ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

اجازه ملاقات با غیرخویشاوندان را نداشت

گفت‌وگو با سید علی‌اکبر سیدطالبی

 

لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید قبل از اینکه به قلعه بیایید چکار می‌کردید؟

سید علی‌اکبر سیدطالبی هستم. در سال 1312 در قلادوز آباد متولد شدم. قبلاً کارگری و کشاورزی می‌کردم. وقتی‌که دکتر مصدق از تهران به اینجا آمد، دنبال من فرستاد. من هم آمدم اینجا چهارده سال نزد ایشان کار کردم. الآن 74-75 ساله هستم. به‌عنوان آبدارچی اینجا آمدم. آقا گفت حقوقت 80 تومان است. گفتم با این 80 تومان می‌توانم با عائله امورات کنم؟ گفت آدم‌های دیگر همین‌طور حقوق می‌گیرند، زندگی می‌کنند. با من صحبت کرد از کجا هستی؟ آن‌ها را که می‌شناخت گفتم. گفت خب برو آبدارخانه، گفتم آقا من 20 روز آبدارخانه کار می‌کنم. بعد از 20 روز اگر اینجا را پسند نکردم و شما هم من را پسند نکردید من مرخص می‌شوم. این 20 روز را ماندم. دیدم از آبدارخانه ناراضی هستم. بعد نامه نوشتم برایش که آقا من از آبدارخانه ناراحتم. نمی‌توانم بمانم. گفت بیا پیش خودم. رفتم پیش خودش. پیشخدمتش شدم. چون رانندگی بلد بودم و تصدیق رانندگی داشتم، یک‌وقت میهمانی می‌آمد می‌رساندمش. یا کاری بود به دهات می‌رفتم. البته هرکدام را هم که می‌آوردم، 50 تومان به من انعام می‌داد. نوکرها و کلفت‌ها را که مرخصی می‌رفتند با ماشین می‌بردیم. بعد حسابداری را به دست من داد. چون آن موقع می‌خواست یک نفر دیپلم را بیاورد و به او 2 هزارتومان حقوق بدهد. ولی من هم باسواد بودم و هم چهار عمل اصلی را بلد بودم. می‌توانستم به حساب‌وکتاب برسم.

در چهارده سالی که پیش دکتر زندگی کردم، ایشان اول وقت از خواب بیدار می‌شد، ساعت 5 صبح بیدار بود. بعد حمام می‌رفت، بعد ساعت 6 صبح، صبحانه‌اش را می‌خورد. صبحانه‌اش همان نان قاق روغنی بود و یک قاشق عسل و یک نصف قالب کره مصنوعی، این‌ها را در آب گرم توی بشقاب خیس می‌کرد. این صبحانه‌اش بود. ساعت 10 هم یک دانه لیپتون می‌خورد. ساعت 12 هم خوراکش یک دانه کتلت بود و چهارتا سیب‌زمینی سرخ کرده و یک قاشق پوره سیب‌زمینی با یک ربع ران مرغ و یک لیوان دوغ بود. شب هم برایش چلوخورشت معمولی را که نوکرها می‌خورند نگه می‌داشتیم و برایش داغ می‌کردیم. کمی می‌خورد. بقیه‌اش را یک دیس بود به فقرا می‌داد. مثلاً من می‌بردم و به آن‌هایی که نداشتند، می‌دادم.

من دفتری داشتم که لیست اسامی فقرا را در آن نوشته بودم هر فقیری می‌آمد، ده تومان، بیست تومان، سی تومان، صد تومان، درخواست می‌کردند به او می‌دادم و در این دفتر می‌نوشتم و یک رسید هم از آن فقیرها می‌گرفتم. می‌گفتم آقا این پول را من به آن فقیر دادم. بعد اگر یک نفر مریض می‌شد، اینجا می‌آمد، یک بلیت بیمارستان مجانی می‌داد. او را می‌فرستاد و 10 تومان هم کرایه می‌داد. آن موقع کرایه تا تهران 2 تومان بود. مریض به بیمارستان می‌رفت. اگر بستری نیاز داشت، می‌خوابید و آنجا معالجه می‌شد. بعد هم به اینجا می‌آمد و به من گزارش می‌داد که آقا در بیمارستان به من رسیدند و راضی هستم. من هم به مصدق می‌گفتم. آنجا 6-5 تخت مجانی بود برای کشاورزهای خودش یا حالا هرکسی که مریض می‌شد.

در ضمن در سال دو بار روغن و برنج به مردم می‌داد. مثل ‌اینکه خیریه مادرش بود. بعداً آن را گندم می‌کرد و به هر نفر 10 چارک گندم می‌داد. این هم خیریه مادرش بود.

چرا شما را از آبدارخانه پیش خودش برد؟

چون من از آبدارخانه راضی نبودم. برایش نامه نوشتم. او خط من را دید، فهمید که باسوادم. مرا به اینجا خواست. یک قسمت از حساب‌وکتاب‌هایش را من رسیدگی می‌کردم.

هیچ‌گاه از وی درخواستی داشتی؟

در این مدت درخواست نکردم. ولی یک سال بچه‌ها گفتند آقا بدهکار شدیم. نمی‌دانم چه خریده‌ایم. یک درخواستی بنویس و کمکی بگیر. من درخواست کمک کردم. نامه برگشت، دیدم همین پاکت خودم است، ولی در آن پول بزرگی است. شمردم، 150 تومان پول بود. بعد جوابی نوشتم. دیدم این پول ارزش ندارد. همان جوابی که نوشته ارزش دارد. نوشته بود، بسیار غلط کردی، بیش از درآمد خود خرج کردی. اگر شما در روز 10 تومان درآمد دارید، سعی کنید 9 تومان آن را خرج کنید که یک تومان همیشه پول داشته باشید.

آقای سیدطالبی این زنگ برای چه بود؟

زنگ خبر بود. وقتی بالا نبودم و بیرون بودم و من را که می‌خواستند، این زنگ را می‌کشیدند. من می‌رفتم پیش مصدق. زنگ برای تقسیم‌کار بود که آدم‌ها کجا بروند. آشپز چه بپزد و ...

در این مدت که با دکتر مصدق کار کردی مهم‌ترین صفت‌هایی که داشت چه بود؟

حسن‌نیتی که در ایشان دیدم. من از ایشان راضی هستم. پایم درد می‌کرد، من را به بیمارستان فرستاد. دکتر کیافر خدابیامرز، 10 روز مرا معالجه کرد. دیدم باز هم پایم درد می‌کند. دوباره غلامحسین خان خدابیامرز، من را برد خانه‌اش در قلهک و 10 روز در خانه‌اش نگه داشت. صبح‌ها مرا به بیمارستان می‌برد و شب‌ها به خانه‌اش می‌برد. بازهم پای من خوب نشد. گفتم آقا پای من خوب نمی‌شود، چکار کنم؟ گفت من یک دوایی دارم. یک روغنی را به من دادند گفتند برو این روغن را بمال. از این روغن مالیدم، بهتر شد. یک مقدار هم عسل آب کردم. خلاصه خوب شد الحمدالله دیگر درد نمی‌کند. محبت و حسن‌نیت داشت.

 

رفتار مصدق با آن دو نفر [مأمور ساواکی قلعه] چطور بود؟

خیلی خوب بود. ولی آن دو نفر خوب نبودند. غذایشان را می‌داد. رختخواب می‌داد. چراغ علاءالدین می‌داد. همه کارشان را می‌کرد. ولی آن‌ها یک‌وقت مزاحمت ایجاد می‌کردند. کشاورزها را تحریک می‌کردند. می‌گفتند این خرمن‌ها برای شماست. انبارها را بشکنید. این‌ها یک مقدار ناجور بودند. برای همه ناجور بودند.

هیچ‌وقت هم به اندرونی آمدند؟

نه.

مصدق هیچ‌وقت به اتاقشان رفت؟

خیر. اصلاً یک در مخفی آنجا بود. راننده ما خانی بود. ماشین را می‌آورد آنجا، مصدق را سوار می‌کرد و به دهات می‌برد و می‌چرخاند. آن‌ها فهمیدند که مصدق از اینجا بیرون می‌رود. یک سنگ آوردند و پشت در گذاشتند. دیگر بیرون نرفت تا مریض شد. سرطان فک گرفت. با بچه‌هایش مرافعه می‌کرد، می‌گفت من برای معالجه خارج نمی‌روم. آقا را بردند بیمارستان و برق گذاشتند، ولی نشد. دکتر کیافر گفت اگر این را تیغ نزنید دو سال می‌ماند. ولی غلامحسین خان گفت نه آقا را معالجه می‌کنیم. چاقو که رویش رفت از بین رفت. او را همین‌جا آوردیم. مشتی گنجی بود. مش وجه‌الله بود، یدالله گاریچی بود. همین‌جا نشستند. آقا یک جعبه به‌اندازه قد مصدق آورد. درون جعبه هم آهن سفید کوبیده بودند. درش را با آهن سفید کوبیده بودند. او را درون جعبه گذاشتند و آنجا دفنش کردند.

چه عادت‌هایی داشت؟

ساعت 10 صبح به حیاط می‌آمد. صندلی‌اش را می‌گذاشتم زیر درخت. اواخر دیگر تنها مانده بود، به من گفت تو هم بیا اینجا بشین. نوکرهایش را می‌خواست و با آن‌ها حرف می‌زد. قدم می‌زد. به این پایین [به در پایینی اشاره می‌کند] می‌آمد. ولی این پشت نمی‌توانست بیاید. سربازی که بود نمی‌گذاشت.

از مصدق چه چیزهایی در ذهن داری؟

یک روز مصدق نامه‌ای برای [آن دو مأمور ساواکی قلعه] نوشت. در پاکت بسته بود. نامه را بردم و به آقای شهیدی دادم. نتوانست بخواند. گفت سید تو می‌توانی بخوانی؟ گفتم اگر در امان باشم می‌توانم بخوانم. گفت بخوان. گفتم نوشته جناب آقای شهیدی، وکیل من، آقای دکتر امینی، می‌خواهد پنجشنبه به احمدآباد بیاید. اگر لازم است از اداره‌تان اجازه بگیرید. گفت اِااا با این سواد قزمیتت خوب خواندی. فقط این را گفتم بوئین‌زهرا زلزله آمده بود. فکر کنم سال 41 بود. من در حیاط خوابیده بودم. ساختمان که تکان خورد، لوله بخاری‌ها شکست و ریخت روی این حلب‌های شیروانی‌ها. صدایش خیلی مهیب بود. دویدم، دیدم افسرها اینجا دارند قدم می‌زنند. سرباز جلوی مرا گرفت. دیدم مصدق پشت در است. گفت سید چه خبر است؟ گفتم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی این شیروانی زیاد صدا می‌دهد. گفت من پایین آمدم، زلزله است. می‌ترسم دست و بالم بشکند و تا آخر عمر سربار دیگران شوم. اگر یک‌دفعه آدم بمیرد، راحت می‌شود. ولی می‌ترسم نمیرم و دست و بالم بشکند سربار دیگران شوم. می‌خواهم اگر دیدم که ساختمان دارد خراب می‌شود بیرون بروم.

برخوردش با خانم‌ها چطوری بود؟

خوب بود. حقوقشان را می‌داد، غذایشان را می‌داد، انعامشان را می‌داد. دو پیرزن بودند که به ایشان رسیدگی می‌کردند.

شب عیدها را چه جوری می‌گذراند؟

شب عید، فقط بچه‌هایش می‌آمدند. غریبه نمی‌آمد. مثلاً غلامحسین خان بود، احمدخان بود، عزت‌الله خان بیات بود، متین دفتری کم می‌آمد. این‌ها همین‌طور به اینجا می‌آمدند و می‌رفتند. ولی غریبه نمی‌آمد. اگر یک‌وقت هم یک غریبه می‌خواست بیاید، باید اجازه می‌گرفت ولی ساواکی‌ها نمی‌گذاشتند. مصدق به ما هم عیدی می‌داد. مثلاً عیدی من 150 تومان می‌شد. احمد خان و غلامحسین خان هم عیدی می‌داد. آن موقع سکه طلا بود. متین دفتری هم عیدی می‌داد. مصدق از من سؤال می‌کرد که عیدی چقدر گرفتی؟ گفت این سؤال را از شما می‌کنم که ببینم آن‌ها چقدر داده‌اند، من هم به آن‌ها بدهم.

خیلی متشکرم.

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |