ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

نمازم را از مصدق دارم

گفت‌وگو با کشور بیگ‌پور (خدمتگزار در قلعه احمدآباد)

کشور بیگ‌پور که مادر نداشت، از هشت‌سالگی به خانواده مصدق پیوست و همبازی معصومه نوه مصدق بود. کشور در این گفت‌وگو از دینداری مصدق و همسرش می‌گوید، از اینکه نماز را کلمه به کلمه مصدق و همسرش به او یاد دادند. این وجه از زیست مصدق کمتر بیان شده است. مردی که به روایت کشور بیگ‌پور، قرآن بزرگی داشت و بارها کشور دیده بود که قرآن می‌خواند. در این گفت‌وگو کشور اربابی را معرفی می‌کند که «اصلاً از غذا ایراد نمی‌گرفت» و «برای همه احترام قائل بود» تا آنجا که وقتی همسرش وقتی کسی برای کمک خواستن به در خانه آن‌ها آمده بود و مصدق پرسیده بود چه کسی است، گفته بود «یک زن است»، پیرمرد ناراحت شده بود و گفته بود اگر تو خانمی او هم خانم است و نه یک زن.»

 

کشور خانم صبحت به خیر باشد. زحمت دادیم. اول خودت را معرفی کن.

من کشور بیگ‌پور هستم.

متولد چه سالی هستی؟

یادم نیست، ولی بچه ‌محله صفرخواجه هستم.

 از چه زمانی به احمدآباد آمدید؟

از هفت‌سالگی به احمدآباد آمدم. از هشت‌سالگی هم پیش خانم دکتر مصدق رفتم.

چطور شد به آنجا رفتید؟

چون ما سرپرست و مادر نداشتیم. با معصومه خانم همبازی بودم.

معصومه خانم چه کسی بود؟

دختر دکتر غلامحسین خان، نوه دکتر مصدق.

خانه خیابان کاخ رفتید [که منزل دکتر غلامحسین هم آنجا بود]؟

نه آن موقع خانه کاخ سفارت بود. اول پیش خانم دکتر مصدق بودم.‌ بعد از دو سال که آقا را از زندان آزاد کردند، ما همراه آقا به احمدآباد آمدیم. مثلاً یک‌هفته‌ای اینجا می‌ماندیم، بعد باز دوباره با خانم برگشتیم تهران. هفته‌به‌هفته می‌آمدیم. همیشه هم اینجا نبودیم.

آقا در زندان یک مواقعی اعتصاب غذا هم می‌کرد. پسرش دکتر غلامحسین، بچه‌هایشان ـ حمید و معصومه ـ را می‌بردند تا واسطه شوند که اعتصاب غذایش را بشکند و دوباره غذا بخورد. بعد هم که آزاد شدند در احمدآباد مأمور داشتند. دیگر کاری با ایشان نداشتند. فقط یک‌دفعه آقا از این در پایین آمد رفت بیرون که آمدند جلوگیری کردند و گفتند حق نداری بیرون بروی. ما هفته‌به‌هفته می‌آمدیم و سر می‌زدیم. بعد که من را شوهر دادند، خانه‌مان شد همین بغل.

توضیح بدهید که وقتی دکتر مصدق از زندان آزاد شد و برای تبعید آمد اینجا اهالی چطور استقبال کردند؟

آن روز ما از تهران که راه افتادیم به سمت احمدآباد که تبعیدگاه بود، دیدیم نزدیکی‌های آبیک اصلاً غلغله است. از دست جمعیت دیگر راه نیست. قربانی آورده بودند. یکی گاو آورده بود. یکی گوساله آورده بود. یکی گوسفند آورده بود؛ اما آقا نگذاشت بکشند. گفت مگر من از کجا می‌آیم؟ هیچ‌کس حیوانی نکشد گناه دارد. همه گوش کردند. مردم خیلی شادی می‌کردند. خوب اربابشان بود. چند سال اینجا برایشان زحمت‌کشیده بود. مردمش را دوست داشت. آن موقع هم که در آستانه فوت بود، مثل اینکه وصیت کرده بود همین روستایی‌ها او را غسل دهند.

 مش عبدالله پدر شما بودند، مسئله مش‌عبدالله و شهیدی را از اول توضیح بدهید.

شهیدی که اینجا بود، یک‌دفعه با شوهر و پدرم گلاویز شد. گفته بودند در خانه تریاک داریم. گفتیم خانه را بگردید. [گشتند] هیچ‌چیز دستگیرشان نشد، اما پدر بیچاره من را گرفتند. خیلی او را کتک زده بودند. من طاقت نیاوردم. رفتم پیش دکتر مصدق.‌ گفتم آقا این ‌جور شده است. آقا گفت کشور حرفت دروغ درنیاید! گفتم نه آقا. خلاصه پدرم از محبس درآمد. مأمورها یک جعبه شیرینی و یک دست کت‌وشلوار برای پدرم برده بودند. شیرینی و کت‌وشلوار را همان‌طور برداشتم و پیش شهیدی بردم. پرت کردم جلویش. گفتم پدر من محتاج لباس و جعبه شیرینی شما نیست. این‌ها را آورده‌اید که زبان پدرم را ببندید؟ من الآن می‌روم پیش مصدق. رفتم پیش آقا. آقا کنار آشپزخانه بود. لباس‌های پدرم را زدم بالا [جای کتک‌ها را نشان دادم] و گفتم آقا نگاه کنید. آقا شهیدی را صدا کرد. سید هدایت و چند نفر دیگر هم بودند. خیلی فحش به او داد. درجه‌اش را کند. گفت همین الآن از اینجا می‌روی و دیگر حق نداری اینجا بمانی. دیگر شهیدی نتوانست بماند. فقط یوسف‌خانی مانده بود که او هم خودش رفت و نماند. سرگذشت پدرم این بود.

ازدواج و جهاز دادنتان را مفصل بگویید.

آقا می‌گفت مثلاً آدم خوب باشد خودمان کمک می‌کنیم. همین شوهر من هم پدر نداشت. مادرش بود و یک خواهرش. خواهرش را شوهر داده بودند. خلاصه قسمت این‌جوری بود. آقا خودشان جهاز من را دادند. یک عدد فرش 12 متری، یک رختخواب و همه‌چیز. همه‌چیز درست کردند و اینجا عروسی گرفتند. بعد از عروسی اگرچه یک مدت با شوهرم آمدیم پیش معصومه خانم اما چون شوهرم کشاورزی داشت دیدیم نمی‌شود و کشاورزی‌اش از دست می‌رود. او سر کشاورزی‌اش برگشت. من یک مدتی ماندم، دیگر بچه‌دار شدم و نیامدم؛ یعنی خودشان گفتند دیگر نیا، برایت سخت است؛ اما غذایم و همه نیازهایم را می‌دادند. لباس می‌دادند. برای همین بچه اولم سیسمونی درست کرده بودند. حتی روغن خانگی گاو هم به من دادند. خلاصه نمی‌گذاشتند به مردمشان سخت بگذرد. خانم که می‌آمد مثلاً پیغام می‌داد بروید به کشور بگویید که بچه‌اش را بیاورد. می‌آمدم و بچه‌هایم را می‌آوردم.

مصدق از چه چیزی بدش می‌آمد؟

از دزدی. خیلی از دزدی بدش می‌آمد. می‌گفت هر چه می‌خواهید آشکار بیاید بگویید، اما دزدی نکنید. دزدی زشت است. اصلاً همه خانواده‌شان از دزدی بدشان می‌آمد. همه دخترهایش، به‌خصوص منصوره خانم که خدابیامرز خودش یک مرد بود. یادم است تازه انقلاب شده بود. آقای طالقانی اینجا آمد. شب بود آب نداشتیم، رفتیم از آب‌انبار آب بیاوریم، دیدیم صدای منصوره خانم می‌آید. رفتیم جلو تا من را دید دست‌هایش را گردن من انداخت. آن‌قدر گریه کرد. بعد گفت کشور دیگر راحت شدیم. دیگر راحت شدیم. مثلاً ذوق می‌کرد بنده خدا. می‌گفت طاغوت شکسته شد. ما دیگر آزاد شدیم، اما باز هم که بیچاره‌ها روزگار ندیدند.

گفتید که مصدق خودش کمیته امداد داشت. این را از اول بگویید.

کمیته امداد مصدق این‌جور بود که از ده‌های دیگر می‌پرسید ببینید چه کسی ندار است و به آن‌ها ماهانه آرد و پول می‌داد. روزی 10 نفر را مجانی با یک کارت به بیمارستانش می‌فرستاد. خیلی کمک می‌کرد. به کارگرهایش که ازکار افتاده بودند حقوقشان را می‌داد و ماهانه آرد هم می‌داد.

شده بود شما پیش ایشان درددل کنی یا چیزی بخواهی؟

من هیچ‌چیز لازم نداشتم که بخواهم، اما اگر می‌خواستم می‌داد. می‌گفت هر چی خواستی بگو. می‌گفتم چشم. می‌گفت یک موقع نیایی، خودت می‌دانی! این را هم می‌گفت. همیشه دنبال من می‌فرستادند. می‌گفت بگویید کشور بیاید. خانم آمده. بچه‌هایش را بیاورد. می‌آمدم ناهارم را می‌خوردم. جمع می‌کردم و بعد از ناهار می‌رفتم.

فوت دکتر مصدق را هم تعریف کنید.

یک مدت آقا را بردند بیمارستان خودش خواباندند. وقتی بچه‌هایشان اینجا می‌آمدند و ما حال آقا را می‌پرسیدیم، می‌گفتند حال آقا خراب است. یک‌دفعه من به غلامحسین خان گفتم آقا مرا هم ببر. گفت تو را کجا ببرم؟ تو مگر می‌توانی کاری کنی؟ گفتم نه کاری که نمی‌توانم بکنم اما می‌خواهم آقا را ببینم. می‌گفت آقا را همین‌جا می‌آوریم. نشد و آقا رحمت خدا رفت. وصیت کرده یکی پدر همین حاج‌آقا تک‌روستا و یکی دو سه نفر دیگر غسلش بدهند. آقا را که آوردند، حیاط پر از جمعیت بود. زن و مرد آمده بودند.

آن نکته را هم بگویید که خانم به آقا گفتند یک زنی آمده و با شما کار دارد. آن ماجرا را توضیح دهید.

یک بار من با خانم نشسته بودیم. یک زنی درخواست داشت. خانم رفت پهلوی آقا و گفت آقا یک نفر کارت دارد. آقا گفت کیست؟ خانم گفت یک زن است. آقا ناراحت شد. گفت چرا می‌گویی یک زن است؟ اگر تو خانمی آن هم خانم است. نگو زن است. در حیاط همه‌اش عصا را می‌زد زمین. راه می‌رفت. می‌گفت چرا گفتی یک زن است؟ خانم خدابیامرز گفت خوب ببخشید آقا. اشتباه کردم. من اصلاً این را یادم نمی‌رود. این همیشه انگار توی گوشم است. به بچه‌هایم می‌گفتم حیف که من سواد ندارم والا همه این‌ها را برای یادگاری می‌نوشتم. آقا برای همه احترام قائل بود. می‌گفت آدم همان‌طور که برای خودش احترام می‌خواهد، برای مردم هم باید احترام بخواهد. یک سید یحیی بود که محرم آقا دعوتش می‌کرد اینجا. حالا یا مالش را حلال می‌کرد یا هر چه، به او سالی یک عبای خوب می‌داد. ماه رمضان و ماه محرم دعوتش می‌کرد پهلوی خودش. در راه هم می‌بست. لااقل یکی دو ساعت با هم گفت‌وگو می‌کردند. یک عبا هم به آن سید می‌داد. این‌ها را من خودم می‌دیدم.

چه عادتی داشت؟

عادت به خصوصی نداشت. نمی‌گفت غذا خراب است؛ یعنی اصلاً از غذا ایراد نمی‌گرفت.

آن‌وقت که ازدواج کردید هیچ‌وقت از شما پرسید زندگی‌ات خوب است یا نه؟

آره می‌پرسید. چون شوهرم کشاورز خودش بود. خودش به دولت پیشنهاد داده بود که تقسیم اراضی کند. زمین‌های ده را تقسیم کرد. پولش را قسط‌بندی کرد. زمین‌ها را به کشاورزها داد. ما قسطی پول زمین را دادیم.

شما هم صاحب زمین شدید؟

آره. ما الآن زمین کشاورزی داریم. موتور آب را هم خودش زد.

عیدها چطور بود؟ عیدی هم می‌داد؟

شب عید آن‌جور تشکیلاتی نداشت. می‌گفت مردم چه جورند، من هم مثل آن‌ها باشم. اول عیدهایی که پهلویشان بودم دیدم که آن‌جور تشکیلاتی نداشتند. هم اینجا، هم تهران، خانه‌شان ساده بود. شب عید به همه عیدی می‌داد. در پاکت عیدی می‌داد.

رابطه‌اش با خانمش چطور بود؟

خوب بود. موقعی که تبعید شدند اینجا، خانم هفته‌ای یک‌دفعه اینجا می‌آمد. خوب بودند. می‌نشستند، حرف می‌زدند. از گذشته‌هایشان حرف می‌زدند. من موقعی که می‌دیدم حرف می‌زنند، نمی‌ایستادم. خودشان صدا می‌کردند می‌ماندم.

به خانمش احترام می‌گذاشت؟

بله. احترام می‌گذاشت. وقتی می‌آمدیم اینجا، آقا پایین می‌آمد برای پیشواز خانم. دست می‌داد. احترام می‌گذاشت.

رفتار خانمش چطور بود؟

خوب بود. یک‌حرفی که می‌زد عذرخواهی می‌کرد.

چه چیزی از مصدق یاد گرفتی؟ چه چیزی بیشتر در ذهن شما از مصدق هست؟

نماز اولم را از همان‌جا یاد گرفتم. من آن موقع نمازخواندن بلد نبودم چون مدرسه نبود. تهران که رفتم یکی دو سه سال مرا نهضت گذاشتند، اما نمازم را اینجا یاد گرفتم. همیشه هم می‌گویم. می‌گویم خدا آقا را بیامرزد. من نمازم را اینجا یاد گرفتم. کلمه کلمه می‌گفتند من نمازم را می‌خواندم. هم خودش هم خانمش. مکه هم رفته‌ام، نمازم را خوانده‌ام اصلاً ایراد نداشتم.

خودش نماز را به شما یاد داد؟

هم خودش و هم خانمش. یک موقع که مثلاً خانمش نبود خودش می‌گفت مبیا نمازت را بخوان. دورش چند نفر می‌نشستیم که برایش نماز را کلمه به کلمه بخوانیم. ایرادمان را بگیرد. این‌جوری بود.

زندگی‌تان خوب بود؟

دیگر به رضای خدا باید رضایت داد. آدم باید بسازد. آن زمان این‌جور مردم آگاه نبودند. ناشکر نیستم. شکر. من این حرف‌ها را اینجا یاد گرفتم. همیشه هم به بچه‌هایم می‌گویم، اگر یک موقع یک چیزی کمبود داشتید همیشه شکر خدا را بکنید. هر چه خدا بخواهد همان است. هر چه هم داریم همه‌اش دست خداست. خدا به ما داده، فکر نکنیم که خودمان این را جمع کرده‌ایم. می‌گویند از تو حرکت، از خدابرکت. همه مرا می‌شناسند. چندین سال است اینجا هستم. با هیچ‌کس هم کار ندارم. به بچه‌هایم مخصوصاً شوهرشان که می‌دادم می‌گفتم یک کاری کنید که پشت سرتان نفرین نباشد و دعا باشد. خودم با مادر شوهرم 40 سال زندگی کردم.

از جهاز آن موقع که به شما دادند چیزی داری؟

بله. بشقاب‌ها و قاشق چنگال‌هایش را دارم. این‌ها را یادگاری نگه ‌داشته‌ام. همه‌چیز به من داده بودند، منتها آن زمان جهاز خیلی نبود. دو دست رختخواب بود. از هر ظرفی شش تا بود. یک موقع هم اگر چیزی کم داشتم می‌گفتم مثلاً من این را ندارم. به من می‌دادند.

مهریه‌تان چقدر تعیین شد؟

فکر کنم سه تومان است. آن زمان سه تومان [مرسوم] نبود. مال من سه تومان است. آن موقع هیچ اینجا حلقه نبود، اما خانم گفت باید حلقه بخرند برایش بیاورند.

اینکه بعد از انقلاب گفتند مصدق مذهبی نبود، شما نظرت چیست؟

نه، این‌ها همه دروغ است. اگر خدا را نمی‌شناخت این همه به مردم کمک می‌کرد؟ چون برای اسم و رسمش که نمی‌کرد، برای خدا می‌کرد. اگر نمی‌شناخت اصلاً هیچ موقع ناراحت نمی‌شد، چرا تو به آن گفتی زن می‌خواستی بگویی خانم. چون اسم فاطمه زهرا را هم آورد.

می‌گویند که مثلاً نماز و قرآن نمی‌خواند. یک‌دفعه یک نفر به من گفت. گفتم اولاً که می‌خواند، یک قرآن بزرگ هم داشت، اصلاً من خودم چند دفعه آمدم رسیدم دیدم دارد می‌خواند. گفتم اگر آدم مذهبی نباشد هیچ موقع قرآن را نگاه نمی‌کند؛ اما من خودم می‌دیدم. اینکه مثلاً قرآن می‌خواند، وقتی وضو می‌گرفت من خودم می‌دیدم وضو می‌گرفت.

عیدهای مذهبی مثل عید مبعث و عید فطر و ولادت‌های مذهبی چه کار می‌کرد؟

آن هم همین‌جور ساده به همان‌هایی که خانه‌اش بودند عیدی می‌داد. تشکیلات اما نداشتند که مثلاً میوه و شیرینی و از این چیزها درست کند.

عید فطر و عید مبعث و این‌ها عیدی می‌داد؟

بله. عید فطر عیدی می‌داد. موقعی که آقا زندان بود خانمش حلوا درست می‌کرد، عاشورا تاسوعا، غذا پخش می‌کرد. همه‌اش هم به بازار می‌بردند. می‌گفتند بازاری‌ها می‌دانند به چه کسی بدهند.

اخلاق مذهبی خانمش چه طور بود؟ اخلاق معمولی‌اش چه بود؟

خوب بود. یک موقعی که یک مرد می‌خواست بیاید، قبلاً باید اطلاع می‌دادند که چادر سرش کند، جوراب بپوشد، حجابش را حفظ کند، خانمش هم خیلی خوب بود.

خیلی عالی بود دست شما درد نکند.

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |