فهرست چشم انداز 55  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1388  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 55 اردیبهشت و خرداد ماه 1388

 

هرسال 29 فروردين:

تپه‌های اوین شهادت می‌دهند

زهرا بیگدلی

"اوایل سال 54 محمد ناصری مرا به اتاق خودش خواست و گفت که در عملياتی قرار است تو هم شرکت کنی که پرويز (ثابتي) (مسئول بلندپايه ساواک) دستور داده است. من پرسيدم: علت چيست؟ او گفت: هنوز طرح آن به مرحله اجرا درنيامده، فضولی زيادنکن.... مدتی گذشت. روز پنجشنبه 29 فروردين بود که رضا عطارپور (حسين‌زاده) به من تلفن کرد و گفت: نامه انتقال کاظم ذوالانوار را تهيه کنم تا به زندان اوين منتقل شود و بعد گفت: برای بعدازظهر ساعت 2 پس از پايان وقت اداری در رستوران هتل امريکا مقابل سفارت امريکا برای ناهار حاضر باشيم. من بلافاصله نامه انتقال کاظم ذوالانوار را تهيه کردم، به امضا رساندم و به اکيپ‌ها دادم که وی را به زندان اوين منتقل کنند.... همه همزمان به رستوران رسيده بوديم. سرميز غذا عطارپور عنوان کرد که امروز... روز اجرای عمليات است. پرسيدم چه عملياتی؟ عنوان كرد: عمليات را پرويز ثابتی مديرکل وقت ساواک به‌طور کامل در جزئياتش قرار دارد و تمام مسائل را خودش پيش‌بينی و تصويب کرده و مقامات ديگر هم می‌دانند و سرهنگ وزيری ـ رئيس وقت زندان اوين ـ هم در جريان ماجرا قراردارد. پرسيدم: جريان چيست؟ گفت: همان‌طور که گروهی از رفقای ما به‌وسيله سازمان‌های مجاهد ترور شدند، درنظرگرفته شده تعدادی از زندانيان سياسی نيز مورد تهاجم قراربگيرند و کشته شوند."

اینها گوشه‌ای از اعترافات بهمن نادری‌پور معروف به تهرانی، بازجوی ساواک در مورد اعدام نه نفر از مبارزین زمان شاه است. جریان از این قرار بود که چند روز مانده به آخرسال 1353 طی یک عملیات نظامی در تهران، ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری ترورشد. این کمیته که ترکیبی از نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی بود با ریاست ساواک، مسئول برخورد و قلع و قمع مبارزین علیه رژیم شاه بود. ریاست این کمیته، شخصی بود به‌نام سرتیپ زندی‌پور از امرای ارتش كه مأمور به این کمیته شده بود. تمام کسانی‌که در آن زمان دستگیر می‌شدند به این کمیته اعزام شده و بازجویی‌ها و شکنجه‌ها در این سازمان متمرکز شده بود. در 26 اسفند 1353 سرتیپ زندی‌پور توسط یک تیم عملیاتی از مبارزین ترور شد. این عملیات برای ساواک بسیار تکان‌دهنده بود. کمیته‌ای که تشکیل شده بود تا امنیت مقامات رژیم و دستگاه شاه را تأمین کند خود مورد تهاجم قرارگرفته بود بی‌آن‌که ردی از عاملین به‌دست آید، از این رو آنها تصمیم گرفتند برای مقابله با مبارزین دست به انتقام از زندانیان بزنند. تهرانی این ماجرا را که در 29 فروردین 1354 اتفاق افتاده است چنین شرح می‌دهد:

" زندانيان را از زندان تحويل گرفتند. ماهم در قهوه‌خانه نزديک زندان اوين به انتظار ايستاديم. پس از تحويل آمدند، سرهنگ وزيری هم درحالی‌که لباس فرم ارتشی خود را پوشيده بود آمد و از طريق جاده‌ای که از داخل قريه اوين می‌گذشت به بالای ارتفاعات بازداشتگاه اوين رفتيم. درآنجا زندانيان را درحالی‌که دست‌ها و چشم‌هايشان بسته بود از مينی‌بوس پياده کردند و همه را دريک رديف روی زمین نشاندند."

روی زمین اوین

زندانیان هنوز از هیچ‌چیز باخبرنبودند و نمی‌دانستند برای چه آنها را به این محل آورده بودند. هر چند این حرکت کاملاً بی‌سابقه بود و خبر از یک فاجعه می‌داد، اما دلیل آن را نمی‌دانستند. رضا عطارپور معروف به حسین‌زاده از شکنجه‌گران بنام ساواک این مسئله را برای آنها توضیح داد.

تهرانی: "پس از اين‌که روی زمين نشستند، عطارپور يک قدم جلوتر آمد و شروع به سخنرانی کرد. محتواي سخنراني عطارپور اين بود كه گفت همان‌طور که دوستان و رفقای شما همکاران و رفقای ما را دردادگاه‌های انقلاب خودشان به مرگ محکوم کردند و آنها را کشتند، ماهم تصميم گرفتيم شما را که رهبران فکری آنها هستيد و با آنها از داخل زندان ارتباط داريد، مورد تهاجم قراربدهيم و شما را اعدام کنيم و از بين ببريم... ."

جايي‌که اين 9 نفر را آورده بودند، پيشتر سربازی نگهبانی می‌داده که او را هم از آنجا دور کردند و هيچ‌کس غير از چند نفر بازجو وجود نداشت.

این نه نفر بیژن جزنی، عباس سوركي، محمد چوپان‌زاده، عزيز سرمدي، مشعوف كلانتري، حسن ضياء‌ظريفي، مصطفي جوان‌خوشدل، كاظم ذوالانوار و احمد جليل افشار بودند. بيژن جزني و چند نفر ديگر به اين عمل اعتراض كردند.

عطارپور خطاب به آنها می‌گوید: ما شما را محکوم به اعدام کرديم و می‌خواهيم حکم را درباره شما اجرا کنيم. عطارپور يا سرهنگ وزيری با يک مسلسل يوزي که آورده بود، رگبار را به روی آنها خالی می‌کند. پس از پايان کار، سعدی جليل اصفهانی یکی دیگر از شکنجه‌گران ساواک با مسلسل بالای سر اين افراد رفته به زندگي هرکدام که نيمه‌جانی داشتند، خاتمه می‌دهد.

علت انتخاب این 9 نفر مربوط به موقعیت آنها در میان مبارزین آن زمان می‌شود. مصطفی جوان‌خوشدل و کاظم ذوالانوار از اعضای سازمان مجاهدين و بقيه مثل بيژن جزنی، مشعوف کلانتری و ديگران از گروه سياهکل و فدايیان خلق بودند. اینان در میان سایر زندانیان و همفکران خود سرآمد بودند و احتمالاً ساواک براین باور بود که با کشتن آنها خلأیی در میان آنها ایجاد می‌شود.

تهرانی بازجوی دستگیرشده ساواک پس از انقلاب سعی می‌کرد این مسئله را در حد انگیزه‌های شخصی تقلیل دهد: "در مورد جزنی من می‌دانم که ثابتی اختلاف شخصی با جزنی داشت. حتی قبلاً اقداماتی کرده بود که سازمان تبلی فيلم که متعلق به او بود تعطيل بودند. در مورد کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان‌خوشدل من فکر مي‌کردم چون درطول زندان بارها مورد شکنجه قرارگرفته شده و حرفی نزده بودند، انتخاب شدند تا به اين وسيله زهرچشمی به ديگر اعضاي سازمان‌های مجاهد نشان داده شود، چون آنها اغلب مستشاران نظامی آمريکا را مورد حمله قرار داده و ترور می‌کردند."

تهرانی در دادگاه انقلاب که سال 57 برای رسیدگی به جرایمش تشکیل شده بود از پایان این داستان غم‌انگیز هم گفته است: " اجساد آنها را داخل ميني‌بوس گذاشته و به بيمارستان 501 ارتش تحويل داديم. درضمن چشم‌بند و پابندها به‌وسيله من و رسولي انجام شده بود. لباس‌هاي خون‌آلود و چشم‌بندهاي مقتولان به دستور عطارپور، توسط من و رسولي سوزانده شد تا مدركي باقي نماند."

درحالی‌که نمی‌دانستند حقیقت همواره پنهان نمی‌ماند.بيشتر قاتلان پس از انقلاب متواری شدند و به کشورهای خارج گریختند، از آن گروه تهرانی تنها کسی بود که در تهران مانده و همراه برخی دیگر از شکنجه‌گران ساواک به‌صورت پنهانی زندگی می‌کرد. او پس از دستگیری تلاش کرد در دادگاه به شيوه‌ای اعمال زشت خود را توجیه کند. هرچند این جنایات آن‌قدر زیاد بود و شاهدان بسیار داشت که توجیه همه آنها عملی نبود، بنابراین راه توبه و اظهار پشیمانی را در پیش گرفت. او درباره این کشتار چنین می‌گوید:

"من تا دو ساعت پيش از انجام طرح اطلاعي از آن نداشتم، من تا آن زمان با مسلسل تيراندازي نكرده بودم و نمي‌دانم كه گلوله‌هاي من به شهدا اصابت كرده يا خير. ساواك چرا چنين عملياتي انجام مي‌داد؟ آيا براي نابودي 9 نفر انسان، انسان چشم و دست بسته، لازم بود 8 نفر، مأمور انجام اين كار بشوند. طراح اين نقشه كي بود و چه كسي اين 9 نفر را انتخاب كرده بود، چرا پاي من را به اين ماجرا كشيده بودند، بعضي از اين سؤالات جواب ندارد و برخي ديگر را خود شما جواب بدهيد."

در میان این افراد همان‌طور که تهرانی هم اشاره می‌کند بیژن جزنی، مصطفی خوشدل و کاظم ذوالانوار بیش از دیگران شاخص بودند. شاید نگاهی کوتاه به زندگی آنان اهمیت انتخاب آنها را بیشتر مشخص کند.

بیژن جزنی

بیژن در خانواده‌ای سیاسی پرورش یافت. ده‌ساله بود که به عضويت سازمان جوانان حزب‌توده درآمد. بيژن در فاصله سال‌های ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ بارها طعم زندان را می‌چشد. آخرين باری که جزنی در رابطه با فعاليت‌های دانشجويي بازداشت می‌شود سال ۱۳۴۴ است . در دادگاه نظامی همراه با اعضای کميته دانشگاه تهران که ديگر از جبهه‌ملی جدا شده بود به ۹ ماه زندان محکوم شده در سال ۱۳۴۲ با عنوان شاگرد اول رشته فلسفه فارغ‌التحصيل می‌شود. در فروردين ماه ۱۳۴۲ با توجه به اتخاذ خط‌مشی جديدی که گروه به آن رسيده بود، فعاليتش وارد فاز نوينی می‌شود. بيژن و ۳ نفر ديگر در کادر مرکزی آن انتخاب می‌شوند. در اين دوره نيز مسئوليت فعاليت‌های علنی به‌عهده بيژن قرار داشت.

مصطفی خوشدل

مصطفی خوشدل (1354-1325 ه.ش)، در خانواده متوسط مذهبی متولد شد. از کودکی با جلسات مذهبی درارتباط بود. وقتی قيام عظيم مردم در 15 خرداد1342 به‌گونه‌ای اهريمنی به‌وسيله رژيم درهم کوفته شد، سخت تحت‌تأثیر قرارگرفت. بدین‌سان تصمیم گرفت به مبارزه با رژيم برخیزد. پس از مدتی به سازمان مجاهدين خلق پيوست و پس از مدت‌ها مبارزه درسال 1351 اسير چنگال دژخيمان ساواک شد. او پس از اینکه دردادگاه به حبس ابد محکوم شد نيز بارها مورد شکنجه قرارگرفت، به‌طوری‌که در میان زندانیان و بازجویان زبانزد شده بود.

کاظم ذوالانوار

کاظم ذوالانوار ( متولد 1336 در شيراز ) در دوره تحصيل در دانشکده کشاورزی کرج با فرهاد صفا و عبدالرسول مشکين‌فام آشنا شد و درسال1347 به سازمان مجاهدين پيوست. ذوالانوار در سازماندهی و اداره و طرح عمليات نظامی نقش برجسته‌ای داشت. در زندان و در زير شکنجه‌های ساواک نيز، در پيشبرد هدف‌های مبارزاتی و انقلابی خود می‌کوشيد، ازجمله يکی از زندانبانان به‌نام سرهنگ زمانی را شناسايي کرده اطلاعات لازم را دراختيار همرزمان خود در بیرون زندان گذارد. ساواک نخست ذوالانوار را عضوی ساده از مبارزان می‌پنداشت، چون او فردی بسیار متواضع بود. اواخر که ساواک به مقام و موقعیت او پی برد، برای لودادن و کسب اطلاعات، وی را بيش از پيش شکنجه کرد اما چيزی نصيبش نشد.

محمد محمدی گرگانی که در آن زمان در زندان بود، در مورد قتل این نه نفر در خاطراتش آورده است:"چند روز بعد از واقعه، آقای منوچهری (بازجوی ساواک) مرا در اوین خواست و ‌صريحاً گفت: ببین، این را بدانید شما اگر یک‌نفر از نیروهای ما را در خارج از زندان ترور کنید ما پنج‌نفر شما را جدا کرده و ترور می‌کنیم. صریح می‌گویم یک به پنج. سپس گفت: ما اینها را بردیم پشت تپه‌های اوین و اول حکم را برایشان خواندیم و گفتیم شما ترور نیک‌طبع و زندی‌پور را به بیرون دادید و ما همین‌جا شما را محکوم به اعدام می‌کنیم. خودمان هم به رگبارشان بستیم. او گفت من الان به تو می‌گویم و تو برو به همه بگو، تو برو به بچه‌های مذهبی‌تان بگو و بچه‌های مذهبی به غیرمذهبی‌ها بگویند یک به پنج."

با این وجود روز بعد از واقعه روزنامه کیهان در تاریخ 30 فروردین 1354 نوشت: "آنها به‌دلیل فرار حین انتقال از زندان کشته شدند و مأموران مجبور به شلیک گلوله به طرف آنها شده‌اند."

ساواک گمان می‌کرد با این ترفندها می‌تواند جنبش مردم ایران را به بن‌بست بکشاند، درحالی‌که این اقدامات نه‌تنها آنها را نجات نداد، بلکه سه‌سال بعد حاکمیت پهلوی سرنگون شده و همه سیاستگذاران و مأموران ساواک دربه در و فراری شدند.

همان زمان سازمان عفو بين‌الملل مستقر در لندن گزارشی درباره نقض حقوق‌بشر درايران منتشر کرده بود که در مورد این واقعه نوشت:

"نه نفر زندانی سياسی، ازجمله بيژن جزنی و مهندس احمدجليل افشار، در محوطه يکی از زندان‌های تهران به قتل رسيده‌اند. دولت ايران رسماً به‌طوری‌که در روزنامه کيهان مورخ 30 فروردين 1354 منعکس شده بود چنين گزارش کرده بود که زندانيان نامبرده در زمانی که مأموران زندان می‌خواسته‌اند آنان را از زندانی به زندان ديگر منتقل کنند شروع به فرار کرده‌اند و چون به فرمان ايست پاسخ نداده‌اند، هدف گلوله قرار گرفته‌اند. سازمان عفو بين‌الملل نوشته بود «اولاً، تدبيرات امنيتی که به‌هنگام نقل و انتقال زندانيان سياسی در ايران معمول است، امکان فرار نمی‌دهد.ثانياً، بعضی از زندانيان مذکور درتاريخی که به قتل رسيده‌اند آخرين هفته‌های دوران محکوميت خود را می‌گذرانده‌اند و پس از اتمام محکوميت، ديگر انگيزه‌ای برای فرار نداشته‌اند.ثالثاً، اگر واقعاً زندانی در حال فرار باشد، تنها بايد به پای او تيراندازی شود تا مانع فرار او شوند نه اين‌که با تيراندازی او را بکشند. پس قتل اين زندانی‌ها تنها به اين دليل بوده که رژيم ايران طی چندين سال زندانی‌کردن اين اشخاص نتوانسته آنان را وادار کند از افکار خود برگردند. لذا در آستانه پايان‌يافتن مدت محکوميت ايشان، خواسته است صدای شکايت‌شان را از شکنجه‌های جسمی و روانی ايام زندان برای هميشه خاموش کند، چون دولت ايران مطمئن بوده که اين افراد پس از آزادی به‌نوعی دوباره عليه رژيم دست به‌کار می‌شوند."

منابع:

روزنامه کیهان، 2 خرداد 1357.

جواد کامور بخشایش، نامی که ماند، دفترادبیات انقلاب اسلامی.

 

 

     فهرست چشم انداز 55  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1388  |