ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

روایت تبعید مصدق به بیرجند

گفت‌وگو با جواد آقا (خدمتکار و همراه مصدق در تبعید به بیرجند)

 

مصدق طی حیات سیاسی خود تنها دوران تبعید و حصر در احمدآباد را تجربه نکرد؛ بلکه پیش از آن و در دوران پهلوی اول نیز به سبب انتقاد از استبداد وقت، طعم حبس خانگی و تبعید را چشیده بود. مقارن با پایان مجلس ششم و آغاز پادشاهی رضا شاه، مصدق به علت ادامه مخالفت با دستگاه حاکمه رضاشاه خانه‌نشین شد و تا سال ۱۳۱۹ در خانه شخصی‌اش زیر نظر بود. مصدق در این سال توسط نظمیه بازداشت و به زندان بیرجند فرستاده شد ولی پس از چند ماه با شفاعت طلبی پسرش دکتر غلامحسین مصدق از محمدرضا پهلوی ولیعهد رضاشاه و به‌واسطه ارنست پرون، آزاد و زیر نظر مأموران در ملک خود در احمدآباد مصدق مجبور به سکونت شد. در سال ۱۳۲۰ بود که مصدق بعد از تحمل سه سال زندان و تبعید به تهران برگشت.

آنچه در ادامه می‌خوانیم روایت یکی از خدمتگزاران همراه مصدق در تبعیض به بیرجند است. جواد آقا که آشپز و همراه مصدق در تبعید بوده، از رفتار خشونت‌آمیز شهربانی هنگام تبعید و اعتصاب غذای مصدق در اعتراض به محل اسکان نامناسب سخن می‌گوید. مشروح روایت وی را در ادامه می‌خوانیم. لازم به ذکر است که گفت‌وگو توسط دکتر محمود مصدق انجام گرفته است.

دکتر محمود مصدق: چه شد که در تیرماه 1319 به‌اتفاق پدربزرگم به زندان رفتی؟

جواد آقا: خودم داوطلب شدم که با آقا به زندان بروم. خودم را معرفی کردم.

خودت به شهربانی رفتی؟

رفتم شهربانی پیش رئیس سیاسی خودم را معرفی کردم و ایشان هم سرهنگ آرتا بود، رئیس سیاسی بود و ترک هم بود. به من خیلی هم عتاب و خطاب کرد. گفت شما هیچ می‌دانید چه مسافرتی می‌خواهید بروید؟ گفتم چه مسافرتی قربان؟ گفت آفرین، مجازات شما اعدام است. می‌خواست مرا بترساند که نروم. گفتم نه قربان من کاری نمی‌کنم. اگر خطایی کردم مرا اعدام کنید. اگر نکردم برای چه مرا اعدام کنید؟ این بود که مرا تفتیش کردند. آنجا هر چه در جیب‌هایم داشتم درآوردند. گفتند بروم در پای ماشین. آمدم دم در ایستادم. ماشین مال خود آقا بود که دم در ایستاده بود و دو تا هم از این گروهبان‌ها ایستاده بودند. یکی راننده بود و دیگری هم به‌اصطلاح پیشخدمت بود. آن‌ها برای رئیس شهربانی بودند. آن‌وقت من دیدم آقا را از بالا به پایین آورند. از اتاق بازجویی، فرمودند که بروید سوار شوید. آقا فرمودند من سوار نمی‌شوم. من دوست دارم هر کاری می‌خواهند بکنند، همین‌جا بکنند که زن و بچه‌ام من را ببینند. سرگردی که با ما بود، گفت نه دولت دستور داده که ما شما را ببریم مسافرت، شما اینجا نباشید. آقا را با دو افسر زورکی توی ماشین انداختند. به من گفتند برو سوار شو. من گفتم آقا ایشان مریض هستند. قابلمه دارند، دوا دارند، رختخواب دارند، این‌ها داخل زندان هست که ما ایشان را همین‌طور ببریم؟ چطور ببریم؟ سرگردی که با ما بود دستور داد به رئیس زندان، اثاثیه ایشان ا را آوردند. تختخواب و قابلمه غذایی که برایشان برده بودیم و دواهایی که داشتند. آن‌ها را آوردند و به ما تحویل دادند. پریموس آب و یخ و این‌ها را دادند، گذاشتیم داخل ماشین و سوار شدیم.

با همان ماشین خودشان و از رودهن، بومهن ما را بردند. ما از اینجا ساعت 6:30-6 که حرکت کردیم. حدود 8 یا 8 و خرده‌ای بود که بومهن، رودهن رسیدیم. آنجا من به سرگرد گفتم اجازه می‌دهید شام آقا را همین‌جا به ایشان بدهم؟ گفت بدهید اشکال ندارد.

سرگرد اسمش چه بود؟

اسمش شریف بود. رئیس شهربانی زاهدان بود که مأموریت داده بودند که آقا را بیاورد. ما هم نمی‌دانستیم کجا ما را می‌بردند. بعدها فهمیدیم که ما را بیرجند بردند. حرکت کردیم و بومهن، رودهن شام به آقا دادیم. آقا جزئی شام خوردند و حرکت کردیم. تقریباً ساعت 1 و 2 بود که به فیروزکوه رسیدیم. در فیروزکوه سرگرد شریف گفتند اینجا ما یکی دو ساعت می‌خوابیم. بعد از آن حرکت می‌کنیم. ایشان تختش را جلوی ماشین گذاشت و پلیس‌ها هم یکی این طرف و دیگری آن طرف ماشین، ما هم توی ماشین ماندیم.

تو خودت تنها ماندی؟

من و آقا ماندیم، آقا فرمودند من بیرون نمی‌آیم که بخوابم. همین‌جا داخل ماشین هستم. آن‌ها خوابیدند. ما بنا کردیم به صحبت‌کردن با آقا. آقا از جریان منزل و این‌ها پرسیدند و اینکه آقا خوبه؟ خانم خوبه؟ خدیجه خانم خوبه؟ این‌ها را یکی‌یکی از من پرسیدند. من عرض کردم بله حالشان خوب است. تقریباً ساعت چهار صبح بود که آن‌ها بلند شدند و قهوه‌خانه را صدا کردند و به نانوایی گفتند نان بپزد و قهوه‌چی چای درست کند. چای را خوردیم و حرکت کردیم. به سمت نیشابور حرکت کردیم. نمی‌دانم آنجا که مابین تهران و مشهد است. نهار به آنجا رفتیم. هر جا هم که می‌رفتیم سرگرد یک تلگراف به تهران می‌زد که ما فعلاً اینجا هستیم. هر جا که منزل می‌کردیم، به مرکز خبر می‌داد که ما اینجا هستیم. این بود که یک روز هم در راه بودیم. بعد حرکت کردیم ساعت 6-7 غروب بود که به مشهد رسیدیم. ما را به زندان بردند. رئیس شهربانی را خواست. گفتند نیست. بعد سرگرد شریف دستور داد که ما را به زندان ببرند. البته به داخل نبردند. همان بیرون یک اتاق بود. دستور داد که فوراً یک اتاق برای ما خالی کردند. ما جای آقا را درست کردیم. تختشان را زدیم و سرگرد شریف هم به من دستور داد که به هتل می‌رود. شماره هتل را هم داد و گفت از آنجا برایشان غذا می‌فرستم. اگر چیزی شد، کاری داشتید به من تلفن بزنید.

این بود که ایشان که رفت، ده دقیقه یک ربع طول کشید که آقا حالشان به هم خورد. حالت حمله به ایشان دست داد. من به سرگرد تلفن کردم. گفت من الان دکتر شهربانی را می‌فرستم. نیم ساعت طول نکشید که دکتر شهربانی آمد. یکی دو آمپول به آقا تزریق کرد و حال آقا را جا آورد. نشست پهلوی آقا و یک مقداری هم با آقا صحبت کرد و به‌اصطلاح نصیحت کرد و رفت. برای ما از هتل شام آوردند. چلوکباب بود که یک مقدار من و آقا خوردیم. بعد تا صبح ماند. فردا صبح رئیس شهربانی آمد دیدن آقا. من شناختم که رئیس شهربانی است. چون بیرون قراول کردند، خبردار کردند.

رئیس شهربانی اسمش چه بود؟

نمی‌دانم اسمش چه بود، یادم نیست. ولی آقا او را می‌شناخت. آن موقع آقا او را نشناخت. از من پرسید که آقای دکتر مصدق کجاست؟ گفتم اتاقشان اینجاست. آمد و نشست و یک ساعتی با آقا صحبت کرد. بعد رفت. وقتی که رفت آقا فرمودند جواد رئیس شهربانی اینجا نیامد؟ گفتم آقا همین ایشان که با شما صحبت کردند، رئیس شهربانی بود. گفت راست می‌گویی؟ گفتم والله، همین رئیس شهربانی مشهد بود. این بود که ایشان هم رفت و بعداً ما سه روز آنجا در زندان مشهد بودیم. بعد سرگرد شریف آمد که شما را می‌خواهیم به بیرجند ببریم. حاضر هستید برویم یا نه؟

به تو گفت؟

نه به آقا گفت: حاضر هستید که می‌خواهیم به بیرجند برویم؟ آقا فرمودند که هرچه دولت بگوید ما مطیعیم. این بود که بعد از سه روز به سمت بیرجند حرکت کردیم. شب را در تربت ماندیم. نزدیک‌های سحر بود که حرکت کردیم که سرگرد شریف گفت اینجا شکار هم هست. می‌خواهیم یک خرده شکار هم برای شما بزنیم. خلاصه همین کار را هم کرد... یکی دو شکار در بیابان زد. راننده اتوبوس بود که او برید و توی ماشین گذاشت. خلاصه به بیرجند رفتیم و آنجا سرگرد ما را تحویل رئیس شهربانی بیرجند داد.

از مشهد تا بیرجند چقدر طول کشید؟

به شما عرض کنم، صبح ما حرکت کردیم، به تربت آمدیم. از تربت که حرکت کردیم، نهار را در راه خوردیم. بعدازظهرش به بیرجند رسیدیم. یک بلوک هم آنجا بود که سرگرد معرفی کرد و گفت اینجا بلوک زعفران است. مال قائنات است. این را به آقا معرفی کرد که آن‌ها تمام محصولشان زعفران است. به سمت بیرجند رفتیم. برای آقا در بیرجند جا درست کردند و سرگرد ما را تحویل داد و یک روز هم آنجا بود. بعد از یک روز آمد اجازه گرفت از آقا که اجازه می‌دهید من با ماشین شما به زاهدان بروم؟ چون من مأموریت داشته‌ام یک ماه مرخصی به تهران آمده‌ام. بعد من را با شما فرستادند. حالا باید من بروم. آقا فرمودند که باشد، ماشین را هر جا می‌خواهید ببرید. آن‌ها ماشین را برداشتند و سوار شدند و رفتند. ما در بیرجند ماندگار شدیم. این وقایعی بود که تا به بیرجند رسیدیم.

سرگرد شریف رفت زاهدان؟

بله سرگرد شریف رئیس شهربانی زاهدان بود. آن‌طور که خودش صحبت کرد، گفت من مرخصی یک‌ماهه آمده بودم. حالا می‌خواستم برگردم، این‌ها به من مأموریت دادند که شما را به اینجا بیاورم. خیلی مرد شریفی بود. بله ما را آنجا گذاشتند.

بعد چه اتفاقی افتاد؟

بعد هیچی، همین‌طور در آن اتاق بالا بودیم.

در عمارت شهربانی؟

بله. در عمارت شهربانی اتاقی داده بودند. همان بغل اتاق افسرنگهبان بود. اتاق رئیس بود. اتاق افسرنگهبان و اتاق بغلی‌اش هم مال ما بود. آن را خالی کردند و به ما دادند، در آن نشستیم. برای آقا جا درست کردیم. ما هم یک جا داشتیم، از این تخت چوبی‌ها که روی آن می‌خوابیدیم.

در یک اتاق بودید؟

بله در یک اتاق بودیم. آن وقت هم که پرستار فرستادند، در یک اتاق بودیم. سوا نبود. من کارهای آقا را می‌کردم.

هم غذا برایشان درست می‌کردیم. آقا فرموده بودند حمله‌اش که ‌گرفت روزی یک دو دفعه، یک آمپول‌هایی داشتند از این آمپول‌ها بشکن، بگیر دم دماغ من تا حالم جا بیاید. این بود که من هم همین کار را می‌کردم، زمانی که به آقا حال حمله دست می‌داد من از آمپول‌ها می‌شکستم، دم دماغشان می‌گرفتم یواش‌یواش یک چنددقیقه‌ای حال آقا جا می‌آمد. از حال عصبانیت بود که آن‌طور می‌شد. ولی آن موقع ما هیچ وسیله‌ای نداشتیم. مثلاً لگن و... بعدها، بعد از یکی دو ماه سید عبدالله از تهران آمد و برایمان آورد.

سید عبدالله با کی آمد؟

بله خودش آمده بود. خانم فرستاده بود. لوازمی را که برای ما بود فرستاده بود. یک خرده سبزی خشک بود، مربا و از این چیزها بود. اتفاقاً آن مربا را هم که آوردند، آقا میل نکردند. همه را با رئیس و بقیه تقسیم کردند. گفت به آن‌ها بدهید.

بعد پرستار چطور شد؟

بعد از مدتی که پرستار را فرستادند، ایشان قبول نکردند که به شهربانی بیاید. گفتند بیرون باشد. آقا هم فرمودند که من بیرون می‌خواهم چه کنم؟ پرستار را برای این می‌خواهم که پهلویم باشد. بعد از یک ماه و خرده‌ای که آنجا بود، پرستار را دومرتبه به تهران رد کردند.

پرستارش چطور بود؟

بد نبود. پرستار بیمارستان نجمیه بود. این‌طور که آقا می‌گفت زن خوبی است، بامحبت است. این حرف‌ها و این بود که قبولش نکردند. ما هم لباس‌های آقا را می‌دادیم همان نگهبان‌ها می‌شستند، یک پولی هم به آن‌ها می‌دادیم. اتو می‌کردند و می‌آوردند. آقا آن‌قدر لباس تنش نبود. پیژامه بود. دو دست پیژامه بود.

در آن اتاق چقدر زندان بودید؟

تقریباً دو ماه در آن اتاق بودیم که بعداً آمدند اتاقمان را عوض کردند.

چرا؟

و الله نمی‌دانم. از قرار معلوم آقایان اینجا گفته بودند که می‌خواهیم به ملاقات پدرمان در شهربانی برویم. رئیس شهربانی هم گفته بود بله می‌توانید بروید. بعد هم تلگراف زده بود به رئیس مشهد، به شهربانی مشهد که هیچ‌کس حق ندارد دکتر مصدق را ملاقات کند. ایشان هم آمد و اتاق را عوض کرد. اتاق ملاقات‌های زندانیان که عقب یک پنجره داشت به داخل زندان و یک در هم داشت در راهرو و هم در زندان، ما را آنجا بردند. نه آفتاب داشت، نه هوا داشت. تا پنجره را باز کردم، بوی بد می‌آمد. پنجره را هم که می‌بستی، هوای خوب نداشت. بعد از دو سه روز که آقا آنجا ماندند، فرمودند که دولت می‌خواهد اینجا من را زجرکش کند. ولی من دو سه روز غذا نخورم، طبعاً می‌میرم و راحت می‌شوم. اعتصاب غذا کردند. اعتصاب غذای آقا، یکی دو روز طول کشید. بعد من به افسر کشیک خبر دادم. افسر کشیک فرستاد، رئیس آمد. با رئیس صحبت کردند. آقا فرمودند شما من را اینجا گذاشتید می‌خواهید من را زجرکش کنید؟ ایشان گفتند نه. خلاصه با هم صحبت کردند. یک دوساعتی طول کشید تا رئیس شهربانی حاضر شد اتاقش را عوض کند؛ یعنی همان اتاق اولی که به ما دادند. این بود که با هم قول و قرار گذاشتند و این هم حاضر شد. فردا صبح آمد و اتاق ما را عوض کرد. ما هم اثاثیه‌مان را از این اتاق به آن اتاق بردیم.

تعریف کردی که آقا چطور قسمش داد؟

بله او گفت که اتاق را عوض می‌کنم. آقا فرمودند که نامرد است هرکه اتاق من را عوض نکند. اگر بخواهی به من قول بدهی نامردی. رئیس شهربانی گفت نه اگر عوض نکردم، طبق فرمایش شما من نامردم. هرچه که شما می‌گویید، من هستم. این صحبت‌ها بین آن‌ها شد. صبح آمد و دستور داد اتاق را عوض کردند. ما به همان اتاق اولی که بودیم رفتیم. بعد هم که هوا یواش‌یواش سرد شد، یک‌خرده داشت خنک می‌شد، ما تختخواب آقا را در حیاط گذاشتیم. حیاط جلوی‌مان این چیزها بود، پنهان بود که حیاط جای آقا را دست کرده بودیم. آنجا ایشان را می‌خواباندم. میز و وسایلشان را هم به آنجا برده بودم. شب و روز آنجا بودیم. بعد هوا یک‌خرده سرد شد و دار دو درخت‌ها، برگ‌هایش ریخت. یک درخت گل بود جلوی در شهربانی که خیلی درخت قشنگی بود. همه هم پر گل شده بود. من به افسر کشیک گفتم: سرکار ممکن است این درخت را از اینجا بکنیم و بگذاریم جلوی آقا که ایشان هم پنهان باشد؟ مردم که به شهربانی رفت‌وآمد می‌کنند، ایشان را نبینند و ایشان هم محفوظ باشند. گفت چرا نمی‌شود؟ این بود که از زندان دو نفر را آوردند و دستور داد که دم‌تخت آقا یک گودال کندند. بعد آمدند و پای این درخت را خالی کردند و جلوی تخت‌ها گذاشتند. رویش را پوشاندیم و آماده‌اش کردیم برای اینکه از در که وارد می‌شدند داخل معلوم نباشد. مثلاً ملحفه سفید و تخت آقا آنجا بود. بعد که فردا افسر کشیک دیگر آمد دید آنجا عوض‌شده و رئیس شهربانی آمد و دیدند که درخت گل که اینجا بود، حالا رفته، همه‌شان ناراحت شدند. بعد افسر کشیک آمد به من گفت فلانی، گفتم بله گفت هیچ می‌دانی که قیمت این درخت چقدر است؟ گفتم هرچه می‌خواهد باشد، بالاخره شما تلفن بزنید به شهرداری یکی دیگر برایشان می‌آورد، می‌کارد. طوری نمی‌شود. خندید و هیچ نگفت. ولی گفت این درخت 500-600 تومان قیمتش است، خشک می‌شود. گفتم نه خشک نمی‌شود. ما جوری درنیاوردیم که خشک شود.

چه غذاهایی می‌خوردید آنجا؟

غذا، همه‌چیز. من صورت به پلیس می‌فرستادم. مرغ، گوشت و برنج و روغن و هرچه را که می‌خواستیم. مثلاً گردو، بادمجان، هر چیزی که می‌خواستیم خورشت درست کنیم، صورت می‌دادیم، می‌رفت و می‌خرید. پول آقا هم پیش رئیس بود. از پول آقا بود. بعد من پای آن صورتحساب را امضا می‌کردم. رئیس این‌ها را برای حسابش جزو پرونده نگه می‌داشت. هرچه می‌خواستیم پلیس‌ها می‌خریدند. در آشپزخانه یک قسمت سکو بود. ظرف و ظروف و چراغ پریموس را آنجا گذاشته بودم. غذا درست می‌کردم. هم برای خودمان و هم به افسر کشیک نهار می‌دادم. یک ظرف همین‌طور که برای آقا درست می‌کردم، به افسر کشیک هم می‌دادم. گاهی هم به این متفرقه‌ها، این‌هایی که زندانی فرد فرد بودند، سیاسی بودند خب به این‌ها غذا نمی‌دادند، یک ناهار خالی می‌دادند. شب هم یک‌ذره کله‌جوش با یک دانه نان برای شام می‌دادند. ما از آنچه داشتیم به فرمایش خود آقا می‌دادیم. می‌فرمودند: جواد تو اینجا آزادی هرکی هرچه دلش خواست به او بده. از طرف من هیچ ایرادی ندارد. این بود که من به آن‌ها هم غذا می‌دادم. مثلاً یکی دو تا از همان چلوخورشت که درست کردیم. تا حتی نان بعضی‌ها کم بود، می‌گفتم به‌حساب ما به آن‌ها نان بدهند. دوا می‌خواستند، از آقا می‌گرفتم و به آن‌ها می‌دادم. همان‌طور به همه آن‌هایی که آنجا بودند، رسیدگی می‌کردیم.

این مدت دیگر ناخوش نشدند؟

نه. عرض کردم ناخوشی ایشان همان حال حمله‌شان بود. حمله که می‌گرفت. عصبانی که می‌شدند، حمله می‌گرفت. این‌جور وقت‌ها من همان دستوری که داده بودند را انجام می‌دادم. آمپول را دم دماغشان می‌گرفتم. یا اتر بود یا کامفر بود. یواش‌یواش حالشان خوب می‌شد. دیگر مریضی ایشان فقط یکدفعه دور از جان، بدنشان شپش گذاشته بود. یک چیزهایی بود به نام شپشک، به مو می‌چسبید. می‌خواست به تن آدم فرو رود. تن و بدن آقا را از این‌ها گذاشته بود. آن‌وقت من می‌دیدم که آقا تنششان می‌خورد. نگاه کردم، متوجه شدم که از این‌هاست. گفتیم چه کار کنیم؟ چه کار نکنیم. هیچی آقا بهتر این است که بتراشید. آقا را خواباندم.

 روی تخت و روزنامه انداختنم زیرش. ژیلت و این‌ها و تمام بدنش را تراشیدم. هر جا که موجود بود تراشیدم. بعد برایشان در همان اتاق هم حمام درست کردم. یک چراغ پریموس داشتیم. از این پیت‌ها بود. چراغ پریموس را روشن کردم، آب را آنجا می‌گذاشتم، جوش می‌آمد. گفته بودم که دو تا تشت در اتاق بیاورند. یکی را آب سرد و دیگری را آب گرم ریخته بودم. در را می‌بستیم، آقا را می‌نشاندیم در آن لگن، با قابلمه آب روی سرشان می‌ریختیم. سرش را صابون می‌زدم و می‌شستم. آبکش می‌کردم و حوله می‌دادم، بعدش به رختخواب می‌رفت. بعد آب‌ها را بیرون می‌ریختم. اتاق را جمع‌آوری می‌کردم. الحمدالله بدنشان را که تراشیدم، دیگر خوب شدند. راحت شدند.

