ويژه نامه مصدق

 خرداد 96

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - وي‍ژه نامه مصدق خرداد 1396

 

مرد قانون در تبعید

گفت‌وگو با ابوالفتح تک‌روستا آشپز قلعه احمدآباد

 

شاید پنهان‌ترین سیمای مردان بزرگ تاریخ از خلال گفت‌وگو با کسانی آشکار شود که این بزرگان را نه در روی صحنه، که به قول گافمن، در پشت صحنه دیده‌اند. از همین رو گفته‌های ابوالفتح تک‌روستا، کمک‌آشپز و بعدها آشپز قلعه احمدآباد در روزهای تبعید محمد مصدق، از خواندنی‌ترین گفت‌وگوهای این مجموعه است. نخست‌وزیر تبعیدی به حق حساب گرفتن یک پاسبان در مسیر کامیونی کاه که از ده به تهران می‌رفت همان‌قدر حساس است که به شکسته شدن شاخه‌های درخت توت آبادی. حقوقدان تبعیدی که به مأمور سازمان امنیت یاد داد در این ده وظیفه او فقط و فقط گزارش از مصدق است و نه هیچ‌کس دیگری. مردی که وصیت کرد در کنار شهدای 30 تیر دفن شود و حکومت وقت مانع شد. مردی که در روزهای آخر حصر، به روایت تک‌روستا، چنان دلتنگ بود که با کودکانی که به درون قلعه می‌آمدند تا گل بچینند سخن می‌گفت و می‌گفت جلوی آن‌ها را نگیرند و بگذارند بیایند گل بچینند.

 

آقای تک‌روستا از خودت بگو چه زمانی به دنیا آمدی؟ شغل پدرت چه بود؟ خودت از کی دست‌به‌کار شدی؟ جوانی‌ات کجا گذشت؟ کجا تحصیل کردی؟

به ‌نام نامی خداوند بزرگ مهربان، من ابوالفتح تک‌روستا متولد 4/4/1322 هستم. ابتدا مرحوم پدرم برای مالکین چاه‌های قنات، کوَل[1] می‌پخت. بعد از تقسیم اراضی سال 1342 دکتر مصدق به خانواده ما 10 هکتار زمین دادند که مرحوم پدرم از آن زمانی که چاه‌های عمیق در آن زده شد از کول پختن دست برداشت و کشاورزی را شروع کرد. ولی من به این حیاط آمدم و برای 60-70 نفر نوکرهای مصدق شروع کردم به پختن و آشپز شدم.

در نوجوانی و جوانی چه کار می‌کردید؟ کجا تحصیل کردید؟

آن زمان امکاناتی نبود. البته اینجا خود دکتر مصدق مکتبی درست کرده بود. از طالقان هم معلمی به اینجا می‌آمد. تا کلاس سوم را اینجا خواندیم. در ده مجاور یعنی کاظم‌آباد، چهارم ابتدایی را خواندیم. بالاتر از کلاس چهارم نبود که بخوانیم، رفتیم آبیک و تا ششم ابتدایی را آنجا خواندیم و مدرک ششم ابتدایی را گرفتیم. چون امکانات نبود که به تهران برویم. خودمان هم روستایی بودیم ضعیف بودیم به همان ششم ابتدایی اکتفا کردیم، ولی خوب الآن خط ما شاید با دیپلم امروز برابر باشد. بعد از ششم ابتدایی دیگر نتوانستیم درس بخوانیم و آمدیم در آشپزخانه اینجا کار کردیم. به پدرمان هم در زمین کمک می‌کردیم.

وقتی قنات‌ها به‌مرور زمان از بین رفت و آب کم شد، ناچار شدیم از موتور آب استفاده کنیم. موتور را دکتر مصدق زد و ما کشاورزی کردیم.

زمین ملک شخصی شما بود یا نه؟

زمین و آب و تراکتور تا سال 1342 متعلق به دکتر مصدق بود. ما فقط کشاورزی می‌کردیم. محصول گندم را دو بخش می‌کردیم، نصف مال دکتر و نصف مال ما بود.

غیر از گندم دیگر چه چیزهایی کشت می‌شد؟

جو و پنبه و هویج هم بود. ولی بیشتر گندم و جو بود. یکی دو تا باغ انگور هم داشتیم.

شما متولد همین‌جا بودید؟

بله، متولد احمدآباد هستم، اما شناسنامه‌ام از اسلام‌آباد است. آن زمان اداره ثبت‌اسناد کارمندهایش را به روستاها می‌فرستاد، چون روستاییان مراکز ثبت‌احوال نمی‌رفتند و آن‌ها خودشان می‌آمدند و شناسنامه ما را می‌نوشتند و در همین روستا به ما می‌دادند.

