مي كند ، تا حالا به قوانين خوشبختي اجتماعي خود رسيده بوديم.

چند نفر هستند كه به 8 سال اصلاحات به عنوان يك آزمايش علمي اجتماعي ديگر نگاه كنند و از آن آزمايش، قوانين حاكم بر روند حركت در اين جامعه را كشف كنند.هر چند نفر باشند ، يكي از آن ها مهندس موسوي است. نگاه او علمي است. و به آزمايش انقلاب و اصلاحات ،مثل يك آزمايش نگاه مي كند و نه مثل يك رويا و آرمان. براي او آرمان، آزادي و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط يك آزمايش بزرگ اجتماعي است كه بايد منتظر نتايج علمي آن بود. هيچ دانشمندي به آزمايش هايش به ديده شكست و پيروزي و يا آرمان و ايمان نگاه نمي كند. و مگر بشر جز آزمايش راه ديگري براي شناخت علمي داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعي و خطا و آزمايش علمي ممكن است؟

آن ها كه با انقلاب بدند ، طوري غير علمي از انقلاب حرف ميزنند ، كه اگر مي توانستند يك انقلاب ديگر مي كردند.و براي همين از آزمايش ما نتيجه لازم را نمي گيرند و با آن كه به آزمايش ما فحش مي دهند، دنبال تكرار همان آزمايشند.

انگار انقلاب نسل ما بد بود ولي انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفي ما ايراني هستيم.وما ايراني ها در سود شريكيم، اما در زيان شراكتمان را به هم مي زنيم. تا حالا يك ايراني را ديده ايد كه خودش را در پول نفت سهيم نداند؟اما تا حالا چند تا ايراني را ديده‌ايد كه خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه هاي منفي اش سهيم بداند؟

براي رياست جمهوري ما يك چگوارا مي خواهيم كه ضمنا گاندي باشد و در عين حال مسلمان و شبيه حضرت علي و در عين حال سكولار و حتي لاييك كه در متن همه جريانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هيچ كسي ،دوستي و يا مراوده و يا دشمني نكرده باشد،و خيلي هم با تجربه باشد.اما قاطي هيچ جرياني نبوده باشد.و بعد از مدتي طولاني شكنجه و اعتصاب غذا شهيد شده باشد.

مگر مي شود يك شهيدآزادي و عدالت را يافت كه رييس جمهور ما شود؟

9.نكته ديگر نقش زن ايراني است كه هميشه از معادله سياست كلان ما حذف شده است.من تصور نمي كنم به اين زودي ها حتي وزير زن داشته باشيم ، چه رسد به اين كه رييس جمهورمان روزي زن باشد.

متاسفانه اين وضعيت در دنياي امروز فراگير است و خاص ايران تنها نيست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضي جاها اين مشكل با همسر رييس جمهور حل شده است. در امريكا كه كشوري است كه هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما راي مي دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در كنار او نقش بانوي اول را عهده دار مي شود. در فرانسه همسر رييس جمهور، يك هنرمند است و نقش بانوي اول را در كنار او بازي مي كند.در كنار مهندس موسوي خوشبختانه زن فرهيخته اي به نام زهرا رهنورد حضور دارد كه مي تواند اين نقش را عهده دار شود.

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترين زن هنرمند مسلمان ايران بود. ما در زندان سياسي مدام درباره يك دختر هنرمند و شجاع ايراني حرف مي زديم كه با جسارت و هنرش غوغا كرده است وهر روز منتظر خبر دستگيري اش بوديم.

بعدها كه انقلاب شد ، من يك روز در آسانسور روزنامه اي سوار شدم ، خانمي به همراه دختر بچه كوچكي سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پايين انداختم.و چشمم به كفش پاره اين خانم افتاد.يك دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسيد : شما فلاني هستي؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رويم نشد بگويم سال هاست منتظر ديدارشما بودم.

وقتي از آسانسور خارج شدم، فقط آن كفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزير كشور بود. امروزه من و شما كفش پاره را ملاك خوبي كسي نمي دانيم. از بس كه عوام فريبانه آن را خرج كرده اند. اما در آن روزگار ما شيفته آن داستان حضرت علي بوديم كه عده اي جمع شده بودند تا او را به حكومت راضي كنند و او مشغول وصله زدن به كفش پاره اش بود و مي گفت: دنيايي كه شما به من پيشنهاد مي كنيد،براي من بي ارزش تر از اين كفش پاره است.

براي نسل ما چنين داستان هايي و چنين بودني هايي آتش به روحمان مي زد. اگر كفش رهنورد كه زن نخست وزير آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،كفش 30ميليون ايراني ديگر بايد پاره مي بود ، و كسي به فكر نبود.

اين ها اينطور مي زيستند تا فراموش نكنند كه نماينده كدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرايطيم و نه اين چيزها آتش در جان كسي مي زند. اما انقلاب با اين قصه هايش بود كه جان نسل مرا به آتش مي كشيد و از داشتن و بودن بي نيازمان مي كرد.

در كنار اين سادگي و بي ميلي به دنيا كه هم ويژگي رهنورد بود و هم ويژگي مهندس موسوي،يك روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مديريت در آن ها وجود داشت.و همين بود كه آن ها را متفاوت مي كرد.و الا خيلي ها هستند كه ساده زيستند، و فقيرانه زندگي مي كنند، اما روح شان از زندگي شان فقير تر است.

مهندس موسوي آنقدر هنرمند است كه يك پست سياسي او را از خود بي خود نكند. و با آن كه مرد است ، اما در كنار او زني است كه مدام حقوق زنان را به ياد او مي آورد.
ما ايراني ها 70 ميليون جمعيت هستيم. نيمي از ما ايراني ها را زنان ايراني تشكيل مي دهند.آن ها راي مي دهند.آن ها در رنج هاي ما حتي بيش از ما رنج مي برند. اما هيچگاه در سطح كلان سياسي ، نقشي براي خود نمي بينند. براي شرايط كشور ايران، اين نقش نمادين بانوي اول ايران ، آن هم در كشوري كه به نهاد خانواده مي بالد، يك گام آغازين براي حل مشكل حضور زنان در عرصه سياسي است.و اين فرصتي است كه با وجود رهنورد در كنار موسوي مي تواند ايجاد شود.در دوران قبل دختران آقاي هاشمي بخصوص فائزه هاشمي اين نقش را به شكل ديگري داشت. وخدماتي كه فائزه هاشمي براي ورزش زنان انجام داد، بي نظير است. اما چون او هم هنوز شهيد نشده كسي نيست تا از او قدرشناسي كند...

10.به مادرم زنگ مي زنم و مي پرسم: مادر به كي راي مي دي؟ مي گه:مادر جون، تو كه نبودي، ديوارها نم كشيد. سقف خونه ترك برداشت، رفتم سر كوچه مون بنايي بود. يكي داشت يك خونه اي رو با كلنگ خراب مي كرد ، گفتم:" آقا خدا خيرت بده. بيا اين خونه رو تا سقفش نيومده روي سرمون ،درستش كن."

گفت:" خانوم من يك ... ام .كارم خراب كردنه. اگه مي خواي خونه تو خراب كني، بده دست من. اما اگه مي خواي درستش كني، برو يك مهندس پيدا كن."

محسن مخملباف

 

    |  صفحه اول  |  بایگانی ترجمه ها  بایگانی مطالب وارده