ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

نهضت ملی؛ پرابلماتیک امروز و فردای ما

سید هاشم آقاجری

پرسشی که طرح آن ضروری به نظر می‌رسد این است که اساساً چرا ما باید از رخدادی سخن بگوییم که قریب به بیش از شصت سال از آن گذشته است. رخدادی تاریخی که مربوط به گذشته است و گذشته‌ها هم که گذشته و باید به آینده بنگریم، اما اگر بپذیریم ملتی که گذشته خود را نمی‌شناسد، محکوم به تکرار آن است، در نتیجه برای رهایی از تکرار گذشته و بازکردن افق امکان آینده، ضرورت بازگشت به گذشته و مطالعه آن، نه‌تنها یک بحث تاریخی صرف و نبش قبر و غیبت نیست، بلکه ضرورتی است برای زندگی حال و آینده ما. به‌خصوص مسئله‌ای که پرابلماتیک قرن بیستم ایران را می‌سازد و همچنان پرابلماتیک امروز و فردای ماست.

نهضت ملی، دکتر مصدق و موضوع نفت مسئله گذشته نیست. نفت، نقطه جریان‌ساز دیروز و امروز و به‌احتمال زیاد فردای ماست، به‌خصوص که اگر از نگاه تقلیل‌گرایانه‌ای فاصله بگیریم که نهضت ملی را صرفاً منازعه‌ای مالی و اقتصادی میان ایران و مصدق با طرف خارجی یعنی، شرکت نفت انگلیس تحلیل می‌کند و آن را در نگاهی کلان و در پروسه‌ای تاریخی در نظر بگیریم که قبل و بعد خودش را به هم متصل می‌کند، در آن صورت تصدیق خواهیم کرد که دیگر یک بحث ماضی نیست که دوره‌اش تمام شده است و باید آن را فراموش کنیم. به‌ویژه که ما همچنان به مدلی که در نهضت ملی و دوره دو سال و چند ماه دولت ملی دکتر مصدق داریم نیازمندیم.

اگر در منطقه خاورمیانه یک سنخ‌شناسی و تیپولوژی از دولت‌ها و حکومت‌ها داشته باشیم به چند مدل حکومت می‌توانیم برسیم: سنخ اول حکومت‌هایی بوده و هستند که هم وابستگی دارند و در مدار استعمار و امپریالیسم حرکت می‌کنند و هم استبدادی هستند. در داخل با زور بر مردم خود حکومت می‌کنند و در خارج وابسته و تأمین‌کننده مصالح بیگانگان‌اند؛ سنخ دومی که در این منطقه تجربه کرده‌ایم دولت‌هایی هستند که هرچند ممکن است «مستقل» بوده‌اند و به معنی سنتی کلمه وابسته نباشند، اما دولت‌های دیکتاتوری هستند؛ مانند دیکتاتوری‌های ضد استعمار و ضد امپریالیست از نوع دیکتاتوری‌های نظامی که در کشورهای مانند پاکستان، ترکیه، مصر، عراق و سوریه داشته‌ایم؛ و بالاخره مدل سومی هم هست که در داخل دموکراتیک‌اند، به حقوق مردم احترام می‌گذارند و حکومتشان بر مبنای آزادی، دموکراسی، حکومت قانون، بازتولید عادلانه ثروت است و از طرف دیگر در راستای حفظ استقلال، با سلطه امپریالیسم و استعمار در کشورشان مخالف بوده‌اند. مصدق الگوی سنخ سوم است؛ یعنی، نهضت ملی و دولت دکتر مصدق دولتی است که بر اساس تز موازنه منفی، منادی استقلال ایران بود و بر اساس آزادی و دموکراسی، از حق حاکمیت ملت دفاع می‌کرد. این دولت هرچند دوره کوتاهی از تاریخ معاصر ما را تشکیل می‌دهد، ولی الگوی زنده و الهام‌بخشی است که ما همچنان تا امروز به آن نیازمندیم.

 

از مشروطیت تا نهضت ملی

تاریخ ایران در قرن بیستم تکاپویی همه‌جانبه است. از مشروطیت به بعد، تکاپوی ملت ایران برای رسیدن به نظمی سیاسی بر اساس حکومت قانون، آزادی، دموکراسی و حاکمیت ملت بوده است. اینکه ملت صاحب کشور است و ایران با صرف‌نظر از هرگونه تبعیض، ملک مشاع همه ایرانیان است. در کنار این‌ها قطع دست استعمار و پایان‌دادن به نفوذ بیگانه و به‌علاوه توزیع عادلانه منابع، همه این‌ها به‌عنوان پایه و اساس خروج ایران از مدار عقب‌ماندگی و توسعه‌نیافتگی مطرح بوده است.

از جنبش مشروطیت تا امروز شاهد نوعی انقطاع نسلی بوده‌ایم؛ انقطاعی که دوره دیکتاتوری رضا شاه نسبت به مشروطیت ایجاد کرد، به‌طوری‌که پس از سقوط رضا شاه ما با نسل جوانی روبه‌رو بودیم که هیچ‌گونه سنخیت متصل و پیوسته‌ای با مشروطیت نداشت. دیکتاتوری بیست سال سعی کرده بود آرمان‌های مشروطیت را به فراموشی بسپارد و توانسته بود هسته اصلی مشروطیت را که دموکراسی، آزادی، حکومت قانون، انتخابات آزاد، نهادهای مدنی، سندیکاها و مطبوعات آزاد بود کاملاً کنار بزند و صرفاً پوسته‌ای از مشروطیت و مدرنیته را که نوعی شبه‌مدرنیزاسیون آمرانه، اختیارگرایانه و از بالا بود جایگزین کند.

در این دوره حتی اقدامات به‌ظاهر ملی نیز همسو با منافع بیگانگان انجام می‌شد. صنیع‌الدوله پیش از دوره رضاشاه، طرح تأسیس راه‌آهن را در نظر داشت. این طرح از دوره قاجار در ایران مطرح بود و این راه‌آهن قرار بود بر اساس منافع و مسائل واقعی و با پول مردم ایران تأسیس شود، اما در دوره رضاشاه به‌نوعی تأسیس شد که اساساً بر اساس منافع استراتژیک بریتانیا بود؛ یعنی، همان منافعی که در طول جنگ جهانی دوم دیدیم و انتقادهایی که نیروهای ملی و به‌خصوص دکتر مصدق به آن طرح داشتند که اگر قرار است راه‌آهن در خدمت اقتصاد و منافع ملی ایران باشد باید مسیر راه‌آهن مسیری باشد که با اقتصاد ایران و مجاری ورودی و خروجی کالا ارتباط داشته باشد. درحالی‌که در آن روزگار اتصال خلیج‌فارس به دریای خزر هیچ توجیه اقتصادی و ملی برای ایران نداشت و فقط توجیه نظامی و استراتژیک برای بریتانیا متصور بود. ابتدا در برخورد با بلشویک‌ها و بعد هم در جریان جنگ جهانی دوم برای اعزام نیرو و تسهیلات به پشت جبهه شرقی در مقابل آلمان مورد استفاده قرار گرفت.

به‌هرحال آنچه در دوره رضاشاه انجام شد، مانند تأسیس دانشگاه، ساختن راه‌آهن و این قبیل کارها، اگرچه بخش جانبی از آرمان‌های مشروطیت بود، اما آنچه فدا شد استقلال ایران و عزت و روح خودباوری ایرانیان بود. همه نهادهای مشروطه‌خواهی مانند پارلمان و مطبوعات آزاد تعطیل شدند و جامعه مدنی شکل نگرفت. حتی یک ارتش ملی هم نداشتیم که متکی به مردم باشد و دیدیم که در جنگ جهانی دوم و ظرف کمتر از 24 ساعت، آن ارتش مدرنیزه و پرسازوبرگ سقوط کرد و نتوانست در برابر هجوم خارجی مقاومت کند. سقوطی که حتی در قبل از تأسیس آن ارتش مدرنیزه سابقه نداشت؛ یعنی در دوره‌هایی که قشون ما عشیره‌ای، اما متکی به نیروی ملی بود در مقابل بریتانیایی‌ها و دیگران ایستادگی می‌کردیم.

به هر حال یک انقطاع ایجاد شد و این انقطاع در دهه 20 با شرایطی که به وجود آمد و به‌خصوص با حرکت دکتر مصدق و یاران او در مجلس چهاردهم و بعد در مجلس شانزدهم از بین رفت. متأسفانه با کودتای 28 مرداد مجدداً شاهد این انقطاع بودیم. نام مصدق به نامی بسیار خطرناک بدل شد که کسی جرئت نمی‌کرد آن را بر زبان بیاورد. با سرنگونی رژیم سلطنتی مجدداً شرایطی به وجود آمد ولی درواقع آن شرایط هم خیلی کوتاه‌مدت بود.

دکتر مصدق وصیت کرده بود که وی را در کنار شهدای 30 تیر دفن کنند. شاه اجازه نداد و در همان خانه خودش در احمدآباد به‌صورت امانت و موقت دفن کردند که همچنان تا امروز به‌صورت امانت و موقت در آنجا دفن است. متأسفانه بعد از انقلاب هم اجازه داده نشد که به وصیت وی عمل شود.

پس پرابلماتیکی که ما داریم همچنان پرابلماتیک ایران قرن بیستم است. امروز مسئله ما همچنان مسئله خروج از مدار وابستگی و دستیابی به استقلال و حاکمیت ملی است و همچنان با چالش دموکراسی، آزادی، جامعه مدنی و حقوق شهروندی روبه‌رو هستیم. همچنان مسئله عقب‌ماندگی و توسعه‌نیافتگی را داریم. همچنان مسئله نفت در اقتصاد ما آن چهره تاریکش را دائم به رخمان می‌کشد.

نفت در ایران یک وضعیت ژانوسی و دوچهره دارد: یک چهره سفید و یک چهره سیاه. اینکه کدام چهره نفت تقدیر تاریخی ما را رقم بزند بستگی به این دارد که این نفت در اختیار چه دولتی و چه جامعه‌ای باشد. اگر یک دولت مستقل، ملی، مردمی و دموکراتیک بر سر کار باشد، نفت یک نعمت و در خدمت توسعه کشور، عدالت، پیشرفت و استقلال خواهد بود؛ یعنی، می‌تواند به سرمایه‌گذاری‌های اساسی و زیربنایی منجر شود و زمینه‌ها و زیرساخت‌های استقلال کشور را فراهم کند، اما اگر یک دولت وابسته، دیکتاتور، نادان و غیرمردمی بر سر کار بیاید، این نفت می‌تواند بلای جان ما باشد.

 

فلسفه نهضت ملی

اساساً فلسفه نهضت ملی چه بود؟ پیش از نهضت ملی، پنجاه سال از زمان کشف نفت در ایران می‌گذشت، یعنی از قرارداد دارسی که سال 1901 بسته شد تا سال 1951 و 1952، اگر این پنجاه سال را که مطالعه کنید، می‌بینید که انگلیسی‌ها در قالب شرکت دارسی و بعد شرکت نفت ایران و انگلیس، بیشترین سهم را تصاحب کرده بودند. کارنامه این پنجاه سال را که بررسی کنیم می‌بینم یک بخش آن اقتصادی است، یعنی نفت ایران بیشترین کمک را به اقتصاد بریتانیا و پیروزی آن‌ها در جنگ جهانی دوم کرد. اگر نفت ایران نبود که کشتی‌های انگلیس در جنگ جهانی دوم از آن به‌جای زغال‌سنگ استفاده کنند اساساً نیروی نظامی انگلیس که عمدتاً نیروی دریایی بود نمی‌توانست پیشروی کند.

درواقع ایران از یک‌سو به دلیل داشتن نفت و از سوی دیگر به دلیل موقعیت استراتژیکش همیشه پل پیروزی محسوب می‌شد، اما نه پل پیروزی ملت ایران، بلکه پل پیروزی دولت‌های بزرگ و به‌ویژه بریتانیا. مالیاتی که شرکت نفت از سود نفت ایران به دولت بریتانیا می‌داد به‌مراتب بیشتر از حق امتیازی بود که به ایران می‌داد. تخفیف‌هایی که در فروش نفت به دولت انگلیس و نیروی دریایی آن داده می‌شد از جیب ملت ایران می‌رفت. این در حالی بود که شرایط دنیا عوض می‌شد و کشورهای دیگر مانند عربستان، کویت و ونزوئلا منافع اقتصادی بیشتری از نفت خود داشتند.

 در نخستین قراردادهایی که در آرامکو بسته شد تقسیم منافع به‌صورت پنجاه‌پنجاه بود؛ اما در ایران و پس از لغو دارسی از طرف رضاشاه، قرارداد جدید با شرایط بدتری بسته شد و با صرف‌نظر از چند شلینگی که به‌عنوان حق‌الامتیاز به ایران تعلق می‌گرفت، سی‌وچند سال هیچ کنترلی از طرف دولت ایران بر عملیات نفتی وجود نداشت و حتی برخلاف قرارداد دارسی، پس از انقضای قرارداد، تمام اموال شرکت در اختیار دولت ایران قرار نمی‌گرفت و دولت ما هیچ ادعایی نمی‌توانست بکند.

این فقط بعد اقتصادی مسئله است. اگر بعد سیاسی را هم در نظر بگیریم، استقلال سیاسی ایران را نابود و به‌تبع آن آزادی مردم ما را پایمال کردند. این همان بُعدی است که مخصوصاً دکتر مصدق روی آن تأکید داشت. اگرچه اقتصاد و درآمدهای نفتی، مسئله مورد اهمیت دکتر مصدق و نهضت ملی به شمار می‌رفت، اما مسئله مهم آن‌ها تبدیل شرکت نفت انگلیس به دولتی در درون دولت ایران بود. شرکت بدون اجازه دولت ایران با خوانین بختیاری و شیخ خزعل قرارداد می‌بست. عملاً نوعی فئودالیسم اقتصادی و سیاسی در ایران ایجاد کرده بود و کنسولگری‌های انگلیس در تهران و سایر شهرها آن‌چنان فضا را آلوده کرده بودند که خطر بازتولید وضعیت قاجاری در ایران قرن بیستم واقعاً جدی به نظر می‌رسید.

پس نهضت ملی هم هدف‌های اقتصادی و هم هدف‌های سیاسی داشت. اهداف اخلاقی و فرهنگی آن هم مقابله با اخلاق مزورانه، وابستگی، خیانت، جاسوسی، تأمین منافع خانوادگی و گروهی به قیمت از بین رفتن منافع ملی بود؛ پدیده‌ای که ما زیاد در دوره قاجار با آن روبه‌رو بودیم و مجدداً در یک فرم جدید برگشته بود.

درست است که ما در کودتای 28 مرداد و در تمام نابختیاری‌هایی که در تاریخ داشتیم، یک پای ماجرا ایرانیان خائن بودند، اما این چیزی از گناه استعمارگران و امپریالیست‌ها کم نمی‌کند. آیت‌الله بهبهانی، برادران رشیدیان و تمام آن پول‌هایی که اشرف و سفارت امریکا توزیع کردند و نماینده و آخوند و کارمند خریدند که جاسوسی و خیانت کنند و چماقدارانی مانند شعبان بی‌مخ را خریدند یا فاحشه‌هایی که خریده شدند، همه این‌ها ایرانی بودند ولی وابستگان و مزدورانی بودند که دست در دست استثمار داشتند. اسناد خانه سدان که در تهران کشف شد نشان داد دوستانی که در گذشته همراه مصدق بودند چطور بعدها هریک به دلیل و انگیزه‌ای به دربار و سفارت متصل شده و در خیانت 28 مرداد شریک شدند.

به هر حال نهضت ملی توانست نسلی را پرورش دهد که آرمان‌های انقلاب مشروطیت را این بار در یک فاز بالا و با حضور جدی‌تر و گسترده‌تر مردم مطرح کنند. انتخابات و رفراندوم که برگزار شد و مطبوعات آزاد و احزاب مختلف که شکل گرفت نیروی تازه‌ای در ایران دمیده شد و دولت ملی دکتر مصدق در دو سال و چند ماه حکومت خود این انگاره را باطل کرد که دولت‌ها یا باید وابسته باشند یا دیکتاتور؛ یعنی اگر می‌خواهند ضد استعماری باشند باید دیکتاتوری پیشه کنند. دولت دکتر مصدق دولتی بود که محبوبیت مطلق داشت و تا روز 28 مرداد همچنان محبوب بود و دقیقاً با همین محبوبیت بود که می‌توانست در همه آن جبهه‌ها با دشمنان خارجی و داخلی و توطئه‌های آن‌ها مقابله کند.

 

مصدق و تز موازنه منفی

چون در عنوان همایش از سه نیرو نام برده شده است، می‌گویم ما از دوره‌ای بحث می‌کنیم که دوره جنگ سرد و دوره نظام دو اردوگاهی بوده است. در این نظام شما ناگزیر بودید برای جنگ با بریتانیا و استعمار آن به سمت بلوک شرق بروید و بالعکس. مصدق این طلسم را شکست و شاید به همین دلیل بود که از طرف حزب توده متهم شد که عامل غربی‌ها و امریکایی‌هاست، چون سابقه نداشت کسی به‌صورت مستقل بیاید و به قرارداد قوام-سادچیکف گیر بدهد؛ قراردادی که می‌خواست نفت را در قالب یک امتیاز تازه به شوروی بدهد و دلیل کارشان اصل موازنه مثبت در سیاست خارجی بود که رجال ایران از دوره قاجار تا آن زمان رعایت می‌کردند و پیرو دائمی آن اصل بودند. تز موازنه مثبت می‌گفت ما برای حفظ حکومت هم باید به روس‌ها و هم به انگلیسی‌ها امتیاز بدهیم و بین آن‌ها تعادل برقرار کنیم. این سیاستی بود که شاهان قاجار به آن عمل می‌کردند. این سیاست را پس از مشروطه هم کسانی مانند وثوق‌الدوله، سید ضیاء و قوام‌السلطنه پیگیری می‌کردند.

مصدق آمد و تزی را که از زمان قائم‌مقام فراهانی و بعد در دوره‌های امیرکبیر و بعد هم مدرس مطرح شده بود زنده کرد و از خط دیگری به نام موازنه عدمی یا موازنه منفی سخن گفت که طبق آن ما برای حفظ حکومت و منافع ملی نباید به هیچ قدرت خارجی امتیاز بدهیم. لذا هنگام پایان جنگ جهانی دوم که قوای شوروی نمی‌خواستند ایران را ترک کنند و به دنبال گرفتن امتیاز نفتی در مقابل امتیاز انگلیسی‌ها بودند و بعد هم ماجرای آذربایجان و قضیه فرقه دموکرات را سازمان‌دهی و حمایت کردند. قوام‌السلطنه می‌خواست امتیاز بدهد که با تحریم هرگونه امتیاز، جلو آن گرفته شد و اینجا بود که حزب توده، تئوریسین‌ها، رهبران و روزنامه‌های آن‌ها فریاد برآوردند و از اعطای امتیاز دفاع کردند و به مصدق حمله کردند. بعدها هم که مصدق بحث ملی شدن صنعت نفت را مطرح کرد و در مقابل انگلیسی‌ها ایستاد، آن‌ها مصدق را به کمونیست بودن یا متحد کمونیست‌ها و جاده‌صاف‌کن آن‌ها متهم کردند و با این شعار بود که توانستند امریکا و ترومن را جذب کنند و بسیاری از روحانیون را فریب دهند و پشتیبان خودشان در کودتا کنند.

آیت‌الله طالقانی می‌گفت خودم در خانه آیت‌الله بهبهانی، پسر سید عبدالله بهبهانی (مردی مشروطه‌خواه و مبارز) شاهد بودم که او (که یک روحانی درباری مزدور جیره‌خوار بود و اسناد پول‌گرفتن وی از امریکایی‌ها امروز مشخص است) سرسلسله آخوندهای 9 اسفندی بود؛ یعنی همان روزی که چماقدارها و لات‌ولوت‌ها را در ظاهر یک حرکت خودجوش مردمی جلوی خانه مصدق آورده بودند تا او را در هنگام بیرون‌آمدن از خانه بکشند و بعد هم بگویند مردم او را کشتند.

دکتر مصدق حتی قرارداد شیلات با روس‌ها را هم با وجود اصرار شوروی تمدید نکرد. او مخالف قراردادهایی بود که برای مردم ما ناگوار بود، اگر نگوییم که در قالب یک مأموریت بودند. قرارداد 1919 وثوق‌الدوله قراردادی استثماری بود و عملاً اقتصاد ایران را تحت سلطه بریتانیا قرار می‌داد. بریتانیایی‌ها بدون اینکه یک ریال خرج بکنند منافع بسیاری از ایران می‌بردند. آن قرارداد شکست خورد و پس از شکست آن بود که کودتای 1299 اتفاق افتاد و بعد برنامه‌هایی اجرا شد که دقیقاً همان برنامه‌های مورد نظر قرارداد 1919 بود.

در آن دوره، دیگر دوره اشغال به پایان رسیده بود، ولی خارجی‌ها به دو دلیل باید ایران را زیر سلطه می‌گرفتند: 1. برای بردن نفت ایران؛ 2. اینکه هر موقع خواستیم، بتوانیم از موقعیت ژئوپولتیک و استراتژیک ایران استفاده بکنیم و برای اینکه این کار را بکنیم نیازمند این هستیم که همه قوا را ازجمله نیروهای ملی را سرکوب کنیم و دولت متمرکزی روی کار بیاوریم تا با یک نفر روبه‌رو باشیم. با رضا شاه هر کاری خواستیم انجام می‌دهیم. اینجاست که میرزاکوچک خان به آن سرنوشت دچار می‌شود، خیابانی کشته می‌شود، کلنل پسیان آن‌طور کشته شد، بعدها هم مدرس را خفه می‌کنند؛ یعنی، تمام نیروهای ملی را از بین می‌برند.

دیکتاتوری روح ملت را می‌کشد. یکی از بزرگ‌ترین گناهان رضاشاه همین بود که با تعطیلی مجلس و مطبوعات و برقراری نظام استبدادی بر جامعه کاری کرد که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حرفی بزند. مشیرالسلطنه پس از مخالفت محمدعلی شاه با مجلس و بمباران آن گفت که مجلس می‌خواهیم. شاه در مقابل گفت که حرفی ندارد و نمایندگان بیایند و مجلس تشکیل بدهند و فقط یک شرط دارد و آن هم اینکه نمایندگان در سیاست دخالت نکنند؛ یعنی، مجلس در سیاست دخالت نکند.

بزرگ‌ترین گناه دیکتاتوری این است که رجال را از بین می‌برد، یعنی اینکه اجازه نمی‌دهد استعدادها پرورش و گسترش یابد. یک نفر فکر می‌کند، یک نفر تصمیم می‌گیرد، تمام قوا و استعدادهای کشور نابود می‌شود و وقتی همه چیز نابود شد آن روز حادثه دیگر کسی نیست. من یاد ارتش شاهنشاهی دوره پایانی پهلوی را یادآوری می‌کنم. خاطرات ژنرال هایزر می‌گوید که فرماندهان عالی‌رتبه ارتش با اینکه هرکدام چندین ستاره بر دوش دارند مقابل محمدرضا شاه مانند بچه می‌شدند، چون نگذاشته بود خودشان تصمیم بگیرند و روی پای خودشان بایستند و در جلسات مانند بچه‌های پدرمرده‌

های های گریه می‌کردند که حالا چه کار کنیم. دیکتاتوری با کشور چنین کاری می‌کند، اما نهضت ملی نهضتی است که ملت را در همه زمینه‌ها و در اولین درجه، در زمینه‌های فرهنگی، اخلاقی و روحی احیا می‌کند که استعدادها پرورش یابد.

 

طیف بندی نیروها در نهضت ملی

کودتای 28 مرداد انجام شد. حزب توده متأسفانه از آغاز حزبی بود که تمام برنامه‌هایش را بر اساس استراتژی و منافع برادر بزرگ‌تر یعنی اردوگاه سوسیالیستی تبیین می‌کرد، حتی موقعی که شعار ضدامریکایی می‌داد، حتی زمانی که در ایران هنوز دشمن اصلی، امریکا نبود. لذا وقتی مصدق می‌خواست از تضادهای موجود میان قدرت‌ها استفاده کند، می‌گفتند مصدق امریکایی است. تظاهراتی که حزب توده می‌گذاشت نتیجه‌اش این بود که انگلیسی‌ها می‌گفتند ببینید حزب توده و کمونیست‌ها در ایران دارند قدرت می‌گیرند و اگر ما دیر بجنبیم روس‌ها حاکم می‌شوند و ایران به دامان شوروی سقوط می‌کند. غربی‌ها به این توهم دامن می‌زدند و حتی به نام حزب توده اعلامیه می‌دادند و آخوندها را تهدید می‌کردند. به روایت آیت‌الله طالقانی، در منزل آیت‌الله بهبهانی نشسته بودند و اعلامیه به نام حزب توده می‌دادند که عن‌قریب ما قدرت را به دست می‌گیریم و آخوندها را به چراغ برق‌های تهران آویزان می‌کنیم. این طور همه را وحشت‌زده می‌کردند که پشت شاه و دربار و انگلیس بروند.

روحانیون سه جناح بودند: گروه روحانیون قم به رهبری آیت‌الله بروجردی که غیرسیاسی بودند؛ گروه روحانیون سیاسی طرفدار دربار که در رأس آن‌ها بهبهانی بود؛ و گروه سوم، روحانیون طرفدار دکتر مصدق نظیر آیت‌الله خوانساری، شبستری (که تعبیرهای زیبایی از قرآن ارائه می‌کرد و این مرد تا آخر به دکتر مصدق وفادار بود) و آیت‌الله طالقانی بودند.

روحانیون مخالف مصدق با دربار ارتباط داشتند و با واسطه از امریکایی‌ها و پیش‌تر از آن از انگلیسی‌ها پول می‌گرفتند؛ مثل شمس قنات‌آبادی که آخوند و نماینده مجلس و از هواداران آیت‌الله کاشانی بود. مجموعه آخوندهای 9 اسفندی و فلسفی واعظ که در مجلس شاه به بهانه پخش موسیقی از رادیو علیه دکتر مصدق خطبه می‌خواندند، در حالی که در تمام آن سال‌ها موسیقی از رادیو پخش می‌شد و حال که مصدق آمده بود، انتظار داشتند بیاید اجرای شریعت کند و بلکه دست دزد را قطع کند و زنان بدحجاب را بگیرد و ببرد در اماکن شلاق بزند یا مشروب‌فروشی‌ها را تعطیل کند.

مصدق برای این‌ها نیامده بود ولی این‌ها را علیه او بهانه کردند و متأسفانه آیت‌الله کاشانی که به‌تدریج پس از قیام 30 تیر مرتب و قدم‌به‌قدم از مصدق دور شده و به دربار پیوسته بود، به زاهدی نزدیک شد و به‌واسطه اطرافیانش به امریکا وصل شد. کاشانی آدم وابسته‌ای نبود و مبارزات و سوابقش همه این را نشان می‌دهد که واقعاً استقلال‌طلب است، اما متأسفانه گاهی خودخواهی‌ها و منیت‌ها به این منجر می‌شود که دخالت‌های بی‌جا بکند و از مصدق بخواهد که هر کاری را با هماهنگی او بکند. اطرافیان کاشانی علیه مصدق شانتاژ می‌کردند و کاشانی را به کانون افسران بازنشسته و زاهدی متصل کردند. به‌تدریج مواضع کاشانی علیه مصدق تندتر و تندتر شد، به‌طوری که گاهی علناً علیه مصدق حرف می‌زد. در حالی که شاه جرئت نمی‌کرد علناً با مصدق مخالفت کند و پنهان‌کاری می‌کرد و به هندرسون و انگلیسی‌ها گفته بود که کلک مصدق را بکنند. ولی در ظاهر مثلاً در اسناد می‌بینید که شاه گفته نه، من از مصدق حمایت می‌کنم و مخالف عزل مصدق هستم. باید همه اسناد را کامل و بی‌کم‌وکاست خواند. روان‌شناسی شاه را اگر بررسی کنیم، بعد می‌توانیم این پارادوکس را حل کنیم که چرا برخی جاها شاه دست به دامن انگلیسی‌ها می‌شود که زودتر کلک مصدق را بکنید، ولی جاهایی ظاهراً از مصدق حمایت می‌کند. خب این انسان، کاراکتر دیکتاتور داشت و کاراکتر همه دیکتاتورها این است که در تاریخ معاصر آنجایی که می‌ترسند مثل موش می‌شوند و جایی که احساس قدرت می‌کنند مثل گرگ می‌شوند. این روان‌شناسی دیکتاتورها در تاریخ معاصر جهان است.

در قم هم آیت‌الله بروجردی بر سر مسائلی مانند تولیت قم (که دست شخصی به نام تولیت بود و مصدق او را به دلیل نافرمانی از دولت برکنار کرده بود) یا مسئله علی‌اکبر برقعی (که به کنفرانس صلح وین رفته بود و آن کنفرانس از طرف شوروی برگزار شده بود که اصلاً ربطی به دولت نداشت) از دولت انتقاد داشت. البته آیت‌الله بروجردی بی‌طرف بود و به‌تدریج این بی‌طرفی وی به نفع شاه و کودتاچی‌ها تمام شد و بعد هم که کودتا شد نامه نوشت و به شاه تبریک گفت.

جبهه ملی هم تشکیلات منسجمی نبود. مصدق وقتی وارد دولت شد رابطه تشکیلاتی خود را به‌عنوان عضو جبهه ملی با جبهه قطع کرد و گفت حالا به دولت رفته و نخست‌وزیر همه ملت ایران است و نباید میان احزاب و گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی تفاوت قائل شود. جبهه ملی سازمان منسجمی نبود و شامل گروه‌های مختلف می‌شد؛ از حزب ایران و حزب زحمتکشان و مسلمانان مجاهد (شمس قنات‌آبادی) تا گروه‌های پان‌ایرانیست و این‌ها از نظر ایدئولوژیک با هم تفاوت‌های جدی داشتند و علاوه بر این، با هم مشکلات شخصی داشتند.

مسائل شخصی در نظام سیاسی و حوزه فعالیت سیاسی بسیار مهم است. از مشروطیت به بعد متأسفانه این منیت و این خودخواهی و روان‌شناسی شخصی بسیار به ما ضربه زد؛ یعنی این منِ متورم، یک من که در ایران متولد نشده بود یعنی مدرن و یک من متولد ایران که همه ایران فدای پُست من و فدای پول من. مثلاً آقای مکی را بگذارید کنار سعدالدوله ابوالمله در انقلاب مشروطیت. ببینید سعدالدوله در مشروطیت اول ابوالمله بود، جزو رهبران مشروطه‌خواه بود، بعد چه شد؟ رفت طرف شاه و کنار کودتاچی‌ها و مقابل مردم ایستاد. مکی هم همین‌طور شد، بقایی که از همه آن‌ها توطئه‌گرتر بود.

*سخنرانی، 16 اسفند 1395 در مراسم انجمن اسلامی ...... در دانشگاه ......

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |