ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

می‌خواست کنار شهدای 30 تیر دفن شود

گفت‌وگو با حاج حسن (آشپز قلعه احمدآباد)

 

حاج حسن آقا خودتان را معرفی کنید و بگویید چه سالی به دنیا آمدید، کجا بزرگ شدید، کی ازدواج کردید، چند فرزند دارید؟

من در سال 1304 در محسن‌آباد به دنیا آمدم. آب محسن‌آباد خشک شد و خرابه شد. ما به احمدآباد آمدیم. یادم نیست چه سالی ازدواج کردم. سواد ندارم، ده تا فرزند دارم. پنج‌تا دختر، پنج‌تا پسر.

قبل از اینکه اینجا آشپز شوید چه‌کار می‌کردید؟

قبل از آن رعیت بودم. کشاورزی می‌کردم. دکتر که اینجا آمدند، قبلاً نخست‌وزیر بودند. بعد آقا که از زندان آمد، نوکر خواست. من هم رفتم. دو ماه یا سه ماه پیش مأمورها ماندم. یک ‌بار آمدم که نفت ببرم، آقا با همان خانم زیر درخت نشسته بود صدا کرد گفت نفت را کجا می‌بری؟ گفتم می‌برم برای مأمورها. گفت مش حسن شما هستید؟ گفتم بله. گفت این آبپاش را بردار اینجا را آبپاشی کن. اینجا هم آب می‌آمد توی جوی، من آبپاش را برداشتم و کمی آبپاشی کردم. گفت که شما باید اینجا آشپز شوی. گفتم و الله من آشپزی بلد نیستم؛ یعنی بلد نبودم. حتی پیاز هم بلد نبودم خرد کنم. گفت به تو یاد می‌دهیم. بعد من آمدم و آقا من را صدا کرد همین‌جا. گفت شما یک نفر را پیدا کن بیاور پیش مأمورها باشد و خودت اینجا باش. من هم رفتم یک کاظم را آوردم پیش مأمورها. شروع کردم و البته بلد نبودم. یک ‌بار آقا گفت امشب باید غذا را خودت بپزی. گفتم آقا من بلد نیستم. گفت من گوش‌هایم نمی‌شنود. یادم است گفت برو استامبولی بپز. لایش هم بادمجان بگذار. راحت است. آمدیم و بالاخره پختیم، ولی چه پختنی، یک‌قدری بیشتر نرم شد. غذا را خوردند بعد گفت که مش حسن بیاید بالا، ما هم رفتیم بالا گفت تو این‌طور غذا می‌پزی گفتی بلد نیستی. گفتم و الله آقا این هم نرم است. همچین غذایی نیست. گفت نه خوب است و به من انعام داد. در عرض یک هفته یا ده روز 200-300 ریال به من انعام داد. از ذوق این انعام آشپزی را یاد گرفتم. آن‌وقت که آشپز شدیم، دیگر حقوقمان زیاد شد. 25 من در ماه هم آرد به ما می‌داد. خداوند ایشان را هم رحمت کند.

حاج‌آقا آن سال که سرخچه آمد بچه‌ها سرخچه گرفتند، مصدق چه‌کار کرد؟

سرخچه آمد هر سه تا بچه‌های من گرفتند. آقا آمد به حیاط و دید که من پکر هستم. گفت چرا ناراحتی؟ گفتم بچه‌هایم مریض‌اند. آقا به غلامحسین خان گفت که به خانه من بیاید و بچه‌هایم را ببیند. غلامحسین خان بچه‌ها را دید. نبضشان را گرفت و گفت هیچ نترس این‌ها سرخچه گرفتند. بعد آمد و شیرخشت داد. بچه‌ها الحمدالله بهتر شدند.

حاج احمد آقا حقوق اولت چقدر بود؟

حقوق اولم 75 تومان در ماه بود. بعداً آشپز شدیم و حقوقم بیشتر شد و انعام هم به من می‌دادند.

شب‌های اعیاد چکار می‌کرد؟

شب عیدی هم عیدی می‌داد. احمدخان و غلامحسین خان هم عیدی می‌دادند.

آن‌وقت شما هم عید می‌رفتید تبریک می‌گفتید؟

بله. هر روز کار ما این بود. صبح می‌آمدیم، سلام و علیک می‌کردیم. تبریک می‌گفتیم.

[در کارهای خیریه هم مشارکتی داشتند؟].

مسجدی که اینجا درست کردند، فرش نداشت. مرحوم خانم خدا رحمتش کند، آمد و گفت بروید مسجد را متر کنید، بیاورید. مسجد را متر کردند. بعد خانم رفت از تهران برای سرتاسر مسجد فرش گرفت.

وقتی هفته‌های آخر عمرش بیمار شد چطور بودند؟

وقتی‌که ایشان بیمار شدند، نوشتند که به تهران بیا. من نمی‌رفتم. خانی بود که خدا رحمتش کند آمد خانه ما گفت خانه‌ات خراب نشود، اربابت می‌گوید بیا، برو. گفتم خیلی خب فردا به تهران می‌روم. شاید یک ماه یا چهل روز تهران ماندم. ایشان حالشان بد می‌شد به بیمارستان می‌رفت. بعد که حالش بهتر می‌شد، به خانه غلامحسین خان برمی‌گشت. من آشپز بودم، می‌رفتم هر غذایی که می‌خواست آنجا درست می‌کردم. وقتی‌که حالش به هم خورد، دکترهای زیادی آمدند. ولی آنچه آن‌ها می‌خواستند نشد و آنچه خدا خواست شد. ساعت 30/7 غروب تمام شد. ما رفتیم احمدآباد تا آقا را آنجا دفن کنیم. آقا را همین‌جا آوردند و شستند. به غلامحسین ‌خان گفتند نباید هیچ‌کس به آقا دست بزند و بشوید. ما خودمان با دست خودمان می‌شوریم، خلعت می‌کنیم و دفن می‌کنیم. شما هم بیایید اینجا بایستید ببینید. همان‌طور هم شد. فقط یک‌دانه به‌اندازه یک تسبیح، نمی‌دانم چه بود که زیر زبانش گذاشتند. آیت‌الله زنجانی هم نمازش را خواند.

]در مورد مسائل سیاسی هم با شما صحبت می‌کرد[؟

یک روز صحبت شد، به من گفت که من در حقوق وکیلی‌ام یک شاهی حقوق نگرفته‌ام. آن پول را نگرفتم و به کودکستان‌ها دادم. در وزیری‌ام هم هرچه خرج خانه‌ام بود، از خودم بود. گفتم خب شما ثواب کرده‌اید.

این را هم آقا در همین حیاط برایم گفت. او مرا خواست، من آمدم. دیدم دستش روزنامه است. به من گفت مش حسن، گفتم بله. گفت خمینی هم رفت. من هم برگشتم و گفتم آقای خمینی کی بود؟ نمی‌شناختم. گفت شما مقلد که هستی؟ گفتم آقای بروجردی. گفت این مرد خیلی درست و شریف و خوب بود. حیف شد این را تبعید کردند.

غلامحسین خان وصیت‌نامه‌اش را می‌نوشت شما حاضر بودید؟

آقا گفت که من را ببرید با شهدای 30 تیر دفن کنید، اگر دولت گذاشت. اگر نگذاشت در احمدآباد در اتاق خودم دفن کنید.

این مدت که با مصدق بودید از او چه چیزی یاد گرفتی؟

واقعاً به فقیرها و بیچاره‌ها می‌رسید. خیلی مهمان می‌آمد. خودش نهار نمی‌خورد. نهار خودش را هم می‌داد به پیشخدمت‌ها. خیلی خوب بود. اصلاً از ایشان نرنجیدیم. بدی از ایشان ندیدیم.

چه حساسیت‌هایی داشت؟

نمی‌دانم. ممکن است آقایان دیگر بدانند. من یک آشپز بودم. سؤال می‌کردم و می‌رفتم. دیگر اینجا نمی‌ماندم.

روابط مأموران امنیتی با شما چطور بود؟ شما چه‌کارهایی برایشان انجام می‌دادید؟

فقط برای آن‌ها چای می‌گذاشتم. شام و نهار برایشان از آشپزخانه دکتر مصدق می‌بردم. آن‌ها هم فقط می‌خوردند. من با آن‌ها کار دیگری نداشتم. فقط چایشان را می‌دادم. خودشان هر نقشه‌ای داشتند برای خودشان داشتند. من کاری به آن‌ها نداشتم.

به شما امرونهی می‌کردند؟

نه به من هیچ‌گاه امرونهی نکردند.

پس با آن‌ها دمخور نبودید؟

نه من اولش هم با آن‌ها جور نبودم، آخرش هم نبودم.

میهمان‌هایی که می‌آمدند اینجا چه کسانی بودند؟

میهمان‌ها را نمی‌دانم. ولی من دیگر در آشپزخانه بودم. به من می‌گفت که امروز ده یا پنج مهمان داریم. دیگر من با میهمان‌ها کاری نداشتم. می‌آمدند و می‌رفتند. دامادش متین دفتری که سناتور بود هم می‌آمد.

هیچ‌وقت با او درددل کردی؟

نه‌چندان. هرکس که می‌خواست او را ببیند، قبلاً باید اجازه می‌گرفت. ولی ماها نوکر بودیم و آشپزخانه بودیم. خودمان می‌رفتیم و حرفمان را می‌گفتیم و می‌آمدیم.

هیچ‌وقت به او نگفتی مثلاً حقوقم کم است؟ مشکل دارم؟

چرا یک‌ بار گفتم که حقوقم را زیاد کرد. بیشتر نگفتم. یک بار گفتم آقا بچه‌هایم زیاد است، حقوقم کم است. آن‌وقت آشپز شده بودم. دیگر خودم کرت خودم را از آب درمی‌آوردم، آن‌وقت حقوقم را زیاد کرد. انعام هم بیشتر می‌داد.

بعد از اینکه مصدق فوت شد باز هم آشپزی می‌کردی؟

نخیر، آشپزی را کنار گذاشتم. تا اینکه چهلم ایشان هم دکتر غلامحسین خدا رحمتش کند، آمد و گفت که مش حسن پدرم سفارش کرده که شما را ببریم تهران پیش ما آنجا بمان. هرچه هم که حقوق خواستی به تو می‌دهم. گفتم من تهران نمی‌آیم. من اینجا کشاورزی دارم. آنجا نمی‌توانم. ولی اگر اینجا کار داشته باشید، هستم. گفت نه دیگر پدرم مرحوم شده. یکی دو نفر را برای درخت و بیابان نگه داشتند. سرکشی می‌کردند و می‌آمدند؛ اما کاری نبود. من هم دیگر به خانه‌ام رفتم.

بعد از آن چه کار کردی؟

بعد از آن سر کشاورزی خودم رفتم و کشاورزی می‌کردم. جواب که کردند، آمدیم. نفری 2 هزارتویمان به ما دادند.

درباره آشپزخانه را توضیح بدهید؟

غذای آقا که می‌آمد حیاط و آشپزخانه باز می‌شد. حیاط یک‌دانه تخته درست کرده بودند. از این تخته‌ها که وقتی خانم‌ها آمدند حیاط یک‌وقت مبادا ما ببینیم. جلو می‌زد. یکی ‌دو متر جلوتر تابلوی‌مان را گذاشته بود. گرمخانه‌ای بود. آشپزخانه‌ای بزرگ بود. ایاب و ذهاب و بیا و برو.

چند تا کمک برای آشپزی داشتی؟

یک نفر کمکی داشتم و من سرآشپز بودم. یک آشپز برای نوکرها بود. یکی هم شاگرد بود که ظرف‌ها را می‌شست. یک‌وقت میهمان زیاد می‌آمد، یک کارگر دیگر هم می‌گرفتیم.

هیچ موقع می‌شد که خود مصدق بیاید داخل آشپزخانه سرکشی کند؟

بله می‌آمد. می‌گفت چکار می‌کنید؟ می‌گفتم آقا این‌طوری. یک بار مریض شدم. مرا به بیمارستان فرستاد. چهار روز بیمارستان خوابیدیم. بعد با ماشین از بیمارستان آوردند. همین‌جا من را پیاده کردند. آقا در حیاط قدم می‌زد. آمد من را بغل کرد و بوسید. گفت کار نکن چند روز تا خوب شوی. من هر روز می‌آیم به تو سر می‌زنم تا بهتر باشی. چند روزی آقا به ما سر می‌زد و می‌رفت. تا اینکه بهتر شدیم.

در بیمارستان قبل از فوت دکترها چه کردند؟

آن روزی که حالش به هم خورد، شاید 20-25 دکتر ریختند. دکترهای رده‌بالا ریختند. یک دکتر خیلی قدبلند بود که من نمی‌شناختم، می‌گفتند دکتر شاه است. بعد آمدند، دیدند که نمی‌شود و آنچه خدا خواست باید بشود شد.

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |