چشم انداز ایران ویژه نامه 18 تیر تابستان 1384

 

 

پرهيز از دام پهن شده

 

گفت‌وگو با حجت شريفي

عضو وقت شوراي عمومي انجمن‌اسلامي دانشگاه صنعتي شريف

 

اشاره: حجت شريفي فارغ‌التحصيل رشته مكانيك از دانشگاه صنعتي شريف و متولد 1356 است. از سال 1374 وارد حيطه فعاليت‌هاي انجمن اسلامي دانشكده و در ادامه عضو شوراي مركزي دانشگاه شد. ادامه حضور وي به‌عنوان يك فعال دانشجويي، فعاليت در شوراي عمومي دفتر تحكيم وحدت بود.

٭٭٭

شما ازجمله دانشجويان عضو دفترتحكيم بوديد كه در جريان شكل‌گيري شوراي منتخب متحصنين فعال بوديد. دانشجويان درگير قضيه در آن مقطع، اساساً با چه تحليلي به اين جمع‌بندي رسيدند كه نياز به تشكلي فراتر از چارچوب‌هاي دفتر تحكيم است؟

pنكته مهمي كه در اين مورد وجود دارد، اين است كه از روز شنبه(19 تير) واكنش‌هاي جامعه دانشجويي بروز بيشتري پيدا كرد، يعني تجمعي توسط دانشجويان در مقابل دانشگاه صورت گرفت تا اين‌كه در روز دوشنبه 21تيرماه دانشجويان و اساتيد در دانشگاه تهران تحصن كردند و پيام رهبري هم در آن روز در دانشگاه خوانده شد و بحث‌هايي نيز در گرفت. فشار دانشجويان در داخل و بيرون از دانشگاه به‌گونه‌اي بود كه دفتر تحكيم وحدت به اين نتيجه رسيد كه به صلاح نيست كه خود رأساً كار را ادامه بدهد زيرا به نظر مي‌رسيد كه ازسويي حاكميت به‌دنبال ايجاد بهانه‌اي براي اتهام‌زدن به تحكيم و زنداني‌كردن بچه‌هاست و ازسوي جمعيت هم كه هر حركت عقلاني تحكيم متهم به سازش مي‌شد. جمع‌بندي همه اين بود كه گروهي از دانشجويان متحصن در دانشگاه تهران اين قضيه را پيگيري بكنند.

در جريان تحصن‌هاي كوي و دانشگاه از بعضي چهره‌هاي موجه و مقبول دانشجويان دعوت مي‌شد كه سخنراني كنند، اين‌طور بود؟

pبله، عده زيادي به‌طور خودجوش آمدند و عده‌أي هم با دعوت آمده بودند. آقاي سحابي را دعوت كردند به علت اين‌كه ديدي مثبت نسبت به آقاي سحابي داشتند. مهندس سحابي آدمي بود كه خيلي آرام و سليم‌النفس بودند و به ايشان اعتماد وجود داشت و صحبتش تأثيرگذار بود و دعوت‌كنندگان مي‌خواستند كه ايشان جو ملتهب را بخواباند؛ چرا كه فضا، فضايي هيجان‌گرا شده بود. معلوم بود كه در اين فضاي هيجان‌گرا اتفاق مثبتي نمي‌افتد و قطعاً آن طرف بهره‌برداري مي‌كند. من چون از نزديك شاهد وقايع بودم و دوندگي بچه‌‌ها را مي‌ديدم و همچنين دوندگي آقاي افشاري كه آن روزها از صبح تا شب دنبال كنترل‌كردن وضعيت بود كه اين‌طور افسارگسيخته نباشد. به‌موازات اين دوندگي‌ها، بسياري از بچه‌‌هاي [...] دانشگاه خودمان [صنعتي شريف] را مي‌ديديم كه ريش و سبيل خود را سه تيغه كرده بودند و جلو صف تظاهرات ايستاده بودند و مي‌گفتند: "به سمت بيت رهبري برويم." ما رفتيم جلو و گفتيم: "نرويد و اين كار را نكنيد." خاطرم هست ما جلو اينها در خيابان ولي‌عصر خوابيديم كه نروند و آنها مرا هل دادند و به‌شدت روي زمين پرت كردند.

 

خيابان ولي‌عصر چه ربطي به كوي دانشگاه داشت؟

pجمعيت از كوي راه افتاد. اگر بخواهيد، از روز شنبه و از اول مي‌گويم. من خودم صبح روز جمعه از طريق يكي از بچه‌هاي دانشگاه خودمان كه جزو بچه‌هاي شوراي مركزي تحكيم وحدت بود باخبر شدم و حول و حوش ساعت 11ـ10 صبح خودم را به كوي رساندم. تا آن موقع اطلاعاتي كه پيدا كرده بودم، اين بود كه شب، اتفاقاتي افتاده بود و دو سري حمله شديد رخ داده بود كه جدا از درگيري‌ها بود. به‌هرحال زماني‌كه من آمدم، صحنه بسيار شگفت‌انگيزي بود، در كوي درگيري شده بود و آتش زده بودند.

 

ساعت 30/10 صبح بود؟

11pـ 30/10 صبح فضا هنوز آرام بود و درگيري رخ نداده بود. چون در شب قبل درگيري آغاز شده بود و حول و حوش 30/10 صبح جمعه دوباره جو آرام شده بود و دانشجويان در كوي شعار مي‌دادند و سنگ مي‌انداختند.

 

سنگپراني از كدام سمت بود؟

pهم از كوي و هم از بيرون كوي بود. اتفاقاً سر چهارراه اميرآباد افرادي را ديدم كه يكي از آنها آقاي "م.د." از چهره‌هاي شاخص گروه‌هاي فشار بود و يادم مي‌آيد كه داشت نيروها را سازماندهي مي‌كرد. من براي اين‌كه شناخته نشوم، پيراهنم را روي شلوارم انداختم و همين فرد دست مرا گرفت و گفت كه برو و بچه‌ها را خبر كن تا بيايند، مي‌خواهيم ده‌دقيقه ديگر جلو برويم و حمله كنيم. آنها فكر ‌كردند كه من خودي هستم. يادم هست از خانه‌هاي داخل كوي و از پشت‌بام‌‌ها، بر روي سر جمعيت انصارحزب‌الله كه ايستاده بودند، گوني خاك مي‌ريختند. از اين طرف هم، اينها فحش‌هاي ركيكي به ساكنين داخل كوي مي‌دادند. من تا ساعت 7ـ30/6 هم نتوانستم داخل كوي بروم. نزديك غروب بود كه حمله‌اي به دانشجوها كردند و بچه‌ها را به عقب بردند و آنها را كتك ‌زدند. با اين حمله من به جلو آمدم و در يك كوچه مخفي شدم. مجدداً بچه‌‌ها به جلو آمدند و آنها عقب رفتند. در آن زمان من ‌توانستم به داخل كوي بيايم. اين وقايع جمعه شب بود و شب، درگيري‌ها شديدتر شد و شروع به سنگ‌پراني كردند و به داخل كوي ريختند، اما اين‌بار به داخل اتاق‌ها نريختند، بلكه درها را شكسته و به داخل آمدند.

 

براي چه غروب، مجدداً حمله كردند؟

pبراي اين‌كه دانشجويان هنوز شعار مي‌دادند و مهاجمان هم اين مسئله را مي‌خواستند و باب ميل آنها بود. يك پزشكي كه مجروحان را ويزيت كرده بود به من ‌گفت: "طوري دانشجويان را بي‌محابا زده بودند كه آنها در واكنش، به بالاترين مسئولان نظام فحش بدهند و اين، پيش‌بيني شده بود." شب كه شد آقايان تاج‌زاده، دكتر معين، دكترفرهادي، داود سليماني، كوهي (رئيس كوي دانشگاه) هم آنجا بود و بچه‌ها دور آنها را گرفته بودند و سوال مي‌كردند. اتفاقاً آقاي معين در كنار جدول باغچه خيابان اميرآباد نشسته بود و سرش را گرفته بود و حالت استيصال داشت و من به يكي از بچه‌ها كه دوربين داشت، گفتم كه عكس بگير و از آن پس ديگر او را نديدم تا عكس را ببينم. در همان لحظات ناگهان صداي تيراندازي آمد و من ديدم كه عكاس خون‌آلود شده و كشان‌كشان او را به كناري انداختند. مشخص بود كه درگيري شده بود.

 

اين اتفاقات جلو كوي بود يا چهارراه اميرآباد؟

pجلو كوي دانشگاه و داخل كوي بود.

 

جمعه بود؟

pغروب جمعه بود، آقايي بود كه هيكل درشتي داشت و سروصورتش خونين بود و بچه‌ها را تشويق مي‌كرد كه بيايند بيرون و بروند تا سر چهارراه اميرآباد. يك تي‌شرت بر تن او بود و چون هيكل درشتي داشت در ذهنم مانده بود. من همين آقا را در شب دوشنبه ديدم كه بچه‌ها را كتك مي‌زد و تي‌شرت هم نداشت و پيراهن روي شلوار داشت. دوشنبه كاري برايم پيش آمد و بايد به دانشگاه صنعتي شريف مي‌رفتم. از كوي بيرون آمدم و حول و حوش ساعت 12 بود كه به دانشگاه رسيدم. مي‌خواستم مطلبي را تايپ كنم، درست يادم نيست. موقع برگشت، افرادي را ديدم كه چماق به دست هستند، چماق‌هايي يك شكل به صورت I تراشيده بودند. درست مثل اين‌كه به نجار داده بودند كه به اين صورت درآورد. مثل پايه ميز بود. سازماندهي‌ها در مسجد [...] در خيابان آزادي و مسجد معروف انصار حزب‌الله در شمال غربي ميدان انقلاب بود. مشاهده كردم كه افرادشان را به صف كرده‌اند و هسته‌هايشان را شكل مي‌دادند. مجدداً همان شخص را ديدم كه شيشه‌هاي ايستگاه اتوبوس آزادي را مي‌شكند. درحالي‌كه آن موقع دانشجويي در خيابان نبود و فقط انصار حزب‌الله آن اطراف بودند. دانشجويان در آن لحظه (ساعت 18ـ17 بعدازظهر دوشنبه) در كوي بودند. اين شخص وانمود مي‌كرد كه كتك‌خورده است و به همين‌دليل به‌تدريج در اطراف او هسته‌اي شكل گرفت.

 

شما در جمعه شب و به‌‌هنگام تيراندازي به عزت ابراهيم‌نژاد در محل بوديد؟

آن‌موقع (جمعه شب) صداي تيري را شنيدم كه به روايتي گفتند كه عزت ابراهيم‌نژاد در اين تيراندازي جمعه‌شب كشته شده است.

 

مهندس سحابي مي‌گويد كه ما شنبه صبح فهميديم كه عزت ابراهيم‌نژاد گم شده است.

pدرست است، من ديدم كه شخصي را كه تير خورده بود به داخل ماشين انداختند. چون خيلي شلوغ بود، از نزديك نتوانستم ببينم. پرسيدم كه او را كجا بردند؟ گفتند: "به بيمارستان شريعتي بردند." بعد كه پيگيري كردم دكترهاي بيمارستان شريعتي گفتند كه آن شخص مجروح را كه آوردند، آمدند و بردند. وي را به بيمارستان ناجا منتقل كردند، البته فقط ايشان نبود و زخمي‌هاي زيادي در آنجا بودند. آقاي صدرالاسلام كه معاون اطلاعاتي نيروي انتظامي بود اذعان مي‌كرد كه ما همان شب به داخل بيمارستان شريعتي آمديم و تعدادي از زخمي‌ها را به بيمارستان نيروي انتظامي (ناجا) منتقل كرديم. بيش از يكصدنفر هم بودند كه مفقود شده بودند و معلوم نبود كجا هستند. ما آمار آنها را داشتيم و در بيانيه نيز اسامي آنها را داديم.

 

اين امكان وجود دارد كه اين تيراندازي كه مي‌گوييد همان تيراندازي باشد كه در اطلاعيه شوراي امنيت ملي هم آمده بود مبني بر اين‌كه به غير از تيراندازي كه به يكي از دانشجويان (ابراهيم نژاد) شده بود، يك تيراندازي هم بود كه به يكي از اعضاي انصار و از طرف نيروهاي خودشان صورت گرفت.

pامكان دارد. من دو تا صداي تير را شنيدم، داشتم صحبت مي‌كردم صداي تير اول آمد و خبري نبود ولي صداي تير دوم كه آمد، گفتند يك نفر مجروح شده و او را بردند و مي‌گفتند بچه‌ها ريخته‌اند و يك افسر پليس را كتك زده‌اند. من در حال حاضر سعي مي‌كنم تنها نقش راوي را داشته باشم.

 

ابراهيم‌نژاد در آن زمان افسر وظيفه بود و لباس افسري پوشيده بود؟

pبله، افسر وظيفه بوده ولي آن موقع لباس شخصي پوشيده بود. به‌هرحال بعد از تيراندازي، درگيري‌ها و سنگ‌پراني‌ها در جمعه شب ادامه داشت و من آن شب ساعت 2 يا 3 به خوابگاه خودمان آمدم.

 

خوابگاه شما كجا بود؟

pمن در خوابگاه صنعتي شريف بودم. فرداي آن روز تحصني از طرف دفتر تحكيم برگزار شد كه در همان تحصن بود كه نطفه برخي شعارهاي تند خطاب به مسئولان نظام، شكل گرفت.

 

استعفاي دكترمعين هم آنجا خوانده شده بود.

pاستعفاي آقاي معين را دكترسليماني معاون دانشجويي دانشگاه تهران قرائت كرد. رئيس دانشگاه تهران، آقاي عراقي هم درحالي‌كه منقلب شده بود و گريه مي‌كرد و مي‌لرزيد، مراتب استعفاي خود را به اطلاع دانشجويان رساند. اين تجمع‌ها و تحصن‌ها تا بعدازظهر شنبه ادامه داشت. بچه‌ها حقيقتاً بعد از ظهر شنبه ديگر خسته شده بودند و بچه‌هاي تحكيم وحدت به اين نتيجه رسيده بودند كه تحصن تا همين‌جا بس است. حقيقت اين‌كه ما در آن زمان ظرفيت اعتصاب و تحصن‌هاي ساكت را نداشتيم و حداقل، آن جمعيت به اين راضي نمي‌شد. جمعيت، ديگر بعد از ظهر و غروب، حرف تحكيم را گوش نمي‌كرد و راه افتاد. اصرار بر اين بود كه آنها درمقابل سر در دانشگاه بايستند. درحالي‌كه كسي نمي‌ايستاد و جمعيت به‌طور خودجودش راه افتاد و به سمت كوي و چهارراه اميرآباد حركت كرد. تنها كاري كه ما مي‌توانستيم بكنيم اين بود كه برويم، جمعيت را هدايت كنيم تا ديگر آنجا نايستند.

من به يادم دارم كه داشتم به سمت كوي حركت مي‌كردم. ناگهان يكي از وسط جمعيت گفت: "انصار حمله كرده است"، ولي حقيقت اين است كه تنها پليسي كه در خيابان بود پليس راهنمايي و رانندگي بود كه ماشين‌ها را هدايت مي‌كرد. نيروي انتظامي، پليس و انصار حزب‌الله روز شنبه اصلاً حضور نداشتند.

 

آيا به نظر شما اين دام نبود؟

pمن هم دقيقاً همين احساس را داشتم و از همين مي‌ترسيدم.

 

شما بعد از خروج از دانشگاه تهران در روز شنبه چه ساعتي به كوي رسيديد؟

pما ساعت 6ـ5 بعدازظهر شنبه رسيديم. برخي بچه‌ها ديگر خسته شده بودند چرا كه ساعت‌ها در كوي مانده بودند. در همان‌جا بود كه يكي مي‌گفت صداوسيما را بگيريم، نفر بعدي جاي ديگري را پيشنهاد مي‌كرد و يك نفر ديگر مي‌گفت به وزارت كشور برويم. اولين گزينه‌اي كه مي‌شد تا حدودي روي آن كار كرد وزارت كشور بود. جمعيت از كوي به سمت خيابان فاطمي (وزارت كشور) رفتند، حتي لولاي در وزارت كشور از جا كنده شد، ولي ديدند هيچ فايده‌اي ندارد. شعار دادند و بعد عده‌اي، بچه‌ها را تشويق كردند كه به سمت بيت رهبري برويم كه بعدها فهميدم اين افراد اساساً دانشجو نبودند. آنها ‌به سمت خيابان ولي‌عصر رفتند و گفتند ما مي‌خواهيم به بيت رهبري برويم. همان‌جا بچه‌هاي [...] دانشگاه خودمان را ديدم كه مي‌گفتند برويم و همان موقع خبر رسيد كه پايين خيابان جمهوري، نيروي سپاه ايستاده و دستور آتش هم دارد.

 

در سه رديف حفاظت مي‌كردند.

pبله، شديداً دستور آتش داشتند. من خودم نرفته بودم. آقاي افشاري رفت و با موتور چندنفر از بچه‌ها رفتند و ديدند كه اين موضوع صحت داشته است كه سه رديف نيرو ايستاده‌اند و از جمهوري به پايين كسي نمي‌رود.

 

يعني آنها مي‌ترسيدند كه درگيري‌ها به سمت پايين برود.

pشديداً، از جايي هم تشويق مي‌كردند كه بياييد پايين، حالا يا خوابي برايش مي‌ديدند يا برنامه‌اي برايش داشتند. اتفاقاً يادم است آقاي افشاري چهارپايه‌اي پيدا كرد و از آن بالا رفت و گفت: "آقا نرويد، با جمعيت ده ـ بيست‌هزارنفر كه نمي‌شود مملكت را تغيير داد. صبر كنيد و اجازه بدهيد. اجازه بدهيد كه ما خواسته‌هايمان را منسجم كنيم." يادم است كه مرا هول دادند به سمت زمين. بالاخره ما با تعدادي از  بچه‌ها، زنجيري را درست كرديم و جمعيت را از ميدان ولي‌عصر دوباره به بلوار كشاورز برگردانديم. من يادم مي‌آيد كه يكي از فرماندهان راهنمايي و رانندگي، همان‌موقع آمد و مي‌لرزيد و مي‌گفت: "تو را به خدا اين جمعيت را به سمت كوي بازگردانيد، آن پايين تيرانداز ايستاده است." ما دوباره يك حلقه‌اي درست كرديم و جمعيت به سمت كوي بازگشت و تا شب داخل كوي بوديم.

 

تا آخر شب، شما چهارراه اميرآباد را بالا رفتيد؟

pبله. بچه‌ها در كوي جمع شدند و شعار مي‌دادند و جمعيت هم زياد بود. من يادم است كه شنبه شب، گروه‌ منوچهر محمدي بيرون پلاكارد زده بودند و زمزمه‌هايي بود و در بيرون محفل‌هايي تشكيل شده بود. شنبه به‌هيچ‌عنوان، تا آخر شب هيچ‌گونه نيروي انصار پيدا نشد. من آخر شب همراه با شهيدي‌‌پور و ميثم سعيدي [دوتن از دانشجويان عضو تحكيم‌وحدت] در چمن‌هاي كوي نشستيم و صحبت كرديم كه چه شده و جريان چه خبر است و تصميم‌گيري چيست. ايشان (ميثم سعيدي)  جزء مشاركت بود. زماني‌كه صحبت‌هايمان تمام شد، من از كوي بيرون آمدم و سوار تاكسي شدم. آن شب‌ها اكثر تاكسي‌ها در استخدام نهادهاي امنيتي بودند و از پرسنل خودشان بود. همان‌موقع يك‌دفعه در تاكسي ديدم همه، افراد خودشان هستند كه مرا گرفتند و شروع به كتك‌زدن من كردند و سر مرا زير صندلي بردند و كلي فحش به من و تحكيم و خاتمي دادند.

 

شما را كتك زدند؟

pبله، بعد از آن هم شنبه شب مرا در اتوبان بابايي رها كردند، كه شانس آوردم، زيرا خيلي از بچه‌‌ها را در آن شب‌ها برده بودند. تاكسي‌ها كاملاً حفاظت‌شده بود. وقتي من تاكسي سوار شدم حالت سرنشينان بسيار طبيعي بود. راننده و يك شخص ديگر  جلو نشسته بودند و يك نفر هم در عقب نشسته بود. من هم عقب نشسته بودم. شروع كردند به سوال كه چه خبر است، حقيقتاً من هم بي‌سياستي كردم و شروع كردم به تعريف اين‌كه مهاجمان چه كار كردند و... يك كمي جلوتر يك نفر سوار شد و من بين دو نفر ماندم و اينجا بود كه مرا كتك زدند. به قيافه‌هايشان نمي‌آمد. به‌هرحال مرا در اتوبان بابايي رها كردند و انصافاً از من چيزي نگرفتند. فقط كتك‌ زدند. من تا مدتي گيج بودم و نمي‌دانستم كجا هستم. من آن زمان سال سوم دانشگاه بودم. چون بچه شهرستان هستم، هنوز هم تهران را خوب نمي‌شناختم. به‌هرحال آن شب برگشتم. فردا دوباره در كوي برنامه‌اي بود و مقداري برنامه‌ها منظم‌تر شده بود. يعني تحكيم توانست در خود كوي، سازماندهي كند و سخنراني آقاي نوري و خانم هاشمي همان موقع بود. خانم جلودارزاده و آقاي حسين مرعشي و جلايي‌پور و شمس‌الواعظين هم آمدند.

 

خبر تشكيل انتظامات توسط دانشجويان در كوي و در دانشگاه صحت داشت؟

pروزهاي شنبه و يكشنبه شمال و جنوب خيابان اميرآباد كاملاً بسته بود و دست خود بچه‌ها بود. ما آنها را سازماندهي كرده بوديم و از طرف خود تحكيم، انتظامات را مشخص كرده بوديم تا آنها نگذارند كسي بيايد. تا خبري مي‌شد آنها اطلاع مي‌دادند.

  روز دوشنبه بچه‌ها در دانشگاه تهران ـ كه عمدتاً بچه‌هاي خود كوي بودند ـ كار بسيار زيبايي كرده بودند؛ براساس اتفاقاتي كه افتاده بود يك نمايشگاه تشكيل داده بودند. بچه‌هاي ديگر دانشگاه‌ها نيز به آنها كمك مي‌كردند. مثلاً بعضي‌ها وسايل شكسته‌شان را آورده بودند. محل آن دقيقاً در خياباني بود كه جنب جايگاه نمازجمعه است. صبح روز دوشنبه در جريان تجمع و تحصن اساتيد و دانشجويان در مسجد دانشگاه تهران شروع به خواندن پيام رهبري كردند. در همين بخش از مراسم اختلاف‌ نظرهايي مطرح شد. درمجموع فضا متشنج و عصبي بود.

 

 پيام مقام رهبري در حدود ساعت يازده تا يازده‌ونيم از راديو خوانده شد.

pدرست به خاطر ندارم. نماينده رهبري به دانشگاه آمد و اين پيام را خواند. در اين لحظه تعداد هلي‌كوپترها در بالاي دانشگاه بسيار زياد شده بود و وقتي بچه‌ها دور دانشگاه مي‌چرخيدند، هلي‌كوپترها با فاصله كمي بالاي سر بچه‌‌ها بودند. بعدازظهر دوشنبه وقتي به سمت دانشگاه صنعتي شريف رفتم، ديدم خيابان آزادي ملتهب است و جمعيت دارد سازماندهي مي‌شود و شعار مي‌دهند. هركس كوچك‌ترين حرفي مي‌زد كتك مي‌خورد و ترافيك شديدي شده بود و جلو ماشين‌ها را مي‌گرفتند. من نزديك مسجد امام زمان پياده شدم و بقيه راه را تا دانشگاه پياده رفتم چرا كه ماشين‌ها نمي‌توانستند حركت كنند. اتفاقاً  دو ـ سه ماشين آمدند و گفتند كه چرا راه را بسته‌ايد و آن نيروها با چماق‌هاي خود روي كاپوت ماشين‌ها مي‌كوبيدند و دادوبيداد مي‌كردند. وقتي من از دانشگاه برمي‌گشتم همان جمعيتي كه در اطراف دانشگاه شريف ديدم، در خيابان انقلاب بودند و شيشه‌ها را مي‌شكستند و به سمت مردم حمله مي‌كردند و ايستگاه‌هاي اتوبوس را خراب مي‌كردند. وقتي به دانشگاه تهران رسيدم، جو بسيار ملتهب بود، به‌طوري‌كه نمي‌توانستم داخل دانشگاه تهران شوم. بچه‌ها داخل دانشگاه بودند و بحث انتخاب شوراي منتخب متحصنين بود. موقع انتخاب شورا من نبودم، بچه‌ها به نيابت مرا كانديد كردند و من رأي آوردم. وقتي من به داخل كوي آمدم، موقعي بود كه هيچ‌كس نمي‌توانست داخل شود. بچه‌ها را زده و گاز اشك‌آور انداخته بودند. من به هرحال خودم را به داخل دانشگاه تهران رساندم. وقتي به داخل رفتم، ديدم نيروها دارند شعار "ماشاالله ـ حزب‌الله" مي‌دهند و روي ماشين‌ها مي‌كوبند. اتفاقاً من آمدم و جايگاه را ديدم و همان‌جا ديدم عده‌اي از بچه‌ها را به زور مي‌برند. يك عده، بخصوص خانم‌ها، حالشان بسيار بد شده بود. آنها درخت‌ها را آتش زده بودند و چوب خشك‌ها را آورده بودند و آتش زدند. بچه‌ها را در مصلا جمع كرده بودند. عده‌اي را نيز در مسجد جمع كرده بودند. من جايگاه (محراب) را ديده بودم، آن را اصلاً آتش نزده بودند. من در اخبار ساعت 12 شب ديدم اتوبوسي را روبه‌روي دانشگاه نشان مي‌دهند درحالي‌كه اصلاً روبه‌روي دانشگاه تهران قرق كامل و در دست حزب‌الله و نيروي انتظامي بود. اتوبوسي هم در آنجا بود كه خود انصار و نيروي‌انتظامي آورده بود و من آن اتوبوس را ديدم كه سالم است. بعد ساعت 12 شب نشان مي‌داد كه اتوبوس آتش گرفته است.

 

شما از ميدان انقلاب به خيابان 16 آذر آمديد و ديده بوديد كه اتوبوس سالم است؟

pبله، من آمده بودم كه از سر در بروم اما ديدم نمي‌شود چرا كه كاملاً در قرق آنها بود. همانجا آن اتوبوس را ديدم كه سالم بود.

 
 

 

 

چند گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

اتفاقاً سر چهارراه اميرآباد افرادي را ديدم كه يكي از آنها آقاي "م.د." از چهره‌هاي شاخص گروه‌هاي فشار بود و يادم مي‌آيد كه داشت نيروها را سازماندهي مي‌كرد، من براي اين‌كه شناخته نشوم، پيراهنم را روي شلوارم انداختم و همين فرد دست مرا گرفت و گفت برو و بچه‌‌ها را خبر كن تا بيايند، مي‌خواهيم ده‌دقيقه ديگر جلو برويم و حمله كنيم. آنها فكر كردند كه من خودي هستم.

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

بعدازظهر دوشنبه وقتي به سمت دانشگاه صنعتي شريف رفتم، ديدم خيابان آزادي ملتهب است و جمعيت دارد سازماندهي مي‌شود و شعار مي‌دهند. هركس كوچك‌ترين حرفي مي‌زد كتك مي‌خورد و ترافيك شديدي شده بود.