گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 68 صفحه اول |  بايگاني سال 1390 |    

 چشم انداز ایران - شماره 67 ارديبهشت و خرداد 1390

 

تحول در روش تحليل سياسي غرب؟

در دانش سياسي روز، دولت‌ها را اين‌گونه طبقه‌بندي مي‌كنند كه الف: امريكا طراح است. ب:‌ برخي كشورها با امريكا همكارند ج: برخي كشورها با امريكا همراهند. د: بعضي كشورها باربر و حمالند و چاره‌اي جز اجراي طرح‌هاي امريكا را ندارند. براي نمونه گفته مي‌شود امريكا در طراحي جنگ خليج‌فارس، در پي اشغال كويت توسط بعث عراق توانست 26 كشور را همكار و يا همراه خود كند و بعضي از كشورها ناچار به اجراي اين طراحي شدند.

نمونه دوم حمله امريكا به عراق است كه حتي اين اشغال بدون تصويب سازمان ملل انجام شد. بوش كشورهاي انگليس، پرتغال، اسپانيا و ايتاليا را كه سوابق استعماري مستقيم داشتند «اروپاي نو» ناميد و كشورهايي چون آلمان، فرانسه، اتريش و... كه با حمله به عراق مخالف بودند را «اروپاي كهن» ناميد، اما پس از  آن‌كه عراق توسط امريكا و انگليس اشغال شد بقيه كشورهاي اروپايي نيز همكاري و همراهي كردند تا از آينده عراق سهمي ببرند. اين تحليلگران بويژه پس از فروپاشي شوروي معتقدند در عمل كشوري يافت نمي‌شود كه ياراي مقاومت در برابر طرح‌هاي امريكا را داشته باشد، چرا كه بودجه نظامي امريكا در سال 700 ميليارد دلار است، درحالي‌كه بودجه‌ نظامي روسيه ـ كه پس از امريكا بيشترين بودجه نظامي را دارد ‌ـ30 ميليارد  دلار است و مجموع بودجه‌هاي نظامي كشورها به اندازه امريكا نيست.

از سويي در شهر لندن بيش از 2 ميليون نفر عليه جنگ عراق تظاهرات كردند كه چنين تظاهراتي در طول تاريخ انگلستان سابقه نداشت و همچنين در يك روز 10 ميليون نفر در سراسر جهان با هماهنگي كامل عليه حمله امريكا به عراق تظاهرات كردند. بوش رئيس‌جمهور وقت امريكا نيز به‌جاي توجه كردن به افكارعمومي گفت از خوبي‌هاي دموكراسي اين است كه مردم آزادند تظاهرات كنند و عقايد خود را ابراز دارند.

مدتي پس از حمله امريكا به عراق، رويارويي ابرقدرت افكارعمومي و توده‌ها با ابرقدرت تشكيلاتي و ميليتاريستي به‌خوبي روشن شد و ظاهراً اين ابرقدرت سازمان‌‌يافته و ميليتاريستي بود كه پيروز شد و كار حمله به عراق را سامان داد. البته در كنار ابرقدرت افكارعمومي، شخصيت‌‌هاي استراتژيست معروفي چون برژينسكي، جورج سوروس، مادلين آلبرايت، نوام‌چامسكي و... در امريكا همراه با مردم، آشكارا به مخالفت با اين جنگ برخاستند.

حدود دو سال پس از شروع جنگ، طراحان جنگ مانند ولفوويتز، ژنرال پرل و... يكي  پس از ديگري خود را از معركه جنگ كنار كشيدند و بوش را با حزب جنگ(War Party)  تنها گذاشتند؛ حزب جنگي كه مركب از بنيادگرايي بازار و بنيادگرايي مذهبي بود.

مردم عراق در برابر اين اشغال نظامي كه حتي نتوانسته بود سازمان ملل را با خود همراه كند، مقاومت كردند و امريكا هم بر جنايات خود ادامه داد. امريكا دليلي براي اين جنگ نداشت، چرا كه نه بعث لائيك عراق با القاعده بنيادگرا ارتباطي داشت و نه صدام، سلاح اتمي و شيميايي داشت. ابرقدرت افكارعمومي و توده‌ها، به‌تدريج با ديدن پيامدهاي منفي جنگ جان گرفتند و تقويت شدند تا جايي‌كه نارضايتي به درون امريكا سرايت كرد و حمايت 90درصدي مردم امريكا از بوش به 17درصد تنزل كرد. اسراييل نيز پس از چند سال، نتيجه جنگ را به زيان خود اعلام كرد كه مكانيزم آن در مقاله‌اي باعنوان «نگرشي به جنبش بهار عرب» در چشم‌انداز ايران، شماره 67 توضيح داده شده است.

آنچه مسلم است پس از سه سال، ابرقدرت افكارعمومي در برابر قدرت تشكيلاتي پيروز شد، بنابراين مي‌توان گفت اگر طراحي امريكا و همراهانش، با افكارعمومي و حقوق‌بشر هماهنگي نداشته باشد مردم جهان آن طراحي را پس زده و در برابر آن مقاومت خواهند كرد و طي 3 سال بر آن غلبه خواهند كرد. هر چه زمان مي‌گذرد و افكارعمومي آگاه‌تر مي‌شود اين فاصله كمتر خواهد شد تا جايي‌كه افكارعمومي همراه با مؤسسه‌هاي حقوق‌بشر به‌صورت ترمزي قوي در برابر اميال ميليتاريزم جهاني عمل كند. در اين راستا بود كه اوباما در جريان مبارزه انتخاباتي امريكا در سال 2007 حتي در مقابل كنگره يهود ـ كه محرك جنگ عراق بودند ـ حمله به عراق را يك فاجعه خواند و اين نشان‌دهنده اين امر بود كه حركت ملت‌ها و مقاومت آنها نيز به دولت‌ها سرايت كرده است. اگر كودتاي امريكا و ديگر قدرت‌ها در ايران، گواتمالا، اندونزي و شيلي سال‌ها بعد افشا شد و متفكران و دولتمردان امريكايي و غربي در اين زمينه كتاب‌ها نوشتند و از اين دخالت‌ها انتقاد كردند، اين روزها فاصله مقاومت ملت‌ها در برابر دخالت‌هاي نامشروع تا محكوميت دولت‌ها به فاصله‌اي كمتر از 2 سال رسيده است و اين نشان مي‌‌دهد كه در برابر يورش حكومت‌ها به ملت‌ها تنها راه، مقاومت است؛ مقاومتي كه آنها را به زانو درمي‌آورد. جنگ با آنها يك نامعادله است و به‌هيچ وجه به صلاح ملت‌ها نيست.

شاهد بوديم ريگان به بهانه تأمين دموكراسي در نيكاراگوئه، كنتراها را مسلح كرد و از اين طريق حكومت دموكراتيك اورتگا را آنچنان تضعيف كرد كه مردم چاره‌اي جز رأي‌دادن به چامورا نداشتند. امريكا به بهانه تعميم دموكراسي در اندونزي با كشته‌شدن يك ميليون نفر، سوكارنو را سرنگون و سوهارتو را به‌جاي او نشاند.  رئيس‌جمهور بوش به بهانه تعميم دموكراسي در عراق با عمليات نظامي، 5/1 ميليون نفر را كشت و چهار ميليون نفر را آواره كرد و در اين راستا بايد به نمونه‌هاي ديگري چون كودتاي شيلي با سرنگوني آلنده و كودتاي گواتمالا با سرنگوني دكتر آربنز اشاره كرد.

حال چه تحولي رخ داده كه به‌تازگي اوباما رئيس‌جمهور امريكا رسماً اعتراف مي‌كند منشأ تمامي حركت‌هاي خاورميانه و بهار اعراب، حركت‌هاي مدني مردم ايران است؟! او اعتراف مي‌كند كه حركت‌هاي مدني مردم ايران به حدي عميق است كه بدون زور، سرنيزه و اشغالگري نظامي توانسته موجبات حركت‌هاي دموكراتيك در منطقه را فراهم آورد. آيا طراحي و ابتكار عمل از دست دولت‌ها درآمده و به‌دست ملت‌ها افتاده است؟ آيا معادلات تحليلي عوض نشده است؟ آيا اين گفته اوباما يك ترفند توسعه‌طلبانه است يا نشان‌دهنده يك تغيير در متدلوژي و شيوه برخورد با مردم و دولت‌هاي منطقه؟ گرچه ممكن است منظور اوباما دامن‌زدن به اختلاف‌هاي داخلي ما باشد، ولي اين را هم نبايد فراموش كرد ابرقدرتي كه مدعي رهبري جهان آزاد و گسترش دموكراسي در جهان است و تاكنون با كودتاهاي نظامي به‌اصطلاح به اين اهداف رسيده (كه نرسيده) است، وقتي اعتراف مي‌كند كه حركت‌هاي مدني ايران بدون زور و اسلحه موجب تعميم دموكراسي شده بسيار قابل تأمل است.

به نظر مي‌رسد يك نمونه از اين چرخش تحليلي، در گفتار و نوشته‌هاي برژينسكي ديده مي‌شود كه مي‌گويد امريكا در بين مردم خاورميانه منفور واقع شده و بايد از ابرقدرت سلطه به يك ابرقدرت علمي ـ تكنولوژيك تبديل شود و هژموني امريكا را از اين طريق تداوم دهد نه از راه جنگ و اشغالگري. نمونه ديگر اين چرخش اين است كه در امريكا 3 هزار اتاق فكر (Think  Tank) وجود دارد كه عمدتاً 90درصد آنها منافع ملي امريكا را پيگيري مي‌كنند. اين اتاق‌هاي فكر از موضع منافع ملي امريكا به تعامل با دولت‌ها و ملت‌ها رسيدند. برخي از اين محافل معتقدند كه در وضعيت موجود بيشتر غربي‌ها، مسلمانان را تروريست و بيشتر مسلمانان غربي‌ها را كافر مي‌دانند، كه اين وضعيت نه به نفع غرب است و نه به نفع مسلمانان. راهبرد برون‌رفت اين محافل تعامل با نيروهاي ميانه‌روي دنياي اسلام است، براي نمونه به نظر مي‌رسد اين محافل مدل اسلام در سازوكارهاي دموكراتيكي كه در تركيه برقرار شده را با اكراه پذيرفته‌اند، هرچند اين مدل را فاشيست‌ها و صهيونيست‌ها قبول ندارند. به نظر مي‌رسد در چنين تعاملي بيشترين برد را ملت‌هاي مسلمان دارند، چرا كه با پذيرش روبناي دموكراتيك غربي‌ها آنها نمي‌توانند توده‌هاي خود را براي جنگ، بسيج كنند. وقتي جنگ منتفي باشد اضلاع مثلث نفت ـ‌ اسلحه ـ جنگ از هم جدا شده و مردم خاورميانه مي‌توانند درآمدهاي ناشي از كار و منابع خود را صرف توسعه و عمران كنند  و از آنجا كه اسلام منطقي قوي دارد و جهان سوم زاد و ولد بيشتري دارد، بنابراين رشد و گسترش از آنِ ملت‌هاي مسلمان است. شايد از نظر محافل غربي چنين مدلي ميانه‌روي باشد، ولي به نظر مي‌رسد منافع ما بيشتر تأمين مي‌شود. اگر در گذشته خط‌مشي‌شان سرنگون‌كردن حكومت‌هاي دموكراتيكي چون مصدق، آلنده، آربنز و سوكارنو بود، امروز به‌راحتي قادر به اين كار نيستند، بويژه پس از جنگ عراق و افغانستان و ناكامي‌هايشان در مبارزه با سازمان‌هايي چون القاعده مجبورند با حكومت‌هاي دموكراتيك تعامل داشته باشند.

قانو‌ن‌اساسي ما كه برآمده از يك انقلاب توحيدي، اسلامي و مردمي است مبتني بر آراي مردم و حقوق شهروندي مردم ايران است و ظرفيت آن را دارد كه هژموني حركت‌هاي دموكراسي‌خواهانه مردم منطقه را به‌ دست بگيرد. حزب عدالت و توسعه در تركيه به اعتراف خودشان، مدل حكومتي خويش را از خاتمي الهام گرفت و مدل حكومتي خاتمي چيزي جز احياي قانون‌اساسي و برقراري انتخاباتي چون دوره‌هاي اول و دوم و سوم نبود،  بنابراين بياييم گام‌هاي بلندي در راستاي احياي قانون‌اساسي برداريم تا در پرتو صلح و فروپاشي مثلث نفت ـ اسلحه ـ جنگ بتوانيم از كار و فعاليت مردم و منابع طبيعي سرشار خود و در جهت عمران، آبادي و رفاه استفاده بهينه كنيم.

 

 

     |  فهرست چشم انداز 68 |  صفحه اول  |  بايگاني سال 1390 |