چطور خبرتان کردند که برگردید؟

و الله خبری نکردند که برگردیم. من شب داشتم برای آقا شام درست می‌کردم. یک‌دفعه دیدم رئیس شهربانی آمد با دو نفر دیگر، دیدم رئیس شهربانی است. آقای شرافتیان که پیشکار خود آقا بود با یکی دیگر که او از قرار از طرف شهربانی آمده بود. آقای دژپور بود که مأمور آگاهی بود. توی اتاق رفتند و با آقا صحبت کردند. گفتند که ما آمده‌ایم، شما مرخص شدید. شما را به تهران می‌بریم. آقا فرمودند هر جور که دولت دستور می‌دهد. ما مطیع امر دولت هستیم. این بود که آن‌ها صحبت‌هایشان را کردند و آقا فرمودند که شما با آقای شرافتیان بیرون بروید و یک هتل خیلی خوب برای آقای دژپور بگیرید و از ایشان پذیرایی کنید. شام و هرچه لازم است به ایشان بدهید. فردا صبح به همین‌جا عقب ما بیایید. آن‌ها خداحافظی کردند و رفتند. به آقا حال حمله دست داد. من دویدم به اتاق و حالش را جا آوردم. گفتم آقا چرا حالت حمله به شما دست داد؟ گفت الحمدلله. آقا دستور دادند که برای توی راه غذا درست کنیم. ما هم فرستادیم همه‌چیز برایمان آوردند. مرغ و برنج و این چیزها را آوردند که همان شبانه، شام درست کنیم. شام درست کردیم. فردا صبح آقا گفتند جواد من می‌خواهم اُقُرایی به این زندانی‌ها بدهم. چه بدهم؟ عرض کردم هرچه خودتان می‌خواهید. فرمودند غذایشان بدهم. عرض کردم که غذایشان که نمی‌دهند. آقا شما پول به اینجا و دفتر اینجا می‌دهید، ولی دفتر به این‌ها همان غذای هر روزشان را می‌دهد. این بود که آقا به فکرشان رسید پول بدهد، بگذارند به حسابشان. اینجا از دفتر بگیرند و خرج کنند. این بود که با رئیس شهربانی صحبت کردند و لیست زندانیان را جلوی آقا گذاشتند. با لیست، زندانی‌ها را از زندان بیرون آوردند. آقا یکی 15 تومان برای هرکدام از زندانی‌ها اُقُرایی گذاشت. قبضش را از دفتر گرفتند به زندانی‌ها دادند. زندانی‌ها را داخل زندان فرستادند. همین‌طور آوردند. تا این 110-120 زندانی تمام شد. بعد آن‌هایی که اطرافی بودند و سیاسی بودند را یکی 20 تومان برایشان گذاشت. برای زن‌ها هم یکی 20 تومان گذاشت، به آن‌ها داد. به افسرهای شهربانی، مثلاً افسر کشیک‌ها هرکدام 25 تومان داد؛ و به پلیس‌ها هم هرکدام 15 تومان داد. آنجا نشستیم تا این کارها تمام شد. نهار را در شهربانی خوردیم تا این اُقُرایی‌ها را دادند. هرچی هم که خریده بودم و در قفسه داشتیم از قبیل یک لنگه برنج 33 منه، یک پیت روغن، دو جعبه آلو، کمپوت داخل قفسه گذاشتند. مثلاً یک جعبه کمپوت مشهد بود. یک جعبه آلو بود. همه را آقا فرمودند به رئیس که ما دیگر چون احتیاجی نداریم، تحت اختیار خودتان باشد. این را به رئیس گفتم. بعد از آنجا آمدیم و حرکت کردیم. بعدازظهر بود که حرکت کردیم.

با همان ماشینی که آورده بودند. ماشین دوسره‌ای که آقای شرافتیان گرفته بودند از تهران که بیاورد و برگرداند. آقا را با همان ماشین به احمدآباد بردیم. 5 نفر بودیم. دو نفر جلو بودند، سه نفر هم عقب. من بودم و آقا و مادمازل که عقب بودیم. شرافتیان و آقای دژپور هم جلو بغل شوفر نشسته بودند. به سمت تهران حرکت کردیم. البته یک شب به قائنات آمدیم. آقا پایش درد گرفت. شب آنجا خوابیدیم؛ یعنی دلیل پادرد آقا این بود. ما بیرجند که بودیم، آقا گلویش ناراحت بود. آن‌وقت دائم می‌گفت پای من را ماساژ بدهید. ما آب می‌آوردیم، پای آقا را می‌گذاشتیم در آب و شروع به ماساژ دادن، کردیم. از آنجا حرکت کردیم. آقا پادرد گرفت. من جوراب پشمی داشتم. به ایشان دادم. مچ پیچ به پایشان بستیم و بعد همین‌طوری می‌خواستند پیاده شوند، نمی‌توانستند. من اول رختخوابشان را می‌آوردم، هر جا می‌خواستیم بمانیم آنجا می‌گذاشتم. بعد آقا را کول می‌کردم، می‌بردم روی تختخواب می‌گذاشتم. بعد وقتی می‌خواستیم حرکت کنیم، همین‌طور آقا را می‌آوردم و توی ماشین می‌گذاشتم. بعد رختخوابش را جمع می‌کردم و داخل ماشین می‌گذاشتم.

آنجا که حرکت کردیم، عرض کردم که بیرجند هوایش گرم و خشک بود. آنجا که ما بودیم ماهی پای آقا را به هوای گلویش که یک‌حالتی داشت، قرص‌هایی داشت ریز، خودش می‌خورد، برای گلویش که ساکت باشد، راحت باشد. در آنجا این قرص‌ها را نداشتیم. آن‌وقت می‌گفت پایم را که ماساژ بدهی، آب بریزی خوب می‌شود. ما هر روز همین کار را می‌کردیم. روزی یک‌دفعه کارمان این بود. یک تشت می‌گذاشتیم و آب می‌ریختیم. پای آقا را همان‌طور داخل آب مالش می‌دادیم. از آنجا حرکت کردیم، آقا پادرد گرفت. دیگر من گوش می‌کردم، می‌بردم پایین، گوش می‌کردم و به بالا می‌آوردم. همین‌طوری تقریباً یک روز در راه بودیم. بعد به مشهد آمدیم. سه روز در هتل در مشهد بودیم.

در برگشتن کسی را از شهربانی ندیدند؟

نخیر. فقط همان دژپور بود که دنبالمان بود. هیچ‌کس دیگری به ما کاری نداشت و دخالتی نمی‌کرد. بعد سه روز هم که از آنجا حرکت کردیم، رو به تهران آمدیم. همین‌طور منزل‌به‌منزل می‌آمدیم. چون آقا یکسره نمی‌توانست بیاید. شب بین راه می‌ماندیم. باز حرکت می‌کردیم و می‌آمدیم. تا اینکه به تهران آمدیم. ما را به احمدآباد آوردند.

این را هم می‌خواستم اضافه کنم، نگفتم که وقتی می‌خواستند ما را از اینجا حرکت بدهند، در شهربانی این طرف و آن طرف را بستند. هیچ‌کس را هم نگذاشتند که دم شهربانی داخل زندان بیاید. این بود که آقایان همه آمده بودند پشت پنجره، از خانواده آقا آمده بودند اینجا تماشا می‌کردند. آقا خودش را به زمین انداخت. گفت من نمی‌روم. خدیجه خانم هم پشت پنجره داشت نگاه می‌کرد که با ما چکار می‌کنند. آمدند و به آقا گفتند بروید سوار شوید. آقا گفتند: من سوار نمی‌شوم. در تهران هر کاری می‌خواهید بکنید، اینجا بکنید. آقا خودش را دراز به دراز انداخت روی زمین و آن سرگرد دستور داد از زندان آمدند. چند تا افسر دست و پای آقا را گرفتند، زورکی داخل ماشین چپاندند. پای آقا را جمع کردند در ماشین را بستند و گذاشتند آنجا که یالا حرکت بکنید. آن‌وقت این بود که من رفتنم دیدم آقا سرش روی زمین است. سرش را بلند کردم. روی زانویم گذاشتم. خیس عرق شده بود. خب تیر و مرداد گرم بود. خیس آب و عرق بود. شروع کردم به باد زدن. آنجا که پا می‌گذارند، تکیه‌اش را به صندلی داد و نشستند. ماشین حرکت کرد.

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |