گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

    | فهرست يادنامه دكتر شريعتي صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |    

 چشم انداز ایران - دكتر شريعتي - خرداد 1392

شریعتی جامعه‌شناس

پارادوکس‌های شریعتی یا پارادوکس‌های جامعه‌شناسی؟

 

سارا شریعتی

 چشم‌انداز ایران: دکتر سارا شریعتی، جامعه‌شناس و عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هستند. آنچه در پی می‌آید متن سخنرانی ایشان در پانل «شریعتی و جامعه شناسی» در سمینار «شریعتی، دیروز، امروز، فردا» می‌باشد که در تاریخ 27 خرداد 1386 در حسینیه ارشاد ایراد شده است. تیترهای داخل متن و پی‌نوشت‌ها توسط «چشم‌انداز ایران» برای سهولت استفاده خوانندگان اضافه شده‌اند.

 زمانی که عنوان پانل «شریعتی و جامعه شناسی» مطرح شد، اولین واکنش‌ها این بود: این‌ها چه ربطی به ما دارد؟ این‌ها حساسیت‌های آکادمیک است. همانجا گفتم، ربطش شریعتی است و جامعه‌شناسی شریعتی و این موضوع خوبی شد برای طرح بحث من.

امروز که سی سال از شهادت شریعتی می‌گذرد و بیست و چند سال از انقلاب، جا دارد با فاصله‌ای که برقرار کردیم، به دور از منفعت، مصلحت، موضع و قدرت، به ارزیابی میراث علمی او بپردازیم و ببینیم که جایگاه امروزی شریعتی در متن علوم اجتماعی چیست؟ شریعتی چگونه جامعه‌شناسی است؟ این فرایند در خصوص بسیاری از متفکرانی که اندیشه‌شان با تحول تاریخی جامعه و جریانات سیاسی پیوند خورد، طی شده است. مارکس نمونه خوبی است. در یک دوره، مارکس کلید فهم جهانی بود که در دو اردوگاه نظم یافته بود، اردوگاه سوسیالیسم و اردوگاه کمونیسم. با فروپاشی دیوار برلن، با جهانی شدن... بسیاری از پایان مارکس سخن گفتند. ده سال بعد دریدا، «شبح مارکس» را نوشت و از مارکس و پسرانش نام برد. مارکسِ ایدئولوگِ اردوگاهِ سوسیالیست رفته بود، اما مارکس فیلسوف، اقتصاددان، جامعه‌شناس برخاسته بود و دغدغه او، همچون شبحی بر جهان بعد از او همچنان گسترده بود، جهانی که بیش از هر وقت، در چنبره فقر و بی‌عدالتی گرفتار شده بود.

می توان آیا امروز، به تأسی از دریدا، از سایه شریعتی بر جامعه ما و بازگشت او سخن گفت؟ آری و نه! آری به این دلیل که سایه شریعتی امروز به شکل سیالی بر فضای فکری جامعه ما حضور دارد. و نه! به این دلیل که به گواه سی سال مراسم ارشاد، به گواه حضور امروز شما و استقبالی که از او و کتاب‌هایش می‌شود، می‌توان گفت که شریعتی هیچ‌گاه از جامعه ما نرفت تا امروز از بازگشتش سخن بگوییم. در این دوره سی ساله، اندیشه‌اش بازخوانی شد، مورد نقد قرار گرفت، گاه متهم شد، اما هیچ‌گاه فراموش نشد.

****

شریعتی جامعه‌شناس، چهره ناشناخته‌ای از اوست. این ناشناختگی ریشه در ابهامی دارد که در نسبت میان شریعتی و آکادمی همواره برقرار بوده است. در حالیکه شریعتی ایدئولوگ اغلب در کانون مباحث و گفتگوهای انتقادی روشنفکران ما قرار داشته است، آکادمی به نوبه خود، هیچ‌گاه به ارزیابی میراث جامعه‌شناسانه شریعتی نپرداخت و با این سایه‌ای که بر سر جامعه‌شناسی ایران گسترده بود، تعیین تکلیف نکرد. می‌گویم سایه، چون شریعتی در حاشیه آکادمی، به شکل سیال و شناور، حضور دارد. مباحثش، از ایدئولوژی گرفته در جامعه‌شناسی معرفت، تا روایت‌هایش از کلاسیک‌های جامعه‌شناسی و سه‌گانه‌های اجتماعی‌اش، همواره مطرح است. همه ما خاطره داریم از کلاس درسی که در آن با پرسش دانشجویی در مورد جامعه‌شناسی او روبرو بوده‌ایم. شریعتی در حاشیه آکادمی حضور دارد، چون جامعه‌شناسی ایران وامدار شریعتی است. بسیاری از هم‌نسلان ما از طریق شریعتی با جامعه‌شناسی آشنا شدند و به سویش رفتند و تا مدت‌ها رشته جامعه‌شناسی با نام شریعتی پیوند خورده بود.

رویکرد دوگانه آکادمی با شریعتی جامعه‌شناس را، می‌توان در رویکرد دوگانه شریعتی نیز با آکادمی باز یافت. شریعتی استاد دانشگاه بود، اما هیچ‌گاه خود را آکادمیسین معرفی نکرد و به قول بوردیو، homo academicus نبود. تاریخ و جامعه‌شناسی درس می‌داد، اما به آن به عنوان حرفه ننگریست و به تأسی از دورکیم، که معتقد بود «اگر پژوهش‌های ما فقط سود نظری داشته باشند، بی‌ارزش‌اند و حتی یک ساعت زحمت نیز نباید صرف آن‌ها کرد»، دوگانه «دانشمند و سیاستمدار» را نپذیرفت. او با تکیه بر سنت جامعه‌شناسی انتقادی، میدان مطالعه خود را نه نظم، که تغییر اجتماعی قرار داد و واقعیت اجتماعی را نه یک امر متصلب که یک «کانون آتشفشانی فعال» ارزیابی کرد، از این روست شاید که شریعتی بیش از آنکه به عنوان یک جامعه‌شناس شناخته شود، در اذهان عمومی به عنوان یک روشنفکر منتقد شناخته شده است.

چهره شریعتی جامعه‌شناس، درعین حال یکی از امروزی‌ترین چهره‌های اوست. بسیاری از موضوعات و ابزاری که شریعتی در زمانه خود برای فهم جهان اجتماعی ما در اختیارمان قرار می‌دهد، پس از گذشت سی سال همچنان در تحلیل واقعیت اجتماعی امروز یاری‌مان می‌رساند. مباحثی چون جامعه در حال گذار، جامعه ناموزون، تفکیک میان زمان تاریخی و زمان اجتماعی و مساله ناهمزمانی این دو، قانون علیت متقابل، نهضت و نهاد، سه‌گانه دین و طبقه و دولت، و مشارکت وی در جامعه‌شناسی تاریخی ادیان  از کارآمدترین مباحث جامعه‌شناسی شریعتی است که اغلب در تحلیل‌های جامعه‌شناختی، بی ذکر منبع و گاه فراموشی آن استفاده می‌شود.

این جامعه‌شناسی اما با دو پرسش اصلی روبروست: تنش میان علم و ایدئولوژی، علم و اتوپی در رویکرد جامعه‌شناسانه شریعتی و سپس تنش میان تضاد و نظم اجتماعی، که تحت عنوان «پارادوکس‌های جامعه‌شناسی شریعتی» از آن نام برده‌اند.

 

تنش میان علم و اتوپیا

برخی گفتند: شریعتی یک ایدئولوگ است، نه یک جامعه‌شناس. اتوپیک و آرمانی است، نه رئالیست و تجربه‌گرا. طرح یک جامعه ایده‌آل را می‌ریزد و جامعه‌شناسی وی، در جهت پروژه سیاسی و فکری اوست، در نتیجه نمی‌تواند یک جامعه‌شناسی علمی نام گیرد. و دیگرانی گفتند: جامعه‌شناسی شریعتی به درد دوران تغییر می‌خورد، نه سازندگی. رویکردش صرفاً انتقادی است، نه اصلاحی. سلبی است، نه ایجابی. تنها به کاستی‌ها می‌پردازد، نه قوّتها. و اینها را «پارادوکس‌های شریعتی» نامیدند.

چکیده بحث من این است که این پارادوکس ها، پارادوکس‌های بنیانگذار جامعه‌شناسی نیز هست و در متن این رشته، از هم آغاز تاکنون وجود داشته است. کلاسیک‌های جامعه‌شناسی، اغلب روشنفکران زمان خود بودند و همه، پروژه‌های فکری و اجتماعی مشخصی داشتند. جامعه‌شناسی به عنوان یک علم و یک رشته، از آغاز، هم اسطوره‌های بنیانگذار خود را داشت و هم اتوپی‌های دور و دراز خود را. در این خصوص کتاب‌ها و نوشته‌ها بسیار است. بحث اسطوره‌های جامعه‌شناسی از تریگانو[1]، بحث جامعه‌شناسی به مثابه «علم و اتوپی» از گرابر[2] و ... نمونه‌ای از این آثار است. در نتیجه نمی‌توان با برچسب ایدئولوژی یا اتوپیا، مفاهیمی که امروز به نحوی دیگر تعریف و مقصّر قلمداد می‌شوند، یک اندیشه را از دور علم خارج کرد و حکم به بی اعتباری‌اش داد.

جامعه‌شناسی آغازین، در شرایطی شکل گرفت که جامعه سنتی قدیم در حال فروپاشی بود و جامعه جدیدی در حال به دنیا آمدن. جامعه‌شناسی کارش توصیف این جامعه جدیدی بود که در حال شکل‌گیری بود. توصیف؟ بله. و البته مداخله در آن.

از کنت شروع کنیم، واضع جامعه‌شناسی: اگوست کنت، واضع جامعه‌شناسی، شهروند یک جامعه انقلابی بود. در دوره انقلاب فرانسه به دنیا آمده بود و شاهد فروپاشی جامعه اشرافی و شاهنشاهی قدیم و جامعه انقلابی و جمهوری‌خواهانه جدید. مساله اصلی وی این بود: چگونه به این جامعه پس از یک دوران انقلابی و در هم ریخته، نظم و سامان ببخشد. نظم و پیشرفت جامعه، دغدغه اصلی کنت بود.

کارل مارکس، متعلق به نسل بعدی بود. وقتی کنت مرد، مارکس 39 ساله بود. نسل انقلاب دیگری، انقلاب صنعتی. جامعه دهقانی از هم فرو می‌پاشید و جامعه صنعتی در حال تولد بود. سیل عظیم کارگران حقوق‌بگیر و سرمایه‌داران کارخانه‌دار. مسأله اصلی مارکس، برابری بود. ایجاد جامعه‌ای که دیگر مالکیت در آن، تبعیض و شکاف و خندق اجتماعی ایجاد نمی‌کرد.

دورکیم، متعلق به نسل بعدی بود. وقتی مارکس مرد دورکیم 28 ساله بود. زمانی که دورکیم کار خود را آغاز کرد حدود یک قرن از انقلاب فرانسه گذشته بود. دوران، به تعبیر خود دورکیم، دوران گذار بود.

برای پاسخ به این شرایط اما هر کدام امیدی داشتند. سن سیمون از «مسیحیت جدید» سخن گفت. کنت پوزیتیویست، «دین بشریت» را اعلام کرد و به تحقق آن امید بست. مارکس ماتریالیست، دل به جامعه آرمانی «کمونیسم» داد. دورکیم خواستار یک «اخلاق مدنی» بود و برای تحقق آن، در پی‌ریزی لائیسیته فرانسه مشارکت فعالی داشت. اینها به تعبیر هانری دروش، «امیدهای جامعه‌شناسی» بودند و همه تلاش این جامعه‌شناسان، تحقق آن امیدها بود و اگر امروز هم این چهره‌ها، کلاسیک و پیشگامان جامعه‌شناسی قلمداد می‌شوند، نه صرفاً به دلیل نظریات علمی و روش‌های تجربی‌شان است، بلکه همچنین به دلیل خصلت روشنفکرانه کارشان و رسالتی است که برای علم قائل بودند. این وبرِ سیاستمدار است که به وبرِ دانشمند یاری می‌رساند.

رسالت چیست؟ به گفته وبر، پایه جهان مدرن. زمانی که شغل، کار وحرفه‌مان را بیشتر از یک مشغولیت برای کسب درآمد قلمداد کنیم. با کارمان رابطه‌ای به نوعی مذهبی داشته باشیم، رابطه‌ای ارزشی. این وجه ارزشی ـ اخلاقی ـ آرمانی را در کار اغلب کلاسیک‌های جامعه‌شناسی می‌بینیم. مارکسیسم اگر به قول ریمون آرون جهانی شد، به دلیل خصلت اتوپیایی‌اش بود. «دین بشریت»، امیدی بود که بعدها در اومانیسم و همبستگی کامو جلوه‌هایش را می‌بینیم. «اخلاق مدنی» دورکیم هنوز یکی از امیدهای لائیسیته فرانسوی است. در نتیجه وجود عناصر اتوپیایی، وجود یک پروژه فکری، نمی‌تواند و نباید اعتبار جامعه‌شناسانه کار را زیر سوال ببرد.

 

تنش میان تضاد و نظم اجتماعی

و اما دومین نقد: جامعه‌شناسی شریعتی، معطوف به دوران تغییر است و نه سازندگی. انتقاد می‌کند و راهکار نمی‌دهد.

روبرت نیسبه[3] از پارادوکس جامعه‌شناسی صحبت می‌کند. جامعه‌شناسی‌ای که هم نظم اجتماعی و هم دگرگونی و تغییر اجتماعی موضوع اصلی مطالعات و کارش است. این دو موضوع که محور اصلی آثار جامعه‌شناسی است، عملا به شکل‌گیری دو سنت متمایز در جامعه‌شناسی منجر شد. یک سنت نظم و ثبات اجتماعی که دغدغه‌اش انسجام‌دهی هر چه بیشتر جامعه است و یک سنت که بیشتر توجه خود را معطوف به تغییر و تحول اجتماعی می‌کند. از قرن 18 به بعد، عملاً علوم انسانی و اجتماعی وظیفه نقد اجتماعی را به عهده داشتند و همراه و مولد جریانات انتقادی جامعه بودند، اما تدریجاً با اوج‌گیری پوزیتیویسم و سیانتیسم و همچنین فونکسیونالیسم، این وظیفه، کنار گذاشته شد و از این رو، جامعه‌شناسی آماج نقد جنبش‌های اجتماعی دانشجویی قرار گرفت. در آلمان همین دانشجویان در سال‌های 69 به سراغ جامعه‌شناسان رفتند و پرسیدند: جامعه‌شناسان به چه درد می‌خورند؟ و خودشان با توجه به اینکه جامعه‌شناسی در واقع از جنبش‌های اجتماعی عقب افتاده بود پاسخ می‌دادند: به درد توصیف و توجیه واقعیت اجتماعی موجود!

چرا چنین درکی از جامعه‌شناسی قوت گرفت؟ چون از زمان تفکیکی که ماکس وبر میان «سیاستمدار و دانشمند»، میان «علم و عمل» و میان «امر واقع و امر ارزشی»، قائل شده بود، جامعه‌شناسی عملاً به نوعی جامعه‌نگاری تقلیل یافته بود. جنجال بر سر قضاوت ارزشی که تحت عنوان «بحث ارزشی» شناخته می‌شود یکی از مباحث جامعه‌شناسی آلمان بود. در نشست «اتحاد برای سیاست اجتماعی»، در سال‌های 1900، ورنر سومبارت و ماکس وبر این بحث را دامن زدند و هدف خود را پیشرفت معرفت جامعه‌شناختی با تحقیقات علمی محض قرار دادند و هرگونه هدف عملی با هر شکلی را رد کردند و میان «مسائل علوم اجتماعی» و «سیاست اجتماعی» تفکیک قائل شدند. اعضای این اتحادیه، برعکس، معتقد بودند که علوم اجتماعی هدف‌شان تنها تحلیل و توصیف پدیده‌های اجتماعی نیست، بلکه از این تحلیل‌ها می‌بایست آرمان‌ها و اهداف و سیاست‌هایی را نیز استخراج و توصیه کرد، در حالی‌که از نظر وبر، ارزش‌ها جایگاهی در کار علمی ندارند و علوم اجتماعی معیاری برای این ارزش‌ها ارائه نمی‌دهند. تفکیک وبر میان امر ارزشی و امر واقعی و تاکیدش بر «بی‌طرفی ارزشی» به شکل ناخواسته‌ای به تقویت رویکرد پوزیتیویستی انجامید. رویکردی که در سال‌های 70-60 با طرح مباحثی چون «پایان ایدئولوژی‌ها» تقویت شد و معرفت جامعه‌شناسی را در خدمت مدیریت بهتر نهادها و نظم اجتماعی قرار داد و به تحول و تغییر اجتماعی بی‌توجه ماند.

اما در شرایط مبارزات ضد فاشیستی و ضد استالینیستی بعد از جنگ جهانی دوم، همچنین با گسترش جنبش‌های ضد استعماری در جهان سوم و جنبش‌های حقوق بشر، رویکردهای پوزیتویستی و کارکردگرایانه، در برابر تحولات اجتماعی جدید، ناکارآمد بودن خود را نشان دادند و پیچیدگی هر چه بیشتر جوامع مدرن، ضرورت تحوّلی را در تئوری‌های جامعه‌شناختی بیش از پیش برجسته کردند. از این زمان به بعد، نقد اجتماعی از صورت واحد خود که عمدتاً جنبه‌ای طبقاتی داشت درآمد، و متکثر شد و همه اشکال جامعه مدرن را دربرگرفت. مسئله زنان، اقوام و نژادها، روابط نسلی، آلودگی محیط زیست، مسائل جامعه صنعتی، نقش تکنیک در فرهنگ، سیستم آموزشی، مبارزات علیه جنگ... همه موضوعات و صور گوناگون نقد اجتماعی شدند. دیگر یک مسئله کلان اجتماعی نبود که تنها یک راه‌حل واحد داشته باشد.

در اینجا بود که رویکرد جامعه‌شناسی انتقادی قوّت گرفت. با این رویکرد، جامعه‌شناس دیگر کارگزار نظم اجتماع نیست و کارش نشان دادن وجه پنهان جامعه و نابرابری‌های اجتماعی است. از این زمان به بعد، جامعه‌شناسی به نقش اولیه خود که نقد اجتماعی بود دوباره بازگشت و وظیفه و کارکرد آغازین خود را مجدداً به عهده گرفت. شریعتی در این دوره بود که به جامعه‌شناسی پرداخت و با این سنت جامعه‌شناسی بود که پیوند خورد: «بهتر بشناسیم تا بهتر مبارزه کنیم».

 

با شریعتی‌ها روبروییم اما در یک جهت!

نتیجه می‌گیرم:

اولاً: لازمه رویکرد علمی با این میراث، مطالعه کامل و ارزیابی موشکافانه همه مباحث و نظریاتی است که شریعتی در حوزه‌های متفاوت جامعه‌شناسی مطرح می‌کند. نمی‌توان صرفاً با برچسب مفاهیمی پر مناقشه، همچون ایدئولوژی، اتوپی و ... کل این میراث را ندیده بگیریم و حکم تکفیر علمی آن را صادر کنیم. چهره شریعتی جامعه‌شناس و مباحث جامعه‌شناسی شریعتی را می‌بایست از متن 36 جلدآثارش، استخراج کرد و سخت‌گیرانه مورد سنجش و تصفیه قرار داد، تا از نظریاتی که می‌تواند ما را در کار شناخت جهان اجتماعی‌مان یاری رساند، استفاده کنیم. همان رویکردی که او خود در رابطه با سنت فرهنگی ما، توصیه کرده بود: «استخراج و تصفیه منابع فرهنگی».

در ثانی: آنچه که به عنوان پاردوکس‌های شریعتی شناخته می‌شود در واقع پارادوکس‌های بنیانگذار این رشته است که عامل بحران و از اتفاق، عامل تغذیه و دینامیسم این رشته نیز بوده‌اند. بحران‌هایی که برخی از آن «مرگ جامعه‌شناسی» را نتیجه گرفتند، چنانچه برخی از تکثر چهره‌های گوناگون شریعتی، «پایان شریعتی» را نتیجه گرفتند، اما از نظر من، این تکثر و این بحران‌ها، این رشته را متلاشی نکرد برعکس به ظهور رویکردهای گوناگونی انجامید و به این رشته غنا بخشید.

در نتیجه اگر بخواهیم به تحلیل ناشناختگی چهره شریعتی جامعه‌شناس برسیم: باید در کادر واسطه‌ها و دریافت اجتماعی تحلیلش کنیم، یعنی آنها که شریعتی را به ما عرضه کردند و شناساندند و مایی که از شریعتی بنا به تقاضای‌مان، گزینش کردیم. واسطه‌هایی که شریعتی را در این سی سال به ما شناساندند، آنها که به این دلیل که سناریوی انقلابی که در ذهن پرورانده بودند را با آنچه که در عمل تحقق یافته بود، منطبق نمی‌یافتند، برای آسیب‌شناسی آن به سراغ مفاهیم رفتند، مفاهیم مقصر: ایدئولوژی، اتوپیا، آرمان، ارزش، عدالت و... را سپردند به متولّیانش و فکر کردند که تنها با علم کردن مفاهیمی دیگر است که می‌توانیم در تحول این عصر مشارکت کنیم. نتیجه چه شد؟ همان «شرک ارزشی» ماکس وبر: عدالت در برابر آزادی؛ ارزش در برابر دانش؛ اعتقاد در برابر علم؛ واقعیت در برابر اتوپیا. این همان سرنوشت رقت‌بار و تراژیک مفاهیم در جامعه سیاست‌زده ماست.

در حالی که امروز، اگر بخواهیم با چهره‌های گوناگون شریعتی آشنا شویم، باید به سراغ جامعه‌شناسی تولیدکنندگان برویم، نه واسطه‌ها و نه مخاطبان. به سراغ خودش و آثارش. به جای رویکرد همیشگی یعنی تحلیل شریعتی از طریق نسل‌هایی که پروراند و تاثیرات اجتماعی و روایت‌های گوناگونی که از وی رایج شده، بازگردیم به خود شریعتی. به زبان و حرف خودش. به کتاب‌ها، نوشته‌ها و آثارش. به دیگران وکالت ندهیم تا آنچه را که او گفت و نوشت، برای‌مان تفسیر کنند. نوشته‌های او موجود است. ببینیم خودش چه گفته است. مثالی می‌زنم : امروز همه در خصوص مارکس صحبت می‌کنند، اما همه واقعاً کتاب‌های او را خوانده‌اند؟ می‌توانند بگویند همین جمله‌ای را که مدام تکرار می‌شود: «دین افیون توده‌هاست» را در کجا گفته؟ کی گفته؟ همین بحث در مورد شریعتی هم صادق است. او هم قربانی محبوبیتش شد. قربانی همان عوام‌زدگی که در خصوص مارکس، بدان اشاره می‌کرد. در نتیجه اغلب نقل قول‌هایی که از او رایج است، مرجعش نه آثار خود شریعتی که شارحین شریعتی هستند.

چندین سال پیش، یکی از خبرنگاران به‌نام کشورمان، مقاله درخشانی تحت عنوان «شریعتی علیه شریعتی» نوشته بود. او به شش نسل از پیروان شریعتی اشاره کرده بود و نتیجه گرفته بود که ما با شریعتی‌ها روبروییم، با تکثر شریعتی‌ها، شریعتی‌هایی که با هم امروز در جنگند.[4]

برتوله، جامعه‌شناس فرانسوی، همین بحث را در مورد جامعه‌شناسی نیز مطرح می‌کند. او به تکثر رویکردها و مکاتب در جامعه‌شناسی اشاره می‌کند و با استناد به ریمون آرون که می‌گفت: «جامعه‌شناسان در هیچ چیز متفق‌القول نیستند جز در اینکه با هم بر سر تعریف جامعه‌شناسی اتفاق قول ندارند»، به این نتیجه می‌رسد که آنچه امروز جامعه‌شناسی را وحدت می‌دهد: چشم‌اندازهای مشترک است.

نتیجه می‌گیرم: راست است! ما با شریعتی‌ها روبروییم. شریعتی‌هایی که در این سمینار دو روزه، هر یک از سخنرانان چهره‌ای از او را به ما معرفی می‌کنند: شریعتی شاعر، شریعتی خطیب، شریعتی بت‌ساز و بت‌شکن، شریعتی ایدئولوگ، شریعتی نظریه‌پرداز سیاسی و... . اینها نشان از تکثر شریعتی و وجود شریعتی‌ها دارد. شریعتی‌هایی که گاه در برابر هم قرار می‌گیرند. اما خبرنگار ما، از یک نکته غافل شده بود و آن اینکه، این من‌های متکثر و گاه متضاد، در یک فرد، یک شخص، یک انسان، وحدت یافته بود. و به تعبیر خود شریعتی، آنچه که به این تکثرها، وحدت می‌بخشد، همان جهت است. جهتی که به تعبیر شریعتی، در اندیشه او همواره ثابت مانده بود. جهتی که وجودش همه چیز را معنادار می‌کند و غیبتش همه چیز را بی معنا، متناقض، غیرقابل فهم!

پس جهت را دریابیم تا بتوانیم به این شریعتی‌های متکثر، وحدت بخشیم.


[1]. شموئل تریگانو (Shmuel Trigano) جامعه‌شناس، فیلسوف و محقق جامعه‌شناسی دین و جامعه‌شناسی سیاسی، استاد دانشگاه نانتر فرانسه (Paris X University Nanterre) است.

[2]. داوید گرابر (David Graeber) مورخ و انسان‌شناس و فعال سیاسی آمریکایی. استاد دانشگاه یل تا 2007.

[3]. روبرت نیسبه (Robert Alexander Nisbet: 1913-1996) جامعه‌شناس آمریکایی و استاد دانشگاه‌های کالیفرنیا و برکلی بوده است.

[4]. این مقاله با عنوان «شریعتی، علیه شریعتی: شش نسل فرزندان شریعتی» به قلم محمد قوچانی در شماره 217 روزنامه شرق (پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۳، صفحه اول بخش ویژه) منتشر شده است.

 

 

    | فهرست يادنامه دكتر شريعتي صفحه اول |  بايگاني سال 1393 |