چشم انداز ایران ویژه نامه 18 تیر تابستان 1384

 

 

 

دانشجوي ايراني و رستگاري بشر

 

فرزاد هومن

 

  در يكصدسالي كه از فراگيرشدن جنبش دانشجويي در جهان مي‌گذرد، قدرت تأثيرگذاري اين جنبش تابعي از مبارزه بزرگتر جوامع براي عدالت و آزادي به صورت توأمان يا جداگانه بوده است. اولويت‌يافتن عدالت و آزادي يا تلفيق‌شدن اين دو آرمان، به تناوب و درپي تغيير اوضاع و احوال سياسي و اقتصادي جهان و تحول انگاره‌ها، رخ داده است. حتي اشكالي از آرمان‌هاي دانشجويي پس از دوره‌هاي فترت و فراموشي در قالبي تازه بازسازي و مطرح شده است.

 

 جنبش دانشجويي در قرن نوزدهم عمدتاً محصول كشاكش‌هاي ايدئولوژيك ملي و بين‌المللي در اروپا بود. در اوايل قرن بيستم (سال 1917) ورود سوسياليسم رسمي شوروي و سي‌سال پس از آن، پيروزي كمونيست‌ها در انقلاب چين، صورت غربي جنبش دانشجويي را تغيير داد و فعال‌شدن دوباره جنبش‌هاي اروپايي در دهه 1960، قالبي نسبتاً متعين براي جنبش دانشجويي فراهم كرد كه در چهل‌سال اخير به صورت گفتمان غالب دانشجويي عمل كرده است.

  آنچه به تحولات دهه 1960 در اروپا انجاميد و تأثير خود را بر ديگر نقاط جهان ازجمله ايران گذاشت، محصول چند تحول در اروپاي قرون 19 و 20 بود. در اين دوران اروپا چند بحران بزرگ را از سر گذراند، اما در ميان اين بحران‌ها، سه مورد آن تكان‌هاي درونزا بود كه بر سرنوشت تفكر و عمل دانشجويي تأثير بسزا گذاشت.

 

  نخستين تحول، انقلاب‌هاي 1848 در اروپا  بود كه اگر پيروز مي‌شد، سيماي جهان را به شكلي كه امروز تصورناپذير مي‌نمايد، تغيير مي‌داد. در آن سال سوسياليست‌هاي فرانسوي و آلماني و ديگر نقاط اروپا عليه حكومت‌ها شوريدند و سوداي تشكيل جامعه جهاني كارگران را داشتند، اما شكست خوردند. كارل ماركس كه از آن زمان تاكنون به علت كتاب كوچك اما تأثيرگذارش به‌نام "مانيفست كمونيسم" بززگترين نظريه‌پرداز سوسياليسم به شمار مي‌رود، انقلابات 1848 را شبحي توصيف كرد كه سراسر اروپا را در بر گرفته است. به‌هرحال اروپا از آن بحران جان به در برد و سرمايه‌داري با تحميل شكست ديگري به كمونيست‌ها در جريان "كمون پاريس" پيروزمندانه پا به قرن بيستم گذاشت.

 

  دومين تكان، انقلاب روسيه بود. روسيه اگرچه هيچ‌گاه به معناي دقيق كلمه اروپايي نبوده، اما به علت جغرافياي متنوع كه پاره‌اي از آن در اقليم اروپايي مي‌گنجد و نيز التقاط نژادي فراوان، خود را اروپايي مي‌داند. وقتي انقلاب روسيه به‌عنوان حادثه‌اي مربوط به عمق فرهنگي اروپا رخ داد، سوسياليست‌هاي جهان آن را پاسخي به قدرت نهايي سرمايه‌داري تعبير كردند و از رخ‌دادنش به وجد آمدند. انقلاب روسيه كه به تشكيل اتحاد شوروي سوسياليستي انجاميد، در سال 1936 با پاكسازي خونبار "عناصر بي‌ايمان به حزب كمونيست" اميد سوسياليست‌ها را به تشكيل حكومتي انساني و عدالت‌خواه با تكيه بر ايدئولوژي سوسياليسم بر باد داد. در همين ايام در اروپا جوششي فكري آغاز شد كه پرسش بنيادين آن اين بود: "چه كنيم كه به عدالت سوسياليستي دست يابيم، اما جباريت سياسي ـ عقيدتي آن دامنگيرمان نشود؟"

 

   پاسخ‌هايي كه به اين پرسش داده شد، متنوع و متفاوت بود و طيف گسترده‌اي را مشتمل بر سوسيال ـ دموكراسي رسمي و آزموده تا جنبش‌هاي آنارشيستي (نفي دولت و نه آن‌گونه كه شايع است هرج‌ و مرج طلبي) را در برمي‌گرفت. نظريه "هربرت ماركوزه" ماركسيست آلماني ـ امريكايي درباره نفي قدرت و نقد مداوم آن، ازجمله انديشه‌هايي بود كه به سرعت بين دانشجويان جاي باز كرد و شعار اصلي آنان شد. تكان اصلي و تعيين‌كننده كه حلقه سوم جنبش‌هاي اروپايي بود در سال 1968 ميلادي تحت‌تأثير انديشه نقد مداوم، توسط دانشجويان فرانسوي ايجاد شد. در آن سال شورش‌هاي دانشجويي كه شرق و غرب عالم را دربرگرفت بر يك شعار يا جهت‌گيري واحد يعني "رهايي" تأكيد مي‌ورزيد. رهايي مورد نظر ماركوزه و دانشجويان پيرو او با آزاديخواهي رايج يعني آزادي بيان، انديشه و مطبوعات تفاوت داشت. دانشجويان خواستار رهايي از سيطره هرگونه جبري بودند. در آن زمان، بلايايي كه بر نظم مستقر جهاني عارض شده بود، به اين آزاديخواهي بدون مرز ميدان مي‌داد. در سال‌هاي پاياني دهه 1960 درحالي‌كه هنوز زخم‌هاي جنگ كره ترميم نيافته بود و جنگ ويتنام با شدت ادامه داشت، دانشجويان با اشاره به "خون‌هاي ناحقي كه در ويتنام ريخته مي‌شود" امريكا را "جنايتكار" ناميدند و رهبران جهان را به همراهي فراخواندند.

 

  هربرت ماركوزه در نطق‌ها و مقالات آتشيني كه زبان فرهنگي آنها را تنزل مي‌داد تا عامه‌فهم شوند، جهان غرب را با تعابيري مانند "جامعه كاسبكار، مصرف اجباري براي حفظ توليد، اختناق اجتماعي، اسراف توانگران در حضور تهيدستان" زير شلاق نقد گرفت.

 

  اين تعابير ماركوزه كه همواره براي ضعيفان خوشايند بوده به سرعت هواداران بسيار يافت و شعارهاي دانشجويان و كارگران در خيابان‌هاي پاريس و به‌تبع آن بسياري از شهرهاي جهان از درون آن بيرون آمد.

 

  ويژگي جنبش ماه مي  1968 پاريس همراهي طيف گوناگون جامعه از واماندگان و تهيدستان طبقه كارگر گرفته تا بورژواهاي دلزده از نظم سرمايه‌داري با دانشجويان بود. اينان هريك در پي مراد خود بودند كه البته هدف نهايي همه آنها رهايي از اجبار دولت بود؛ اما عقلانيت سرمايه‌داري براي خواسته‌هاي متفاوت اين قشرهاي اجتماعي، پاسخي مشترك تدارك ديد كه همانا امتيازدادن محدود براي جلوگيري از سقوط كامل بود.

 

  در فرانسه كه كانون اعتراض‌ها و آبشخور دانشجويان ديگر نقاط جهان بود قوانيني تصويب شد كه به دانشجويان و استادان آزادي بيشتري براي ابراز عقيده شخصي و خارج از چارچوب‌هاي آكادميك مي‌داد. قوانيني نيز براي افزايش دستمزد كارگران تصويب شد. همين دو وعده در كنار سركوب هوشمندانه ـ و كمتر خشونت‌بار ـ دانشجويان را به كلاس‌هاي درس و كارگران را به كارخانه‌ها بازگرداند. البته همين امتيازهاي كوچك و سركوب هوشمندانه براي تضعيف تدريجي ژنرال دوگل كه زماني محبوب فرانسوي‌ها بود كفايت مي‌كرد كه سرانجام نامي‌ترين چهره قرن بيستم فرانسه را سيزده ماه بعد خانه‌نشين كرد.

 

  در پي تحولات دانشجويي سال 1968 و واكنش دولت فرانسه و ديگر كشورها به اين پديده، دوران رخوت جنبش دانشجويي آغاز شد و به‌جز شاخه‌هايي از دانشجويان ـ عمدتاً در كشورهاي جهان سوم ـ كه به‌عنوان عقبه گروه‌هاي چريكي و يا احزاب چپگرا فعاليت مي‌كردند، ساير دانشجويان راهي ديگر را برگزيدند. اين راه تازه معطوف به ترقي‌خواهي فردي به‌جاي رستاخيز جمعي بود. به همين علت خواسته‌هاي صنفي پررنگ‌تر و آرمان‌خواهي‌هاي ايدئولوژيك كم‌رنگ‌تر شدند. حتي پس از سركوب جنبش دانشجويان چيني در سال 1989 كه انتظار مي‌رفت دانشجويان جهان را به تحركي تازه وادار كند، واكنش دانشجويان پاره‌اي از نگاه رسمي نظم بين‌المللي بود. اين‌بار دانشجويان نه براي دفاع از رستاخيز و انقلاب بلكه براي دفاع از آموزه‌هاي سرمايه‌داري به ميدان آمدند. درواقع تصويري كه ايالات‌متحده از ماجراي ميدان "تيان آن ‌من" تصوير كرد و دانشجويان جهان آن را پذيرفتند، نقطه مقابل آن چيزي بود كه دانشجويان جهان دو دهه پيش از اين ماجرا در جست‌وجوي آن بودند.

 

  تأثير اين تحولات، در ايران هم به‌وضوح ديده مي‌شود. دانشجويان ايراني در سال‌هاي آغازين قرن چهاردهم هجري شمسي، به دو دسته كلي يعني آزادي‌خواهان غربگرا و عدالت‌خواهان شرق‌گرا تقسيم مي‌شدند. در ميانه اين قرن دانشجويان مذهبي هم به آنها اضافه  شدند و به‌تدريج غربگرايان رو به ضعف گذاشتند؛ به‌گونه‌اي كه در دهه 1350 اكثريت دانشجويان فعال سياسي يا از حاميان گروه‌هاي چپگراي سوسياليست بودند و يا گروه‌هاي گوناگون مذهبي.

  اين روند پس از انقلاب و بويژه پس از انقلاب فرهنگي و مسائل سال 1360 ناگهان تغيير كرد و با كناررفتن چپگرايان سوسياليست، دانشجويان مذهبي يكه‌تاز دانشگاه‌ها شدند.

 

  دانشجويان مذهبي از سال 1358 كه زير چتر دفتر تحكيم‌وحدت متشكل شدند تا دوم‌خرداد 1376 دست‌كم يك انشعاب بزرگ را پشت سر گذاشتند. اين دو پارگي محصول شكاف در دو طيف روحاني حاكم (جامعه روحانيت و مجمع روحانيون) بود. به همين علت گروهي از دانشجويان اسلامگرا به حاميان جامعه روحانيت و گروه ديگر به هواداران مجمع روحانيون مبارز تبديل شدند.

 

  بعدها بر اثر تسامح در نامگذاري، اين دو طيف روحاني و به‌تبع آنها دو شاخه دانشجويي، راست و چپ ناميده شدند. اين درحالي بود كه نه دو گروه روحاني و نه حاميان دانشجويي آنان، طبق تعاريف جهاني زير مجموعه راست و چپ قرار نمي‌گيرند.

 

  دو شاخه شدن دانشجويان اسلامگرا و زير شاخه‌هاي كوچكتري كه بعدها از درون آنها بيرون آمد به وضعي تازه در جنبش دانشجويي ايران انجاميده كه اكنون تشابه چنداني بين آنچه هست با آنچه دو دهه پيش بود، نمي‌توان يافت.

  گروهي از دانشجويان به شاخه دانشجويي طيف راست حكومت تبديل شده‌اند و گروهي ديگر با گشودن درهاي تشكل خود به روي طيف متنوع و پراكنده‌اي از آرا و عقايد به باشگاه افكار تبديل شده است. گروه اخير كه مي‌توان آن را ترجمان جنبش دانشجويي ايران دانست، بدون آن‌كه نظريه‌پرداز يا سامان‌دهنده‌اي داشته باشد به الگوهاي نوين مبارزه دانشجويي در جهان روي آورده است با اين تفاوت كه به علت غلظت چالش‌هاي سياسي در ايران، اين دانشجويان از همگنان جهاني خود سياسي‌ترند. وجه سياسي دانشجويان، پيش از دوم‌خرداد 1376 آنان را وارد معركه انتخابات رياست‌جمهوري و پس از دوم‌خرداد در انتخابات مجلس ششم كرد. اما از آنجا كه اين دو انتخابات، هدف‌هاي دانشجويان را برآورده نكرد، آنان جداسري پيشه كردند و به منتقدان راديكال نظام سياسي تبديل شدند.

 

  اما اين نقد راديكال برخلاف پوسته افراطي آن، به اندازه جنبش‌هاي راديكال دهه 1960 ميلادي در ديگر كشورها، ساختارشكن نيست؛ بلكه تلاشي ابتدايي براي همنوايي با الگوهاي جهاني است كه هنوز عاقبت آن معلوم نيست. تنها چيزي كه اكنون به روشني پيداست اين است كه دانشجويان ايراني برخلاف اسلاف خود، رهايي را در "شعار و تفنگ" چه‌گوارا و فيدل‌كاسترو و يا همتايان مذهبي آنها در گذشته نمي‌بينند، بلكه به آزادي و رونق اقتصادي به‌عنوان مقدمه عدالت اجتماعي و رستگاري نوع بشر چشم دوخته‌اند.