گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

موضوع هرمنوتيك كشف امكانات تأويل (يا "تعبير" معادل Interpretation) و تفسير متون، گفته‌ها، كنش‌ها، پديدارها و رويدادها است

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

همه ما در زندگي هر روزه خودمان به تأويل امور مي‌پردازيم. هر تأويل استوار به زندگي، پيشينه، موقعيت‌هاي وجودي و تاريخي، بصيرت، دانش و پيش‌دانسته‌هاي تأويل‌گر شكل مي‌گيرد. اين پيش‌دانسته‌ها (كه هايدگر آنها را "پيش‌فهم‌ها" مي‌خواند و هانس گئورك گادامر(H.G. Gadamer) به آنها عنوان "پيش‌داروي‌ها" مي‌داد) تعيين‌كننده شكل و افق تأويل‌هاي ما هستند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

اگر همه ما همواره تأويل‌هايي به‌طور كامل مشابه از امور داشتيم ديگر به گفت‌وگو با يكديگر و كوشش در دستيابي به تفاهم نهايي نيازمند نمي‌شديم، يعني ضرورتي براي اقناع ديگران وجود نمي‌يافتيم و درنتيجه منطق علم و فرهنگ پديد نمي‌آمدند و دانايي انسان‌ هم نازل و سطحي باقي مي‌ماند

هرمنوتيك با تأكيد بر حقوق و آزادي‌هاي تأويل‌گران نگرشي است دموكراتيك استوار به برابري انسان‌ها و اين برابري را با ارزش‌ترين عامل در مكالمه فكري ـ فرهنگي و امكان ساختن زندگي انساني مي‌داند

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

هگل يكي از قدرتمندترين سيستم‌هاي فلسفي تاريخ فلسفه غرب را طراحي و ارائه كرده بود و درك ماركس از تاريخ (مباني مادي تكاملي آن و دوره‌بندي‌هاي آن) سيستماتيك يا نظام‌مند بود و درنهايت از مسير تك‌خطي تاريخ انسان (يا به قول خود ماركس پيشاتاريخ انسان) ياد مي‌كرد. هرمنوتيك چنين نيست. سيستم‌ساز نيست و به انتقادهايي كه در پايان سده‌هاي نوزدهم از سيستم‌سازي ارائه مي‌شدند (مهم‌ترين آنها نوشته‌هاي نيچه در اين مورد) متكي است

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

هرمنوتيك برعكس ديالكتيك مدام بيشتر به نظريه‌اي هستي‌شناسانه نزديك و تبديل شد. اين تفاوت مهمي است و نتايج نظري فراواني هم در پي دارد

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

مي‌توان گفت كه حق با ميشل فوكو(M. Foucault) بود كه نام ماركس را به‌عنوان يكي از بزرگ‌ترين پيشروان خرد هرمنوتيكي كنار نام فرويد و نيچه جاي داده بود

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

هرمنوتيك مدرن با كنارگذاشتن تدريجي هرگونه ملاك نهايي، يقيني و قطعي راه را گشود تا دركي جديد از انتقاد پديد ‌آيد. اينجا ما درستي يا نادرستي گزاره‌ها را از راه سنجش آنها با ملاك و معياري محكم و قطعي نتيجه نمي‌گيريم، بلكه معيار نهايي ما فقط كارايي و بهره‌هاي عملي است

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

ما از راه كنار هم گذاشتن انواع تأويل‌ها (حتي تأويل‌هاي متعارض با هم) افقي پديد مي‌آوريم كه در آن ملاك نهايي براي داوري، كارايي هر تأويل خواهد بود

تحليل ديالكتيكي دقيق و به‌راستي درخشان ماركس از امري مشخص (امر تاريخي مشخص) تبديل به يك ابر ـ روايت يا الگوي نهايي رويدادهاي تاريخي و فهم آنها شد و اين پذيرفتني نبود و نيست

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

از تحليل ديالكتيكي به دو برداشت يا دو گرايش كاملاً متفاوت راه مي‌يابيم: يا تجزيه و تحليل مشخص از موقعيت‌هاي مشخص و كوشش در ارائه دقيق‌تر و تعارض‌هاي نيروها و تناقض‌هاي به‌راستي موجود و در حال كار، يا ساختن سيستم‌هاي نظري و فلسفي كه در خود نگرشي تام‌گرايانه را تشويق مي‌كند و به‌سوي طرح يك ابرـ روايت نظري پيش مي‌رود

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

جان كلام اينجاست كه ساختار فراتر و برتر است از عناصر و با تحليل مشخصه‌هاي عناصر (ولو تمامي عناصر) نمي‌توان سازوكار سيستم و تحول آن را دريافت

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

مسئله بنيادين نظريه سيستم‌ها ارتباط سيستم با محيط بيروني و ارجاع‌هاي ممكن از داخل سيستم به خارج است كه ناگزير شكل تحليل‌هاي كاركردگرايانه به خود مي‌گيرد

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

يك دليل مهم تصميم‌گيري‌هاي نادرست حاكمان و نظريه‌پردازان و ايدئولوگ‌هايشان اين است كه نمي‌توانند بفهمند آنچه امروز به دست آورده‌اند يا تصاحب كرده‌اند در برهه و موقعيتي تاريخي رخ داده كه هيچ معلوم نيست فردا هم از آنِ آنان باشد

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

     فهرست چشم انداز 35  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 84  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 35 دی و بهمن ماه 1384

 

 

 

 

 

درباره ديالكتيك(2)

 

 

گفت‌وگو با بابك احمدي

 

¢ فرق ديالكتيك با هرمنوتيك چيست؟

£ موضوع هرمنوتيك كشف امكانات تأويل (يا "تعبير" معادل Interpretation) و تفسير متون، گفته‌ها، كنش‌ها، پديدارها و رويدادها است. ما در قلمرو گفتمان هرمنوتيك مي‌كوشيم تا دريابيم كه چرا انسان‌ها به تأويل امور مي‌پردازند، چگونه اين كار را انجام مي‌دهند، اين تأويل‌ها تا چه حد دقيق، بازنما يا بيانگر امور عيني هستند، نقش زبان در تدوين تأويل‌ها كدام است، قلمرو امكانات تأويلي چيست، تفاوت ميان انواع تأويل (و ازجمله تفاوت ميان تأويل و تفسير) چيست، چه ملاكي درستي و نادرستي آنها را روشن مي‌كند، امكان قياس ميان آنها را فراهم مي‌آورد و غيره. به معنايي كلي تأويل راه بنيادين شناسايي جهان است و درنتيجه هرگونه باخبري از امكانات تأويل بايد متلعق به گفتمان شناخت‌شناسي دانسته شود، اما از آنجا كه تأويل به‌طور معمول با امكانات زباني انسان فراهم مي‌آيد بنا به دلايل پيچيده‌اي كه مارتين هايدگر(M.Heidegger) در هستي و زمان (و نيز پيش از آن در درس‌هاي مشهور به هرمنوتيك واقع‌بودگي) مطرح كرد بايد هرمنوتيك را از نظر فلسفي، گفتماني هستي‌شناسانه به‌شمار آورد.

 

همه ما در زندگي هر روزه خودمان به تأويل امور مي‌پردازيم. هر تأويل استوار به زندگي، پيشينه، موقعيت‌هاي وجودي و تاريخي، بصيرت، دانش و پيش‌دانسته‌هاي تأويل‌گر شكل مي‌گيرد. اين پيش‌دانسته‌ها (كه هايدگر آنها را "پيش‌فهم‌ها" مي‌خواند و هانس گئورك گادامر(H.G. Gadamer) به آنها عنوان "پيش‌داروي‌ها" مي‌داد) تعيين‌كننده شكل و افق تأويل‌هاي ما هستند. گفت‌وگوي انديشمندانه ميان انسان‌ها به اين دليل شكل مي‌گيرد و پيش مي‌رود كه آنها جز در مواردي استثنايي تأويل‌هاي همانندي از امور ارائه نمي‌كنند. اگر همه ما همواره تأويل‌هايي به‌طور كامل مشابه از امور داشتيم ديگر به گفت‌وگو با يكديگر و كوشش در دستيابي به تفاهم نهايي نيازمند نمي‌شديم، يعني ضرورتي براي اقناع ديگران وجود نمي‌يافتيم و درنتيجه منطق علم و فرهنگ پديد نمي‌آمدند و دانايي انسان‌ هم نازل و سطحي باقي مي‌ماند. آنچه پل ريكور(P.Ricoeur) "اختلاف تأويل‌ها" ناميده همان‌قدر كه ناگزير است مي‌تواند خواستني، مثبت و كارساز هم باشد. تأويل‌گران صرف‌نظر از محتواي انديشه‌ها و عقايدشان و نيز درستي يا ناردستي گزاره‌هايي كه پيش مي‌كشند، بايد داراي حقوق برابر با هم باشند. فقط با اين شرط كه حقوق تمامي تأويل‌گران به رسميت شناخته و حفظ شود اختلاف تأويل‌ها مي‌تواند منجر به گفت‌وگوي سازنده و درنتيجه مايه نزديكي فكري افراد و گسترش افق دانايي وسيع‌تري براي هر انسان شود.

 

ما نه‌فقط امور موجود پيش روي خودمان بلكه دستگاه‌هاي عقايد، نظريه‌ها و رويدادهاي تاريخ پيشين را هم تأويل مي‌كنيم و به اين ترتيب آنها را براي خود قابل فهم مي‌سازيم. با اين انتقال امري از گذشته به افق كنوني، تاريخ جهاني از شكل رشته رويدادهايي سپري‌شده و تغييرناپذير خارج شده و همچون امري هنوز زنده، تأثيرگذار، پويا و درنتيجه آموزنده نمايان مي‌شود. نمايشي از يونان باستان يا كتاب فلسفي‌اي از سده‌هاي ميانه هنوز براي ما آدم‌هاي مدرن سده بيست‌ويكم معنا دارند. اين معنا درواقع نتيجه فعاليت آفريننده فكري ما به‌عنوان مخاطبان متون كهن است. اينجا متوجه شكلي از گفت‌وگو ميان دوره‌هاي مختلف تاريخي مي‌شويم. در اين حالت نيز هرمنوتيك اهميت مخاطب را در تأويل معناسازي برجسته مي‌كند.

 

مسائلي كه آمد برخي از نكته‌هاي كليدي‌اي هستند كه در هرمنوتيك مدرن مطرح شده‌اند. با توجه به بحث‌هاي فلسفي متفكراني چون گادامر و ريكور متوجه مي‌شويم كه نگرش يا بصيرت هرمنوتيكي تاريخي است، يعني ناظر به تكامل شيوه‌هاي زندگي، برداشت‌ها، ايده‌ها و دانسته‌هاي انسان‌هاست و نقش محيط زيست طبيعي و اجتماعي (فرهنگي، سياسي و...) را در تكامل انسان برجسته مي‌كند. سرانجام هرمنوتيك با تأكيد بر حقوق و آزادي‌هاي تأويل‌گران نگرشي است دموكراتيك استوار به برابري انسان‌ها و اين برابري را با ارزش‌ترين عامل در مكالمه فكري ـ فرهنگي و امكان ساختن زندگي انساني مي‌داند. همين نكته‌ها شباهت‌هاي هرمنوتيك را با بصيرت ديالكتيكي نشان مي‌دهند كه به سهم خود تاريخ‌نگرانه(Historocist) است و هدفش طرح زندگي نويني خوانا با مقام، حرمت و حقوق انساني است.

 

قياس ميان نظريه‌هاي فلسفي متفاوت (كه هر يك استوارند بر پيش‌نهاده‌هاي مختلف، آكسيوم‌هاي بنيادين و روش‌هاي بررسي متفاوت) كار ساده‌اي نيست. نظريه ديالكتيك آن‌سان كه هگل مطرح كرد كوششي است در فهم علل حركت تكاملي ايده‌ها و واقعيت‌ها و بنيان يافتن تماميت. نظريه ديالكتيكي آن‌سان كه ماركس آن را پيش كشيد در جهت شناخت تكامل تاريخي زندگي انساني (و چنان‌كه ديديم در نسخه‌هاي جزم‌باورانه و مكانيستي ماركسيست‌هاي پس از او هم چنين روش‌ شناسايي تكامل پديدارهاي طبيعي) است. البته ميان اين برداشت‌ها با نظريه هرمنوتيك همانندي‌هايي مي‌توان يافت، اما تفاوت‌ها هم كم نيستند. خرد ديالكتيكي جمع‌بندي دقت تجربي و عملي و نظري از رويدادهاي پيشين جهت تدوين استراتژي شناسايي كنوني و پيش‌بيني تكامل بعدي است و در دل خود گونه‌اي مبناي اعتقاد به سيستم يا نظام را مي‌پروراند. يادمان باشد كه هگل يكي از قدرتمندترين سيستم‌هاي فلسفي تاريخ فلسفه غرب را طراحي و ارائه كرده بود و درك ماركس از تاريخ (مباني مادي تكاملي آن و دوره‌بندي‌هاي آن) سيستماتيك يا نظام‌مند بود و درنهايت از مسير تك‌خطي تاريخ انسان (يا به قول خود ماركس پيشاتاريخ انسان) ياد مي‌كرد. هرمنوتيك چنين نيست، سيستم‌ساز نيست و به انتقادهايي كه در پايان سده‌هاي نوزدهم از سيستم‌سازي ارائه مي‌شدند (مهم‌ترين آنها نوشته‌هاي نيچه در اين مورد) متكي است.

 

با وجود كوشش ارزنده هگل، ديالكتيك همچنان يك نظريه شناخت‌شناسانه باقي ماند. تلاش در طرح آن به‌عنوان بنياني هستي‌شناسانه (حتي در كار ماركس) ناكامل و نادقيق بود و منجر به بروز برداشت‌هايي سطحي و جزم‌گرايانه شد. همين عدم موفقيت سبب شد كه يكي از ديالكتيسين‌هاي برجسته سده بيستم يعني تئودور آدورنو(T.W Adorno) در كتاب ديالكتيك منفي به انكار اهميت فلسفي هرگونه پروژه هستي‌شناسانه بپردازد. تلاش قابل توجه در تبيين ديالكتيك همچون امري هستي‌شناسانه در واپسين كتاب لوكاچ يعني هستي‌شناسي وجود اجتماعي پيگيري شد كه متأسفانه با مرگ اين فيلسوف ناتمام باقي ماند، اما بخش‌هاي منتشرشده‌ آن نمايانگر كوشش فلسفي ارزنده‌اي در اين راه هستند. هرمنوتيك برعكس ديالكتيك مدام بيشتر به نظريه‌اي هستي‌شناسانه نزديك و تبديل شد. اين تفاوت مهمي است و نتايج نظري فراواني هم در پي دارد.

 

به گمان من شباهت اصلي هرمنوتيك و ديالكتيك را مي‌توان در منش نقادانه آنها يافت. انديشه ديالكتيكي در بنياد خود نقادانه است. برداشت يا تعبير تاريخي‌اش به كنار (كه در جاي خود اهميت زيادي هم دارد)، اما براي پژوهشگري كه در لحظه تاريخي معيني به بررسي و تنظيم داده‌ها و استنتاج‌هاي بيش‌وكم نظري از آنها مي‌پردازد تنها يك موقعيت باقي مي‌گذارد، همان‌كه ماركس جوان باعنوان "نقادي راديكال" از آن ياد كرده بود. او نشان داده بود كه بايد به انتقاد از موقعيت كنوني بپردازيم، بكوشيم تا ناهمخواني‌هاي عناصر شكل‌دهنده‌اش را با يكديگر كشف و بيان كنيم، از راه نمايش تناقض‌ها امكان تحول بعدي را پيش بكشيم و آن را تا حد امكان روشن و دقيق بيان كنيم. اين كاري است كه ماركس در دوران مطالعه سازوكار اقتصاد سرمايه‌داري و نيز در جريان بررسي ديدگاه‌هاي اصلي نظريه‌پردازان اقتصاد سياسي انجام داد. جدا از احترامي كه ماركس براي اقتصاددانان كلاسيك قائل بود و حس تحقيري كه نسبت به اقتصاددانان معاصرش داشت (كه همواره آنان را اقتصاددانان عامي مي‌خواند) روش او (به‌طور خاص در گروندريسه، سرمايه و نظريه‌هاي ارزش‌افزونه) كشف موارد پنهان، خوانش سطور نانوشته در ميان سطور نوشته و در يك كلام كشف ناگفته‌ها بود. او مي‌كوشيد تا دريابد چه چيزها پنهان مانده‌اند و چرا به بيان درنيامده‌اند. او اين روش را در آثار جواني‌اش و نيز در ايدئولوژي آلماني (در آنچه به "نقادي ايدئولوژي" مشهور شده) آزموده بود. به عبارت ديگر ماركس مي‌كوشيد تا تأويلي تازه از پديدارهاي زندگي اجتماعي و اقتصادي ارائه كند، تأويلي كه نشان دهد چرا بسياري از امور يا باژگونه ارائه مي‌شوند، يا اصلاً پنهان مي‌مانند. به اين ترتيب مي‌توان گفت كه حق با ميشل فوكو(M. Foucault) بود كه نام ماركس را به‌عنوان يكي از بزرگ‌ترين پيشروان خرد هرمنوتيكي كنار نام فرويد و نيچه جاي داده بود.

 

انديشه هرمنوتيكي نيز در بنيان خود نقادانه است. اما اين ‌گونه‌اي تازه از خرد انتقادي است. هرمنوتيك مدرن با كنارگذاشتن تدريجي هرگونه ملاك نهايي، يقيني و قطعي راه را گشود تا دركي جديد از انتقاد پديد ‌آيد. اينجا ما درستي يا نادرستي گزاره‌ها را از راه سنجش آنها با ملاك و معياري محكم و قطعي نتيجه نمي‌گيريم، بلكه معيار نهايي ما فقط كارايي و بهره‌هاي عملي است. در نگاه نخست چنين مي‌نمايد كه هر تأويل و تفسيري در رابطه‌اي كه با پيش‌نهاده‌هاي خودش مي‌يابد (و به‌عنوان نتيجه آنها) معتبر است. به همين دليل به هرمنوتيك ايراد مي‌گيرند كه جايي براي انتقاد به تأويل‌ها بازنمي‌گذارد. مي‌گويند كه به اين ترتيب مفهوم مكالمه جاي مفهوم انتقاد را مي‌گيرد.

 

 زيرا همه تأويل‌ها به نوبه خود معتبر هستند و نمي‌شود به ياري يك تأويل يا بر پايه يك ملاك دقيق تأويلي ديگر را مورد انتقاد قرار داد يا رد كرد. ولي بايد گفت كه اين اعتبار هر تأويل (يعني درستي و حقيقي بودن آن) مطلق و تام نيست بلكه نسبي است. ما از راه كنار هم گذاشتن انواع تأويل‌ها (حتي تأويل‌هاي متعارض با هم) افقي پديد مي‌آوريم كه در آن ملاك نهايي براي داوري، كارايي هر تأويل خواهد بود. هر تأويل با توجه به پيش‌نهاده‌هايش درست به نظر مي‌آيد (هر چند شايد كامل بناشد)، اما تأويل‌هاي گوناگون در افقي (به فرض افق دلالت‌هاي متن) جاي مي‌گيرند و آنجا يگانه داور واقعي كارايي عملي و ميزان بهره‌رساني تأويل‌ها خواهد بود. به اين ترتيب افق راستين تأويل‌ها از منطق مكالمه پديد مي‌آيد. تأويل‌ها به صرف لذت علمي ارائه نمي‌شوند بلكه بايد كارا و به اصطلاح "به درد بخور" باشند. در گفت‌وگويي دموكراتيك كه انتقاد در آن به گونه‌اي آزادانه ممكن شود و پيش برود، تأويل‌ها با هم سنجيده خواهند شد.

اكنون مي‌پرسم كه از چشم‌انداز تاريخ فلسفه اين تأويل‌هاي مختلف كه با هم براساس كارايي سنجيده مي‌شوند شما را به ياد كدام سرچشمه فلسفي مي‌اندازد؟ آيا سقراط يعني ديالكتيسين برجسته يونان باستان را به ياد نمي‌آوريد كه در فضاي آزاد "آگورا" به منطق مكالمه دامن مي‌زد؟ كسي كه از راه سنجش داوري‌ها و گزاره‌ها با پيش‌فرض‌هاي اصلي‌شان و مهم‌تر با توجه به نتايج عملي، راستين و كارايشان صحت و سقم و كمال و نقصان آنها را پيش مي‌كشيد؟ مي‌توان گفت كه مكالمه‌هاي افلاطوني نخستين و همچنان مهم‌ترين صحنه نمايش همانندي‌ها و جدايي‌هاي ديالكتيك و هرمنوتيك هستند.

 

¢ به سيستم‌سازي هگل و ماركس اشاره كرديد، نكته را دقيق‌تر بيان كنيد.

£ چنان‌كه در پاسخ به پرسش يادشده اشاره كردم گرايش به سيستم‌سازي و آنچه نيچه "خواست سيستم" خوانده بود در كار فلسفي هگل و ماركس وجود داشت. سيستم فلسفي هگل به‌معناي دقيق واژه يك مخاطره فلسفي بود. اين فيلسوف ادعا مي‌كرد كه مي‌تواند هر آنچه را كه در جهان راستين و در جهان برداشت‌هاي از اين جهان وجود داشته، اكنون وجود دارد و در آينده به‌وجود خواهد آمد، در يك سيستم فلسفي جاي دهد. او سيستم خود را "اديسه روح" نام داد بود، يعني از سفري تكاملي از ادراك حسي ساده و اوليه به‌سوي روح مطلق ياد مي‌كرد و بر اين باور بود كه تكامل راستين مادي و تكامل تاريخ انديش‌گري علمي، نظري و فلسفي (به بيان خودش نسبت روح عيني و روح ذهني) به نقطه‌اي رسيده كه ديگر مي‌توان سيستمي را برپا كرد كه در آن تمامي تاريخ هوشمند و معنوي انسان بيان شود. شايد در نگاه نخست، منش مخاطره‌آميز اين كار فلسفي آسان به چشم نيايد، زيرا سخن هگل از مقولات فلسفي و مفاهيمي به غايت تجريدي است، اما هرگاه كسي اين سيستم نظري عظيم را پايه بررسي جهان موجود و مدرن (با تعارض‌هاي اجتماعي و طبقاتي) قرار دهد دو امر متفاوت بر او آشكار خواهد شد. از يك‌سو عظمت طرح هگل موجب شگفتي و ستايش خواهد بود و از سوي ديگر مخاطره سيستم‌سازي آشكار خواهد شد.

 

در توضيح آنچه مخاطره سيستم‌سازي خوانده‌ام مثال را از انديشه يكي از بزرگ‌ترين پيروان هگل يعني ماركس مي‌آورم. اين‌كه ماركسِ ديالكتيسين سرانجام در متني چون "نقد برنامه گوتا" ناچار شد تصويري خيالي از جامعه آينده بشري ترسيم كند و برخلاف تمام انتقادهاي گذشته‌اش به سوسياليست‌هاي آرمان‌شهري خود چهره‌اي خيالي و افسانه‌اي از آينده ترسيم كند و مراحل يكم و دوم جامعه كمونيستي آينده را توضيح بدهد و شعارهاي اصلي اجتماعي‌اش را بيان كند، نمايانگر دامنه وسيع مخاطرات سيستم‌سازي فلسفي است. تجربه راستين تاريخي پس از ماركس به هيچ‌رو اين پيش‌بيني‌هاي او را اثبات نكرد. در صورتي‌كه همين تجربه تاريخي نمايانگر درستي يكي از مكاشفه‌هاي بنيادين او يعني منطق تعارض‌ها و تناقض‌هاي اجتماعي در جامعه سرمايه‌داري بود. براساس همين منطق او به خوبي گرايش توليد سرمايه‌داري از حالت رقابتي به حالت انحصاري و نيز انبوهي از مشخصه‌هاي بنيادين وجه توليد سرمايه‌داري و زندگي اجتماعي در اين صورت‌بندي را كشف كرده بود، اما زماني‌كه پا از اين فراتر گذاشت و ظهور يقيني جامعه بي‌طبقه كمونيستي را پيش‌بيني كرد مخاطره‌اي فلسفي را پذيرفت كه ناشي از گرايش هگل‌گرايانه كارش به سيستم‌سازي بود.

 

تحليل ديالكتيكي دقيق و به‌راستي درخشان ماركس از امري مشخص (امر تاريخي مشخص) تبديل به يك ابر ـ روايت يا الگوي نهايي رويدادهاي تاريخي و فهم آنها شد و اين پذيرفتني نبود و نيست. به بيان ديگر، تا جايي‌كه ماركس ديالكتيك اجتماعي را بررسي مي‌كرد يعني تناقض‌هاي طبقاتي و تعارض‌هاي نيروهاي اجتماعي واقعي را برمبناي تقسيم‌كار سرمايه‌دارانه و پيكار موجود طبقاتي موضوع كار خود قرار مي‌داد، فيلسوف يا دانشمندي واقع‌بين و ژرف‌نگر بود، ولي از جايي‌كه بنا به منطق سيستم‌سازي آغاز به پيش‌بيني‌هاي درازمدت و دورنگرانه كرد به دام همان خطاهايي افتاد كه بارها ديگران را از اسيرشدن در چنگ آنها هشدار و پرهيز داده بود. او نيز قانون‌هاي موقتي و متعين تكامل را قانون‌هاي تاريخي بنيادين انگاشت و جلوه‌هاي نشانه‌شناسانه قراردادهاي موقتي را قانون تكامل بشريت خواند و پيروانش هم بنا به خواست قدرت در اين مسير بارها از او تندروتر به‌راستي خشن‌تر و خطرناك‌تر به پيش تاختند.

 

به اين ترتيب ما از تحليل ديالكتيكي به دو برداشت يا دو گرايش كاملاً متفاوت راه مي‌يابيم: يا تجزيه و تحليل مشخص از موقعيت‌هاي مشخص و كوشش در ارائه دقيق‌تر تعارض‌هاي نيروها و تناقض‌هاي به‌راستي موجود و در حال كار، يا ساختن سيستم‌هاي نظري و فلسفي كه در خود نگرشي تام‌گرايانه را تشويق مي‌كند و به‌سوي طرح يك ابرـ روايت نظري پيش مي‌رود. در مسير نخست كه استوار به انديشه انتقادي است ما از تعارض‌هاي به‌راستي موجود شكل پيشرفت ممكن و محتمل در آينده نزديك را تشخيص مي‌دهيم و آمادگي داريم كه با مشاهده موارد ناخوانا با اين طرح‌اندازي فلسفي راه‌مان را عوض كنيم. در مسير دوم كه به‌طور معمول ازسوي هوادارانش "علمي" خوانده مي‌شود ما به پيش‌بيني تكامل درازمدت خواهيم پرداخت و معتقد خواهيم شد كه حق فقط با ما است و ديگران يا احمق‌اند كه مثل ما فكر نمي‌كنند يا به خاطر منافعي كه دارند با سوءنيت و به‌دليل بدخواهي حقيقت را پنهان مي‌كنند.

 

¢ فرق ديالكتيك با نظريه سيستم‌ها چيست؟

£ نظريه سيستم‌ها طرح يك ابر سيستم يا سيستم نهايي است. اين نظريه نتيجه پژوهش‌هاي مفصل بينارشته‌اي در كشف سامان تجريدي امور و پديده‌ها و استوار به اين اعتقاد است كه پديده‌ها مستقل از محتوا و گوهرشان و نيز مستقل از نوع، شكل‌هاي مشخص زماني و مكاني وجودشان عناصر يك سيستم تركيبي پيچيده محسوب مي‌شوند. بنا به اين نظريه كشف مدل يا الگوي رياضي‌اي كه توضيح‌دهنده سيستم به معنايي كامل و جهان‌شمول باشد نه‌‌فقط ممكن بلكه هدف واقعي و اصلي كار علمي است. سيستم در معنايي صوري مجموعه‌اي از عناصر و داراي همخواني و وحدت دروني است وبا قاعده‌هايي فراهم آمده كه تركيب ممكن و دگرساني‌هاي ممكن آن عناصر را ساخته‌اند. براي مثال، هر يك از زبان‌هاي طبيعي چون انگليسي و فارسي و هر يك از زبان‌هاي بر ساخته و مصنوع چون زبان‌هاي صوري منطق و رياضيات يك سيستم هستند.

 

تكيه به سيستم همچون ساختاري پيچيده متشكل از عناصر و روابط متقابل عناصر، ريشه در فلسفه تجربي و تحليلي دارد و نتيجه توجه فيلسوفان (بويژه در گفتمان فلسفه علم) به مدل‌هاي رياضي و به معنايي خاص مباني صوري منطق است. قراردادن سيستم در مركز كار فكري و فلسفي البته تأثير قابل ملاحظه‌اي بر تكامل سيبرنتيك(Cybernetic) داشت و نمي‌توان منكر اهميت آن در پيشرفت تكنولوژي رايانه‌اي و انقلاب انفورماتيك شد. از دهه 1940 كه آثار دانشمندان و نظريه‌پردازاني چون لودويگ فون برتالانفي (L. von Bertalanffy) منتشر شدند و پس از آن با جهت‌گيري فكري كساني چون رز اشباي(R.Ashby) اين نكته هم مطرح شد كه كوشش در يافتن مدل رياضي و سيستم اصلي منجر به پيدايش امر مشترك ميان علوم (اعم از علوم اجتماعي و علوم طبيعي‌) خواهد شد. آشكارا اين هدف و نگرشي تام‌گرايانه يا هوليستي(Wholistic) بود. يعني اعلام مي‌كرد كه مفاهيم بنيادين، اصول شكل‌دهنده و سامان‌بخش در رشته‌هاي گوناگون علمي (خواه فيزيك و زيست‌شناسي، خواه اقتصاد و جامعه‌شناسي) يكي هستند. به همين دليل پيروان اين نگرش به جاي پژوهش عناصر، متوجه پژوهش روابط دروني ‌‌آنها و ارتباطشان با هم در سيستم بودند. تأثير اين نگرش در ساختارگرايي بويژه در آثار كلود لوي استروس (C.Levi-Strauss) به‌خوبي آشكار است. بنا به اين نگرش درنهايت الگوي سيستم مستقل است از عناصر مشخص (و تاريخي) شكل‌دهنده ساختار، عناصري چون سلول‌ها، ژن‌ها، اجزا، ترانزيستورها و آدم‌ها كه هركدام در سيستم خاصي موجد مناسبات و درنهايت ساختار هستند. جان كلام اينجاست كه ساختار فراتر و برتر است از عناصر و با تحليل مشخصه‌هاي عناصر (ولو تمامي عناصر) نمي‌توان سازوكار سيستم و تحول آن را دريافت. سيستم در تعامل با محيط قرار دارد اما نه‌فقط به‌دليل اين تعامل بلكه بيشتر به دليل فراشد خودكاري كه هر درون‌داد(Input) را در سيستم جذب مي‌كند و هر برون‌داد(Output) را در فراشد پس‌خورد(Feedback) تبديل به درون‌دادي تازه مي‌كند، متحول مي‌شود. به اين ترتيب سيستم امري خودساخته يا (Auotopoietic) است.

 

اكنون دقت كنيم كه اين نظريه سيستم‌ها در علوم‌اجتماعي و انساني چگونه كار كرده است. در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم مفهوم "سيستم اجتماعي" كه جامعه‌شناس امريكايي تالكوت پارسونز (T.Parsons) پيش كشيده بود (و مهم‌ترين كتاب او نيز همين عنوان را داشت) مفهوم اصلي در بررسي‌هاي جامعه‌شناسانه و سياسي در ايالات‌متحده امريكا بود. رابرت ك. مرتون(R.K. Merton) جامعه‌شناس ديگري بود كه در تدوين سيستم اجتماعي و تدقيق پايه‌هاي كاركردگرايانه آن نقش داشت، همچنين بايد به‌طور خاص از آثار ديويد ايستون(D.Easton) يادكرد كه نظريه سيستم سياسي را ارائه كرد و صريح‌تر از دو نويسنده ديگر از نگرش ايستا و توجيه‌گر سيستم دفاع كرد. در طول دو دهه روش بررسي سيستم‌ها بر محيط علمي و دانشگاهي امريكا در رشته‌هاي علوم اجتماعي سلطه كامل داشت و در پايان دهه 1960 رونق خود را از دست داد. شكلي از اين نظريه باعنوان "تحليل سيستمي" تا امروز باقي مانده اما دست‌كم در حوزه علوم‌اجتماعي، ديگر آن اهميت و سلطه علمي قديم را ندارد. نگرش سيستمي براساس قبول الگوي خودكار تبديل برون‌داد‌ها از طريق پس‌خورد به درون‌داد‌هاي تازه، جانشين نگرش سنتي و نظريه‌هاي ارگانيستي درباره جامعه شده بود. كوشش در برپايي علومي تحصلي براساس داده‌‌هاي آماري و كمي، دقت به موقعيت مشخص آنچه هست، گريز از بررسي‌هاي تاريخي و انتقادي و تكيه به بنياد متافيزيكي "نظريه گزينش بخردانه" سبب شد كه دركي ايستا از جامعه شكل گيرد، هرگونه تكيه به نگرش تاريخي و "درزماني" حذف شود و بررسي ريزنگرانه از گروه‌هاي كوچك و مسائل محلي رونق يابد. نتيجه اين نگرش بي‌دقتي تام به تحول و ضرورت تشخيص گرايش‌هاي درازمدت و تخمين دامنه دگرگوني‌هاي ممكن در آينده بود. نگرش سيستمي گونه‌اي اطمينان به ثبات سيستم را فراهم مي‌آورد. انديشه به بحران‌هاي سيستم را "امري پارانوييك"(Paranoiac) معرفي مي‌كرد و درصدد حذف آن بود و بر اين اطمينان دامن مي‌زد كه هر بحران راه‌حلي هم در درون سيستم دارد. انگار سرانجام روياي قديمي علم تحصلي تحقق يافته بود كه قانون‌هايي به استحكام و صلابت قوانين علوم‌طبيعي در مورد زندگي اجتماعي جست‌وجو و يافته شوند تا نشان داده شود كه شيوه كنوني توليد و زندگي اجتماعي جاوداني است. اين‌سان، "شيوه زندگي امريكايي"(American way of life) بخردانه، مطمئن و برقرار به چشم مي‌آمد.

 

شكل ديگري از اين نظريه در آثار نويسنده آلماني نيكلاس لومان(N.Luhmann) ظاهر شد كه انتقادهاي هابرماس(J.Habermas) به بحث‌هاي او بسيار مشهور شده‌اند. طرح لومان از سيستم، بويژه در مهم‌ترين كتابش يعني سيستم اجتماعي، درآمدي به يك نظريه كلي مشابه طرح پارسونز است يعني او نيز سيستم (ازجمله سيستم اجتماعي) را همچون ماشين (دستگاهي خودكار) و ارگانيسمي با مرزهاي دقيق و مشخص مي‌شناسد و كنش‌هاي عناصر را به اين دليل بي‌اهميت مي‌داند كه فرض مي‌كند آنها تابع قانون‌هاي كلي كاركردهاي درون سيستم و قانون‌هاي (البته بسيار دشوار قابل فهم) ارتباط سيستم با محيط خارجي آن هستند. لومان بيش از نويسندگاني كه پيش‌تر از آنها ياد كردم بر دو عامل تأكيد دارد: 1ـ معناي بيناكنش‌ها(Interactionc) يا كنش‌هاي ارتباطي و ارتباط‌هاي دروني 2ـ ارتباط ميان خرده‌سيستم‌ها درون يك ابرسيستم و نيز ارتباط ميان هر سيستم با محيط بيروني‌ آن.

 

در مورد نخست مسئله مهم كشف اين نكته است كه چگونه سيستم كنش‌ها را با يكديگر همخوان و همه را با معنا مي‌كند. با معناكردن كنش يعني ساختن زمينه‌اي دلالتي و تأويلي براي عناصر سيستم. به عبارت ديگر عناصر سيستم اجتماعي يعني افراد با زمينه‌اي تأويلي روبه‌رو مي‌شوند كه نظام براي آنها آفريده است، آنان در اين زمينه جهان را براي خود معنا مي‌كنند و معناهاي مشترك مي‌سازند. اين معناها نيت‌مند و روي‌آورنده نيستند بلكه تحميلي‌اند. مثال مشهور لومان سازوكار كنش‌هاي اقتصادي است كه در سيستم اقتصادي هر كنش به شيوه‌اي نظام‌مند از پي كنش ديگر مي‌آيد و فارغ از خواست‌هاي ذهني و نيت‌هاي افراد شكل مي‌گيرد. در مورد نكته دوم لومان مي‌پذيرد كه هنوز ديدگاه نظري درباره ارتباط نظام و محيط كامل نشده اما آن را مهم‌ترين مسئله مي‌داند. او در مجلد دوم از مجموعه پنج جلدي مقاله‌هايش به‌نام روشنگري جامعه‌شناسانه(Soziologische Aufklarung) (ص 210) اعلام كرده كه مسئله بنيادين نظريه سيستم‌ها ارتباط سيستم با محيط بيروني و ارجاع‌هاي ممكن از داخل سيستم به خارج است كه ناگزير شكل تحليل‌هاي كاركردگرايانه به خود مي‌گيرد.

 

نظريه سيستم اجتماعي هرگونه تعلق تاريخي و هر نگرش استوار به نيت و خواست افراد را ناديده مي‌گيرد. ديگر مهم نيست كه فرد انسان يعني موجود زنده و مشخص كيست. وابستگي به او جامعه‌اي خاص، تاريخي معين، فرهنگ، خانواده، طبقه و غيره كنار گذاشته مي‌شود. موقعيت اجتماعي و پايگاني او همراه با نظام فكري و ارزشي (جهان فكري و عقيدتي) او بي‌اهميت معرفي مي‌شوند و همه‌چيز به نقش‌هاي اجتماعي‌اي كه در شبكه دروني روابط داخل سيستم تعيين مي‌شوند فروكاسته مي‌شود. به عبارت بهتر شي‌شدگي انسان و كار بيگانه شده و از خودبيگانگي كه ماركس با آن دقت و ظرافت نظري بيان كرده بود اينجا نه‌فقط مورد انتقاد قرار نمي‌گيرد بلكه پايه و مبناي تحليل نظري مي‌شوند. روش سيستمي يك روش تجريدي و خوانا با الگوهاي كمي و رياضي است. اين روش تنوع شكل‌هاي زندگي اجتماعي را ناديده مي‌گيرد و در نتيجه منش راستين و پوياي اين زندگي را درك‌ناشده رها مي‌كند. به‌عنوان نظريه سروكارش با توصيف است و نه با شناسايي. به همين دليل نمي‌تواند مناسبات علّي اجتماعي را توضيح بدهد. تنها به توصيف صرف و مفاهيم تجربي و نيروي مشاهده‌گري استوار است. هر نگرش نمادين و ارزشي را حذف مي‌كند و كل فراشد مهم تحول فرهنگي و ارزشي زندگي اجتماعي را به زمينه‌اي معنايي كه سيستم مي‌سازد محدود مي‌كند. نگرشي است مكانيكي و توجيه‌كننده، نه ديالكتيكي و ناقد. روشن است كه چنين نگرش غيرتاريخي و بسته‌اي با روح بصيرت تاريخ‌نگرانه ديالكتيكي همخوان نيست. اينجا من به ياد عبارتي از مقاله "شي‌شدگي و آگاهي پرولتاريا" در كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي نوشته گئورك لوكاچ مي‌افتم: "ما زماني منش غيرتاريخي و ضدتاريخي انديشه بورژوايي را به روشن‌ترين شكل مشاهده مي‌كنيم كه مسئله امروزي را همچون مسئله تاريخي در نظر بگيريم." (متن انگليسي، ص 157).

 تمامي كاستي انديشه بورژوايي درباره تاريخ ناشي از اين واقعيت است كه نمي‌تواند زمان حاضر را همچون لحظه يا موقعيتي تاريخي در نظر بگيرد و بشناسد. يك دليل مهم تصميم‌گيري‌هاي نادرست حاكمان و نظريه‌پردازان و ايدئولوگ‌هايشان اين است كه نمي‌توانند بفهمند آنچه امروز به دست آورده‌اند يا تصاحب كرده‌اند در برهه و موقعيتي تاريخي رخ داده كه هيچ معلوم نيست فردا هم از آنِ آنان باشد.

 

 

 

     فهرست چشم انداز 35  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 84  |