الآن چه می‌کنید؟

بازنشسته شدم. چند سالی در یک شرکت ساختمانی کار کردم. بعد رفتیم لویزان تهران، زمینی آنجا بود و راننده آنجا شدم. اول انقلاب شرکت بسته شد و به ما هم گفتند بروید. بعد خودمان ماشین خریدیم و با ماشین کار کردیم تا بازنشسته شدیم.

کی ازدواج کردید؟

حدود 40 سال پیش. 7 ـ 6 فرزند دارم. آن زمان معروف بود که هر که فرزندش بیشتر باشد قدرت بیشتری دارد. مثل امروز نبود که بگویند نانمان نمی‌رسد. می‌گفتیم خدا کریم است. تا امروز هم خدا کریم بوده است.

از چه زمانی کار در قلعه را شروع کردید؟

17 سالگی. 7 ـ 6 سال آنجا کار کردم. بعد آقا مرحوم شد و ما به سراغ کار خودمان یعنی کار با ماشین رفتیم.

چطور شد که در آشپزخانه مشغول شدی؟

آن زمان امکاناتی نبود که ما جایی دیگر کار کنیم. حاضر شدیم که با روزی 2 تومان حقوق بیاییم اینجا و آشپزی کنیم؛ یعنی ماهی 60 تومان. سالی یک دست لباس زمستانی و یک دست لباس تابستانی هم به ما می‌دادند. یک غذا می‌خوردیم و یک غذا هم به خانه می‌بردیم.

اول کمک‌آشپز بودی و بعد آشپز شدی؟

بله، اول کمک‌آشپز غذای نوکرها بودم. چون مصدق چهار تا آبادی داشت؛ احمدآباد، قارپزآباد، حسن بکول و حسین‌آباد. هر آبادی نوکرهایی داشت که مشغول بودند. بعضی دشتبان بودند، بعضی از درخت‌ها و محصولات مواظبت می‌کردند. بعضی زمین‌ها را آبیاری می‌کردند. تراکتورچی‌ها و شوفر بولدوزها بودند، معلم‌هایی هم بودند که به بچه‌ها درس می‌دادند. حدود 80 ـ 70 نفر تا 100 نفر بودند.

آشپزخانه کجا واقع شده بود؟

آشپزخانه قسمت شرقی بود. تخته‌ای هم جلوی در آشپزخانه زده بودند که ما وقتی می‌خواستیم به حیاط برویم از پشت این تخته نگاه می‌کردیم که مثلاً خانم دکتر مصدق نباشد. می‌خواستیم آنجا برویم باید اجازه می‌گرفتیم. به خاطر آنکه مثلاً خانمی اگر می‌آمد اینجا تخته محافظ باشد و ما حق نداشتیم آن سمت بیاییم.

توضیح دادید که وقتی حاج حسن [آشپز اصلی] نبود، شما غذا را درست کردید و غذا ته گرفت. مصدق چطور برخورد کرد؟

بله. البته چند روز قبل از این، دکتر مصدق همراه بار کاهی که به سه‌راه آذری تهران می‌رفت مرا به‌عنوان مباشر فرستاد. آن زمان گاوداری‌ها در سه‌راه آذری بودند. کاه را خالی کردیم. قرار این بود که صبح به سمت احمدآباد راه بیفتیم. شب رفتیم خیابان کاخ، سه‌راه حشمت‌الدوله. آنجا باید می‌ماندیم و صبح برمی‌گشتیم. در غیر این صورت اگر همان روز برمی‌گشتیم ما را جریمه می‌کردند چون می‌گفتند راننده خواب می‌ماند و به مردم و خودش صدمه می‌زند، تصادف می‌شود؛ بنابراین باید یک روز می‌رفتیم و یک روز برمی‌گشتیم. ما به‌عنوان مباشر با راننده کامیون رفتیم سه‌راه عسگری که دوراهی قَپان باشد. 50 متر بعد از دروازه یک گاراژ منظمی بود که ماشین را آنجا همیشه می‌گذاشتند. منظم‌ترین گاراژ تهران بود. سر سه‌راه عسگری [چون دیروقت بود] ورود کامیون ممنوع بود و جریمه‌اش پنج تومان بود. ما آمدیم تیزی کنیم. به مأمور گفتیم این ماشین دکتر مصدق است. شما 2 تومان از ما «حق‌حساب» بگیر و جریمه نکن. مأمور گفت دکتر مصدق مرد قانون است، مرا در دردسر نیندازی؟ اگر می‌دانی می‌شود من این کار را انجام بدهم والا نه. گفتم نه بابا آن‌طور هم نیست که شما می‌گویید. ما پیشش هستیم می‌دانیم. شما همین 2 تومان را بگیر. بقیه با من. 2 تومان را از ما گرفت و قبض جریمه را نداد. ما هم خیلی خوشحال شدیم که 3 تومان صرفه‌جویی کرده‌ایم. رفتیم ماشین را گذاشتیم گاراژ و شب آنجا ماندیم و وقتی برگشتیم صورت مخارجمان را برای آقا فرستادیم. آقا من را خواست. گفتیم خدا بخیر کند، چه زود آقا ما را خواست. رفتیم بالا. آقا گفت جانم این 2 تومان چیست که نوشته‌ای «حق‌حساب»؟ فکر کردم آقا حتماً خیلی خوشحال شده است. گفتم جریمه کامیون 5 تومان بود، ولی من 2 تومان به پاسبان حق حساب دادم و 3 تومان صرفه‌جویی کردم. آقا گفت جانم کار بدی کردی. گفتم آقا چرا؟ من که به نفع شما کار کردم؟ گفت نه جانم، کار بدی کردی. خیلی کار بدی کردی. در همین حین سید هدایت مباشری که حقوق ما را می‌داد آمد. آقا به سید هدایت گفت آقا سید هدایت تک‌روستا را 10 تومان جریمه کن که دیگر از این کارها نکند. گفتم آقا من پنج روز باید برای این جریمه کار کنم. خدا را خوش نمی‌آید. من به نفع شما کار کردم. آخر من که کار بدی نکردم. آقا گفت نه جانم کار بسیار بدی کرده‌ای. تو پاسبان مملکت را با این کارت دزد کردی. این پاسبان دفعه دیگر هر ماشینی را می‌بیند حق حساب می‌خواهد؛ یعنی آن قبضی که باید به دولت بدهد را نمی‌دهد و دزد می‌شود. گفت تو قانون مملکت را نقض کردی. بعد می‌گویی کاری نکرده‌ام؟ گفتم آقا فهمیدم چه کار کرده‌ام. فردا باز ما را خواستند. آقا گفت من نمی‌توانم این ماجرا را هضم کنم. گفتم آقا جریمه که کردی، دیگر چه کار کنم؟ گفت نه جانم. این کار بسیار بدی است. آن پاسبان دزد می‌شود. پولی در پاکت گذاشتند و به من گفت برو تهران آن پاسبان را پیدا کن 3 تومان بده و قبض 5 تومانی را بگیر بیاور. گفتم آقا من از کجا او را پیدا کنم؟ گفت جانم این پاسبان‌ها 24 ساعت سر کار هستند و یک روز می‌روند. اگر امروز نبود فردا هست. آنجا بخواب تا فردا رسید را بگیری. به تهران رفتم آن شب پاسبان دیگری بود و فردایش همان پاسبان ماجرا آمد. به او گفتم آقا مرا 10 تومان جریمه کرد. 3 تومان دادم و قبض 5 تومانی را گرفتم و برگشتم. قبض را به آقا دادم. آقا گفت حالا این پاسبان می‌فهمد این مملکت قانون دارد و دیگر دزد نمی‌شود.

یکی دو روز بعد وقتی حاج حسن [آشپز] آقا نبود من غذا را پختم. اتفاقاً غذا قدری سوخته بود. کمی بعد ما را بالا خواستند. گفتم لابد قرار است یک 10 تومان دیگر جریمه شوم. رفتیم بالا. آقا گفت غذایت خیلی عالی بود. گفتم خدایا مسخره می‌کند؟ این غذا که سوخته است و خودم می‌دانم خوب نیست. این چه می‌گوید؟ در یک پاکت انعام داد. همیشه انعام که می‌خواست بدهد، پول نو اتوکرده می‌داد. 10 تومان به من انعام داد.

دیگر سعی کردیم نظم و قانون را همیشه رعایت کنیم. من با جرئت می‌گویم مردم اینجا از نظر فرهنگی با روستاهای مجاور، زمین تا آسمان تفاوت دارند؛ یعنی، بسیار ساکت و آرام و خوب هستند. هیچ‌کس کاری با دیگری ندارند. یک بار سال‌علی که دستش خالی بود، از انبار گندم دزدی کرد. وقتی او را گرفتند. آقا به سال‌علی گفت جانم چرا دزدی کردی؟ گفت آقا نداشتم. وضعم خوب نبود. بچه‌ام گرسنه بود. خدا را خوش می‌آید بچه من گرسنه باشد انبار شما آن‌قدر گندم باشد؟ آقا گفت جانم من که هر کس می‌آید نامه می‌دهد به او گندم می‌دهم. چرا نیامدی نامه بدهی؟ چرا دزدی کردی جانم؟ آقا گفت روستای من نباید دزد داشته باشد. به وجه‌الله و یدالله گفت اسب‌ها را ببندید به گاری‌ها تا سال‌علی اثاثش را بار بزند و به هر جا که دوست دارد برود. چون به درد ده من نمی‌خورد. بعد به سال‌علی گفت بیا جانم این کرایه یکی دو ماه تو تا جایی خانه بگیری. دیگر حق نداری در ده من باشی.

اینجا یکسری بیماری‌ها، مثل شپش و کچلی آمده بود، مصدق چه کرد؟

آن زمان آبله و کچلی بود. مردم بهداشت را رعایت نمی‌کردند. ما خودمان هفته‌ای یک ‌بار مادرمان لباس‌های ما را در تنور تکان می‌داد که شپش‌هایش در تنور ریخته شود. بعد سم‌پاشی شد و دِ. دِ. ت زدند. یک ماشین دیزل هم از کچل‌های احمدآباد بردیم بیمارستان نجمیه. آنجا سر همه را زیر برق گذاشتند و همه کچل‌ها زلفی شدند.

دکتر غلامحسین ‌خان پسر آقا هم هر وقت اینجا می‌آمد، مردم این حومه صف می‌بستند. آقا می‌گفت غلام، من را که دیدی، برو مریض‌های پایین را ببین و معالجه کن. اگر مریض بدحال بود به بیمارستان نجمیه فرستاده می‌شد که مؤسس آن مادر دکتر مصدق بود. هرکسی مریض بی‌بضاعت بود، نامه به دکتر مصدق می‌داد. دکتر جواب می‌نوشت که در بیمارستان معالجه شود. بعد به سید علی‌اکبر می‌گفت میهمان آمده. غذا بدهید. بعد 10 تومان هم داخل پاکت می‌گذاشتند و می‌گفت این هم هزینه‌ای که می‌خواهی کرایه بدهی و بچه را به بیمارستان ببری. در بیمارستان هم رایگان معالجه می‌شد. عایدات دو آبادی مادرش عباس‌آباد و رستم‌آباد که جنوب تهران بود بیمارستان را تأمین می‌کرد. کسری را هم از اینجا تأمین می‌کرد.

 

به همه اهالی غذا می‌دادید؟

خیر. غذایی که ما می‌پختیم برای نوکرها بود. 8 ـ 7 غذا هم سهم خانه دکتر مصدق بود. سید علی‌اکبر بقیه غذا را به مستضعفین روستا می‌داد که لیستشان را داشت. آقا خودش غذای حاضری مثل نان و پنیر می‌خورد، میوه می‌خورد.

رسیدگی دکتر مصدق به اهالی چطور بود؟

هرکس تقاضایی داشت نامه می‌داد. همیشه هم آقا موافق بود. هر سال 6 ـ 5 تن گندم به همه روستا می‌داد که حالا زکات حساب می‌کرد یا نه ما نمی‌دانیم. عیدی هم می‌داد. اگر کسی می‌خواست خانه بسازد و می‌رفت می‌گفت آقا تیر ندارم. آقا مثلاً 20 تا تیر به او می‌داد. کمک‌ها به این صورت بود.

مساعده هم می‌داد؟

بله. به این صورت بود که نامه می‌نوشتند که محترماً معروض می‌دارم این‌جانب ابوالفتح تک‌روستا فرزند غلامعلی تک‌روستا مقداری از آذوقه منزل را کم دارم خواهشمندم به‌عنوان مساعده یک خروار گندم به این‌جانب مرحمت فرمایید و سر محصول مثلاً سال 1355 پرداخت می‌کنم. دکتر مصدق هم زیر نامه می‌نوشت آقای طاهری موافقت می‌شود. ما هم می‌رفتیم به آقای طاهری دستخط را می‌دادیم و گندم می‌آوردیم. سر محصولمان که می‌شد، آن را برمی‌گرداندیم. به این صورت مساعده می‌داد.

ظاهراً تدارکاتی برای یخ تابستان اهالی در احمدآباد دیده شده بود؟

چون یخچال به این صورت نبود. ایشان یک یخچال داشتند در نیم کیلومتری همین روستاست. زمستان مرحوم پدرم با چهار کارگر می‌رفتند آنجا در یک جایی که سنگچین کرده بودند و گود بود آب را می‌بستند. قطر یخ که 8 -10 سانت می‌شد یخ را می‌شکستند و در انباری آن پایین، یخ را می‌گذاشتند. هزاران تن یخ جمع می‌شد. یخچال که پر می‌شد درهایش را می‌بستند و جلوی درها ماله می‌کشیدند که هوا نفوذ نکند. تابستان ساعت 2 تا 4 و 5 بعدازظهر در یخچال را باز می‌کردند و هرکس هر قدر یخ می‌خواست می‌توانست ببرد. کشاورزها که در آن گرما از درو می‌آمدند، آب‌خنک می‌خوردند. البته این فقط برای احمدآبادی‌ها نبود. روستاهای مجاور یا حتی از طالقان یا آبیک هم گاهی می‌آمدند.

آقای تک‌روستا آن زمان چند خانوار در قلعه زندگی می‌کردند؟

قلعه احمدآباد را خود دکتر مصدق اینجا ساخت. این زمین‌ها را خرید تا ده درست کند. چهار خیابان به آن زد. هر خیابانی هم چهار ـ پنج خانواری خودش ساخت که مردم را رایگان نشاند. گفت همین‌جا بنشینید کشاورزی کنید که مردم آمدند حدود 90 ـ 80 خانوار بود. دور ده هم قلعه‌ای است که الآن حدود یک کیلومترش باقی مانده است.

مساحت قلعه چقدر بود؟

حدود 2600-2700 هزار متر. دو قلعه بود. یک در ورودی هم آن بین بود. آن زمان که مصدق در اینجا تبعید بود همین وسط که مدرسه بود، سرباز آوردند و ریختند. بعد دو نفر از مأمورهای سازمان امنیت به ‌نام آقای شهیدی و یوسف‌خانی اینجا آمدند. به‌جز شهیدی و یوسف‌خانی و سربازها، دکتری به‌ نام دکتر نباتی هم بود که دکتر سربازها بود. این دکتر زمانی که مصدق مرحوم شد و سربازها رفتند، همین‌جا ماند و مردم بی‌بضاعت احمدآباد را معالجه کرد. وصیت کرده بود مرا در احمدآباد دفن کنید. الآن مردم اول سر مزار این دکتر می‌روند بعد مزار خانواده خودشان. غذای شهیدی و یوسف‌خانی را دکتر از آشپزخانه خود می‌داد.

غذای سربازها را کی می‌داد؟

با ماشین‌های ارتش می‌آوردند اینجا می‌دادند. روستاییان برای سربازها غذا می‌پختند. شب یکی جلوی قلعه، یکی پایین قلعه نگهبانی می‌داد. مردم اینجا تا زمانی که مصدق مرحوم شد خیلی در امنیت بودند. مأمورها شاید تا یکی دو ماه بعد از مرحوم‌شدن ایشان هم بودند. بعد رفتند.

آقای تک‌روستا وظیفه آن دو مأمور سازمان امنیت چه بود؟

مأمورهای سازمان امنیت تا آنجا که ما دیدیم، صرفاً به خاطر نگهبانی اینجا بودند. کسانی را که اینجا بودند یا می‌آمدند بررسی می‌کردند. ببینید این افراد از قوم و خویش‌های مصدق‌اند یا از جای دیگر و کشور دیگر می‌آیند؟ کارشان این بود که از اشخاصی که نمی‌شناختند ممانعت می‌کردند پیش دکتر مصدق بیایند.

گفتید یک‌مرتبه بین یکی از مأموران حفاظتی و یکی از اهلی درگیری پیش آمد.

بله، مردم روستا در کار و زندگی خودشان بودند. کشاورز کشاورزی می‌کرد. بقال بقالی. یک روز شهیدی که مأمور سازمان بود و خودش بچه اراک، به روستا می‌رود. آنجا یک مش‌عبدالله بود که یک نفر مداخله کرده بود گفته بود این مش‌عبدالله تریاک می‌کشد. آن‌ها هم با هم گلاویز شده بودند. شهیدی یک چک به این مش‌عبدالله زده بود. دختر مش‌عبدالله کشور خانم بود که خانه مصدق ظرف‌های غذا را بالا می‌برد و می‌شست. کشور گریه کرده بود و به آقا گفته بود این مأمور شما شهیدی پدر من را زده. آقا گفته بود چرا زده؟ کشور گفته نمی‌دانم. آقا گفتند بگویید شهیدی بیاید. شهیدی آمد. ما داخل آشپزخانه بودیم و مصدق هم خیلی ناراحت بود و با عصا این‌ور وآن‌ور می‌رفت. شهیدی که آمد احترام کرد. آقا گفت شهیدی مش‌عبدالله را زدی؟ شهیدی گفت بله. آقا گفت که چرا زدی؟ شهیدی گفت آقا این خلافکار است. در ده شما نباید از این کارها بشود. آقا گفت به شما چه ربطی دارد؟ شما حقی ندارید، مش‌عبدالله یک روستایی است که در روستای من نشسته. اگر خلاف کند به من ربط دارد. شما مأمور هستی که از من مواظبت کنی. مأمور می‌دانی چیست؟ گفت بله آقا. گفت شما وظیفه نداری عبدالله را بزنی. شهیدی گفت اشتباه کردم. آقا گفت بله که اشتباه کردی. بعد عصایش را انداخت گردن او، خدا شاهد است. از آن در کشید تا این در. گفت شما نباید در ده من دخالت کنی. مگر دکتر مصدق مرده که شما دخالت کنی؟ شهیدی گفت آقا اشتباه کردم. خلاصه شهیدی رفت آقا به سید علی‌اکبر گفت به آشپزخانه دستور بده غذای این‌ها را دیگر ندهند. آقا وظیفه نداشت به این‌ها غذا بدهد. غذای این‌ها را دولت می‌داد، ولی دکتر مصدق غذای این دو نفر را شخصاً از خودش می‌داد. غذای آن‌ها را 5 ـ 4 روز قطع کرد. بعد که حاج حسن به آقا گفت این‌ها خیلی ناراحت‌اند که غذا ندارند، اگر اجازه بدهید بهتر است غذایشان را بدهیم. آقا گفته بود که باشد به آن‌ها غذا بدهید. همان شد که دیگر شهیدی اصلاً در ده دخالت نکرد. هر کس هر کار می‌کرد دخالت نمی‌کرد. آقا گفته بود شما مأمور من هستید و اگر من اتهامی داشتم باید به گوش دولت برسانید و حق ندارید در ده من دخالت کنید.

شنیده‌ایم که مصدق روی حفظ درختان خیلی حساس بوده است؟

آقا همیشه سعی داشت، مردم را چنان تربیت کند که مردم عادت به کارهای نیک بکنند. یک‌بار برادر من، عیسی تک‌روستا چهار پنج شاخه از درخت‌های توت را شکسته بود. دشتبان به آقا گفته بود که پسر اوستا غلام شاخه درخت را شکسته تا برگ جارو کند. آقا هم ما را خواست. از برادرم پرسید تو درخت را شکسته‌ای؟ گفت بله. گفت 50 تومان جریمه باید بدهی. برادرم گفت آخر شاخه درخت که آن‌قدر مهم نیست! آقا گفت نه جانم امروز شاخه را می‌شکنید، فردا خود تنه را خواهید شکست. باید این درخت برای خود کشاورزها بماند، من که نمی‌روم در سایه آن بنشینم. خود کشاورزها می‌نشینند، خودشان استفاده می‌برند. 50 تومان جریمه کرد که پنج شاخه درخت را شکسته‌اید. وقتی همه روستا فهمیدند که آقا 50 تومان ما را جریمه کرده دیگر چنین کاری نمی‌کردند که مبادا چنین جریمه‌ای شوند.

عیدها روستایی‌ها می‌آمدند به دکتر مصدق تبریک بگویند؟

ما عیدها معمولاً نمی‌آمدیم تبریک بگوییم. قبل از اینکه ما بیایم تبریک بگوییم، ایشان عیدی ما را در نظر می‌گرفتند. مثلاً 5 تومان به همه نوکرها عیدی می‌دادند. این‌طور نبود که آنکه برود پیش آقا تبریک بگوید عیدی بگیرد و دیگری که نمی‌رود عیدی نگیرد.

وقتی دکتر مصدق فوت شد اهالی چه کارکردند؟

یک هفته بعد از اینکه سرطان حنجره گرفتند، دکتر غلامحسین خان که پسرش بود آمد اینجا آقا را معاینه کرد. به آشپزخانه دستور داد که به آقا عدس آب‌پز بدهید. چون هر روز دکتر مصدق لیستی داشت که ما طبق آن لیست غذا می‌پختیم. وقتی آن روز طبق دستور غلامحسین خان عدس آب‌پز را بالا بردیم، آقا گفت این چیه؟ کی دستور داده؟ گفتیم آقا دکتر غلامحسین خان دستور داده‌اند. گفت پس مرگم آمده. خودش فهمید که چیست. یک هفته بعدش غلامحسین خان آمد و گفت آقا برایتان ویزا بگیرم برویم خارج. آقا قبول نکرد و گفت غلام جان بیمارستان خودمان دکترهای خوبی دارد. همین امکانات برای من کافی است، چون مقدراتم از مقدرات ایرانی‌ها جدا نیست. هر چه سرنوشتم باشد همان خواهد شد. همین اطبایی که داریم برای من کافی است. من خارج نمی‌روم. اگر به خارج بروم به اطبای ایران توهین می‌شود و من حاضر نیستم به اطبای ایران توهین کنم. اگر عمر من به دنیا باشد خواهم ماند. اگر نباشد که هیچ. بعد آقا را بیمارستان نجمیه بردند. دو بار آقا را زیر برق گذاشتند که سرطان حنجره را خشک کنند، بار سوم آقا مرحوم شد. وصیت کرده بود که مرا کنار شهدای 30 تیر دفن کنید. آن زمان ممانعت کردند و نگذاشتند. بعد آقا را اینجا آوردند. وصیت دوم آقا این بود که در اتاق پذیرایی همکف ساختمان اینجا مرا دفن کنید و کشاورزها مرا بشویند. وقتی خبر دادند آقا مرحوم شده، همه کشاورزها آمدند. آقا را شستند و همین‌جا دفنش کردند. نمازش را هم آیت‌الله رضا زنجانی خواند که همین‌جا دفن شده است. از تمام روستاهای مجاور اینجا آمدند. مردم همه ناراحت بودند. از تهران هم خیلی جمعیت آمد. خلاصه آقا را دفن کردند و دیگر همین‌جا ماند.

اهالی اینجا ختم گرفتند؟

خیر. ختمش به آن صورت نبود. ولی خوب همین‌ که یک ختمی همان شب اول دادند و به همه غذا دادند و تمام شد و رفت.

خودت چه کار کردی؟

خودم همین‌جا بودیم. مرحوم پدرمان ایشان را می‌شستند. ما هم نگاه می‌کردیم. صرفاً یک مهره سبز زیر زبانش گذاشتند و یک شیشه آب زمزم هم همراهش گذاشتند. همین اتاق دفنش کردند.

آن زمان مصدق که فوت کرد تکلیف قلعه و کار شما چه شد؟

ما سرگردان ماندیم. یکی دو تا از نوکرها را نگه داشتند. به بقیه گفتند ما دیگر کاری به آن صورت نداریم و ما هم رفتیم. یک نگهبان به نام نصرت هم ماند تا وقتی کسی می‌آید در را باز کند تا بتوانند فاتحه بخوانند.

در این مدت که با مصدق بودی چه چیزی از او آموختی؟

یکی ادب بود. اینکه پیش مردم دروغ نگویم، سخن‌چینی نکنم، حرمت خودم را داشته باشم نه اینکه کسی به من بیاموزد. ما تحصیلات نداریم ولی همیشه من همه‌چیزم را از خودم می‌آموزم؛ یعنی خودم را استاد قرار می‌دهم برای خودم. می‌گویم اگر این کار خوبی است برای خودم و برای مردم هم خوب است. همیشه کارهای نیک را دوست دارم. سعی می‌کنم خلاف نکنم؛ یعنی در همین روستا هم وقتی رانندگی می‌کنم، سعی می‌کنم ماشینم را یک‌گوشه بگذارم که دوبله نشود و حق کسی ضایع نشود. حتی در کوچه‌ای که چندان از آن عبور نمی‌کنند. مردم اینجا همشان خوب‌اند؛ یعنی اگر الآن پاسگاه تشریف ببرید و سؤال کنید می‌گویند که ما اصلاً به پاسگاه کاری نداریم. نه‌فقط احمدآباد هر چهار آبادی دکتر مصدق نمونه است. شاید در این مدت 28 سالی که از انقلاب گذشته هیچ‌یک از ما به پاسگاه مراجعه نکرده است. چون مردم شری نیستند و با کسی کاری ندارند.

مصدق از قلعه هم بیرون می‌رفت؟

خیر. زمان تبعیدش خدا شاهد است در همین ساختمان بود. صبح می‌آمد اینجا، شب می‌رفت بالا. آن‌قدر دلش تنگ می‌شد که یک‌وقت که بچه‌ها می‌آمدند اینجا گل بچینند، با بچه‌ها شوخی می‌کرد. می‌پرسید تو پسر چه کسی هستی؟ و با بچه‌ها صحبت می‌کرد. خسته که می‌شد یکی 2 تومان به بچه‌ها می‌داد و می‌گفت بگذارید این بچه‌ها بیایند از این گل‌ها استفاده کنند و بچینند. خودش هم آن‌ها را صدا می‌کرد و با آن‌ها صحبت می‌کرد.

چرا از قلعه بیرون نمی‌رفت؟

صرفاً رعایت همه‌جانبه را می‌کرد. هم اینکه مأمورشان ایراد می‌گرفت هم اینکه خودش غیرقانونی عمل نمی‌کرد. حتی از آن در کوچکی که پایین قلعه بود رد نشد که به کشاورزی‌اش سر بزند. تا روز آخر عدولی نکرد.

این در هم که می‌بینید اینجاست و فرورفتگی دارد، مال خانه مصدق در تهران است. آن زمان که کودتا شد شعبان بی‌مخ با جیپ به آن زد. ساختمان را به گلوله بستند و خراب شد. در را از تهران به اینجا آوردند. آجرهای خراب‌شده را هم آوردند. من به آقا گفتم آقا این همه خاک و آجر که از تهران می‌آورند ارزشی ندارد، گفت نه جانم شما نمی‌دانید این آجرها را من آورده‌ام اینجا ریخته‌ام که هر کس از اینجا عبور کند بداند که چه به سر من آورده‌اند و خانه مرا به این صورت ویران کردند.

 

آداب و عباداتش چطور بود؟ شما چیزی دیده بودید؟

کسی که شامش را به مردم بدهد یک منطقی دارد. حالا از حاج حسن هم بپرسید خدمت شما عنوان می‌کند. اگر کسی در بخشی از این ده یا دهات مجاور نداشت، به او سعی می‌کرد کمک کند. تیرهای مسجد را به ما داد. خانمش که دختر امام‌جمعه تهران، خانم امامی بود، فرش‌های مسجد را داد. گفتیم خانم مسجد ما فرش ندارد. گفت متر کنید ببینید چقدر لازم است و فرش‌های مسجد را داد. عبادتش خوب بود. کسی که شام شبش را نخورد به مردم بدهد بالاخره یک منطقی دارد که دلش برای کسی این‌طور می‌سوزد.

زمانی که مصدق تبعید بود چه شخصیت‌هایی پیش ایشان می‌آمدند؟

داریوش فروهر می‌آمد. بازرگان می‌آمد. نوه‌هایش می‌آمدند. دو تا پسر داشت که می‌آمدند، دخترهایش می‌آمدند. اقوامش می‌آمدند ولی بقیه را نمی‌گذاشتند که بیایند. درجه اول‌ها را راه می‌دادند. الآن هم فامیل درجه اول نباشی به زندان نمی‌گذارند بروی.

یادتان است که آقای دکتر مصدق را برای تبعید آوردند اینجا؟

من یک کمی فراموش کرده‌ام اما یادم است دکتر مصدق را که آوردند اینجا یکسری با اتوبوس می‌آمدند و مثلاً زنده‌باد مصدق می‌گفتند. یکسری مثلاً می‌آمدند مرده‌باد می‌گفتند. حالا به چه نحوی بود آن را نمی‌دانستم. بعد دیدند امنیت اینجا به مشکل برخورده از بالا مأمور آوردند گذاشتند که دیگر امنیت برقرار شد.

چه کسانی زنده‌باد و مرده‌باد می‌گفتند؟

و الله آن‌ها را ما نمی‌شناختیم. با اتوبوس از تهران می‌آمدند. نمی‌دانستیم این‌ها و آن‌ها چه گروهی هستند. وقتی مأمورهای سازمان امنیت آمدند، دیگر این گروه‌ها نیامدند.

اجازه داشت رادیو گوش کند؟

بله، رادیو گوش می‌کرد، روزنامه هم می‌خواند.

خودت چیز خاصی نداری بگویی؟

عرضی ندارم. زنده باشید. خسته نباشید.


[1]. کَوَل؛ قطعات بتنی حلقه‌ای مانند که برای دیواره چاه استفاده می‌کردند.

 

 

     فهرست ويژه نامه مصدق خرداد 96 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |