فهرست چشم انداز 109 صفحه اول |  بايگاني سال 1397 |    

 چشم انداز ایران - شماره 109 ارديبهشت و خرداد 1397

 

جمع‌بندی از ضربه شهریور 50 و دستگیری حنیف‌نژاد

خاطرات بهمن بازرگانی از مبارزات دوران ستم‌شاهی

در گفت‌وگو با امیرهوشنگ افتخاری

در این شماره هشتمین قسمت از خاطرات مهندس بهمن بازرگانی از زندان‌های دوران ستم‌شاهی تقدیم خوانندگان می‌شود. ایشان در اول شهریور 50 همراه عده‌ای دیگر از اعضا دستگیر شد و در خرداد 51 با یک درجه تخفیف به زندان ابد محکوم شد. در این شماره از هم‌سلولی خود با حنیف‌نژاد، مشکین‌فام و عسگری‌زاده و هم‌چنین از هم‌سلولی خود با سعید محسن و دیگر خاطراتش از زندان عمومی اوین و ترکیب اعضای دادگاه‌ها در سال 50 نقل می‌کند. ناگفته نماند بخش اول تا هفتم خاطرات ایشان در شماره‌های 102 ـ 108 چشم‌انداز ایران قابل دسترسی است.

 

آیا برنامه‌ای درباره کسانی که پرونده سبک داشتند بود؟

درباره اعضايى كه پرونده سبك داشتند و قرار بود آزاد شوند، برنامه‌ريزى مى‌شد كه پس از آزادى دوباره به سازمان بپيوندند. يكى را خوب به خاطر دارم. نامش علی‌اکبر نبوى نورى بود. گويا پدربزرگش روحانى بانفوذی بود. پدرش مدیرکل آموزش‌وپرورش تهران بود و بانفوذ. پرونده اكبر هم سبك بود و خودش را نادم نشان داد[1] كه هرچه زودتر مى‌خواهد آزاد شود و دنبال درس برود. پدرش توانست سريع او را بيرون ببرد. او هم رفت و ملحق شد به ‌سازمان و دو سه سال بعد در درگیری با ساواک كشته شد.

مجاهدين؟

- بله؛ يعنى اگر پدرش اين كار را نمى‌كرد و مى‌گذاشت شش هفت سالى زندان بگيرد چه‌بسا زنده مى‌ماند.

حنيف‌نژاد را شكنجه كرده بودند؟

- بله ولى بيشتر از همه بديع‌زادگان را شهربانی و عسگری زاده را ساواک شكنجه كرده بود. جريان‌هاى سلول را قبلاً گفتم.

-اولين ملاقات شما با خانواده‌تان كى بود و چه كسى را ديدید؟

- برادرم فریدون را كه ملاقات كردم گفت‌ ساواك کلیه لوازم خانه را تخليه كرده و برده است. فكر می‌کردند خانه تیمی است. یکی از یخچال‌ها را که ‌خراب بوده تعمير كرده بودند و گويا استفاده مى‌كردند، اما وقتى فهميدند خانه تیمی ‌نيست پس داده بودند. يك دوربين شكارى كه برادرم در سفرهای قبلی‌اش برای من آورده بود، مي‌گفت كه ظاهراً يكى از بازجوها آن را برداشته بود. اگر ساواك مى‌فهميد مجازات داشت چون ‌ساواك مى‌خواست به خانواده‌ها ثابت كند كه آن‌ها درستکار هستند. همه وسايل خانه را پس داده بودند جز آن ‌دوربين. نهایتاً يك دوربين ديگر که یغور و سنگین بود داده بودند كه هنوز هم دارم. مدرك فارغ‌التحصيلى من از دانشكده فنى را اشتباهى به حداد عادل داده بودند.

قبل از انقلاب؟

- بله ایشان را آن موقع گویا در تظاهرات[2] گرفته بودند و موقع آزادى مدرك فارغ‌التحصيلى مرا هم اشتباهى همراه با لوازم شخصی‌اش داده بودند. مى‌توانست همان موقع در سال 51 - 52 با مراجعه به خانواده ما آن را پس بدهد. اين كار را نكرده بود. تقریباً سال 66 بود و فكر کنم معاون آموزش و پرورش بود. زنگ زده بود و برايم پيغام گذاشته  بود. من نرفتم. دوباره زنگ زد و با خودم صحبت كرد كه ‌من حدادعادل هستم و دانشنامه مهندسى شما را آن موقع به من دادند بياييد و تحويل بگيريد. به ‌معاونت آموزش رفتم، اندکی پایین‌تر از پل کریمخان و احتمالاً توی ایرانشهر، خيلى با احترام رفتار كرد و يكی دو ساعتى  هم نشستيم و گپ زديم. گفت مى‌خواهم ببينم شما از چشم خودتان ما  را چطور مى‌بينيد؟ من هم تقریباً چيزهايى را كه به نظرم ‌مى‌رسيد و گفتنى بود گفتم.

زمان دادگاه در بند عمومی بوديد؟

- قبلاً هم گفتم که من را احتمالاً حدود بهمن‌ماه از بند عمومی به انفرادى برگرداندند. من و حنيف‌نژاد و رسول مشكين‌فام و عسگرى‌زاده‌ چهارتايى در يك سلول بوديم.

چرا شما چهار تا را انتخاب كردند؟

-شاید در ابتدا می‌خواستند دادگاه مرا با حنیف بگذارند. البته این‌ها حدسیات بی‌پایه است؛ اما در اسفندماه نهایتاً من با سعيد محسن برای دادگاه هم‌سلولی شدم. سعید متهم ردیف اول بود، من نفر دوم بودم و بعد از من موسى خيابانى بود و عباس داورى بود و... ديگر به خاطر نمى‌آورم.

سعيد محسن را چرا اول گذاشته بودند؟

- سعيد به لحاظ تشكيلاتى از من مهم‌تر بود و براى دادگاه به ترتيب اهميت دسته‌بندى كرده بودند. اولین دادگاه مجاهدین که علنی برگزار شد به ترتيب متهم ردیف اول ناصر صادق‌ و بعد محمد بازرگانى سوم مسعود رجوى و چهارم على میهن‌دوست بودند و بقيه مثلاً فكر مى‌كنم تقى شهرام بود و حسن راهی و محمد غرضی و چند نفر ديگر.

اين دسته‌بندى‌ها چطورى بود؟

- مى‌خواستند دادگاه اول را علنى برگزار كنند. چهار تا از جوان‌ترین افراد مرکزیت را براى دادگاه اول انتخاب‌ كرده بودند. اين‌ها چهارنفری بودند كه قرار نبود دست‌کم سه نفر از چهار نفر اول را اعدام كنند. قبلاً در مرحله پاييز-زمستان، گفتم که به‌ خانواده گفته بودند بهمن اعدام مى‌شود، ولى محمد ابد مى‌خورد. اين را خانواده‌ام به من گفتند. روحيه ما طورى ‌بود كه در برابر حکم اعدام هميشه مى‌خنديديم. اين اصلاً چيزى نبود كه كسى جا بخورد. جو خيلى داغى در ميان خانواده‌ها بود. احساس مى‌كردند كه‌ بچه‌هایشان قهرمانانى هستند كه بايد به آن‌ها افتخار كنند. چنين جوى در اكثر شهرستان‌ها وجود نداشت، آن‌ها برعكس خود را تحقیرشده مى‌ديدند؛ اما در جلو زندان و در تماس با خانواده‌هاى تهرانى چشم و گوششان باز مى‌شد.

 پس اين قضيه تبريك شهادت را شماها باب كرديد...

- شاید! در اولین ملاقات كه پس از اعدام برادرم خانواده‌ام را دیدم، زن‌برادرم و خواهرم گفتند که شهادت محمد را به تو تبريك می‌گوییم، اصلاً رسم شده بود.

خانواده شما كه مبارز نبودند؟

- شده بودند مثلاً! از طرف دیگر خانواده من خوشحال بودند كه خوب ‌شد يكى از ما زنده ماند. جو این‌طوری بود خانواده‌ها مرتب با هم بودند و تنها نبودند. خانه همدیگر جمع‌ مى‌شدند شعرهای سیاسی تندوتیز مى‌خواندند. مادر من هم كه اصلاً اهل سياست نبود، تا حدی، سياسى شده بود.

جالب است! شما را شماتت نمى‌كردند؟

- خانواده‌هايى بودند كه شماتت مى‌كردند. خاله من سياسى نبود و با مادرم موافق نبود. البته فقط در سیاست نه چیز دیگری. خیلی هم همدیگر را دوست داشتند. با هم بحث مى‌كردند. مى‌گفت آبروى ما رفت. خاله‌ام که من او را خیلی دوست داشتم و شاید به‌اندازه مادرم دوستش داشتم، واژه زندانی هنوز برایش تابو بود و شاید در اوایل برایش به معنی دزد و خلافکار بود. البته همین فامیل مخصوصاً پسرخاله‌ها پس ‌از آنکه برادرم اعدام شد و دیدند که موضوع ما جدی است با بسیج افراد ذی‌نفوذی که دوروبرشان بود مانع اعدام من شدند.

گفتيد در فاصله دو دادگاه دندان‌درد داشتيد؟

- اين در فاصله دادگاه اول و دادگاه دوم نظامی در دادرسی ارتش بود. دندانم درد مى‌كرد. اوین یک پزشک‌یار تمام‌وقت داشت. دكتر دندان‌پزشک هفته‌اى يكى دو روز براى كارهاى اورژانس مى‌آمد. من را پيش او بردند. پزشک‌یار زندان اوین مردی گرد و قلمبه با صورت سرخ و سفید و در حدود پنجاه‌ساله بود که خود را دکتر معرفی مى‌كرد. روباه‌صفت بود و در ظاهر خودش را دلسوز نشان می‌داد و سعی می‌کرد از زندانی‌ها حرف بكشد و درباره روحیه زندانی‌ها گزارش بدهد؛ اما كادر پزشكى كه‌ از ارتش مى‌آوردند توى اين خط‌ها نبودند. این دندانپزشکی که دندانم را معالجه کرد، ساواكى نبود، کادر ارتش بود. هفت هشت سالى بزرگ‌تر از من بود و بسیار مؤدب و خوش‌تیپ. دندان‌پزشک اصرار داشت عصب دندانم را بکشد و بعد آن را پر کند. من برعکس می‌خواستم قال قضیه را بکند و راحتم کند. آمپول بی‌حسی را زد. حالا یکی از دو کار را می‌توانستیا چکش دستش بود یا سنگ بکند. گفت حیف است این جلسه عصب را می‌کشم و جلسه دیگر که این‌جا می‌آیم پرش می‌کنم. سال‌ها برایت دندان می‌شود. هفته‌ای یک روز می‌آمد و معمولاً به‌راحتی و بدون جروبحث دندان می‌کشید. نوبت من که شده بود انگار ویرش گرفته بود دندان مرا حفظ کند. خنده‌ام گرفت. توی چشمانش نگاه کردم، عسلی بودند؛ رنگ چشمان مادرم. آمپول هنوز اثر نکرده بود. به‌راحتی می‌توانستم حرف بزنم. زدم. باورش نشد. فکر کرد شوخی می‌کنم. ظاهراً قیافه‌ام به‌رغم درد دندان، شاداب‌تر و خندان‌تر از آن بود که بشود باور کرد به‌زودی اعدام خواهد شد. او اصلاً نمى‌توانست آن روحيه ما را و آن فازى كه در آن بوديم درك كند. حالا دیگر نمی‌توانستم به‌راحتی به پرسش‌هایش پاسخ بدهم. کار ساده‌ای نبود دارو اثر کرده بود. بزاقم از گوشه دهانم می‌ریخت روی پارچه سفیدی که نیم‌تنه‌ام را پوشانیده بود. چشانم را بستم. دفعه دیگری در کار نبود. بار دیگر او را ندیدم.

آن روز يك روز آفتابى بود. انگار كه تنها نبودم و در سيل خروشان همان خلق آرمانی و ذهنی که برای خودمان جعل کرده بودیم حركت مى‌كردم و وقتى‌كه مي‌مردم اين سيل خروشان ادامه‌ داشت. واقعاً برداشت ما اين بود و ايمان داشتيم. من فكر مى‌كردم اين يكى از نيازهاى روانى افرادى است كه‌ در چنان شرایطی قرار می‌گیرند و جلو مى‌روند، نياز عميق درونى به اين ايمان و اين روحيه و اميد به آينده.

 

ما ماجراى شهريور 50 را ضبط كرديم حالا از همان‌جا ادامه‌ بدهيم، بعد از اينكه شما را گرفتند درواقع تا زمانی که دادگاه تشكيل شود يك سال طول كشيد؟

- نه كمتر. ما را اول شهريور 50 گرفتند. آن‌قدر هم خر تو خر بود، در حكم من چهارم شهريور نوشته بودند و اسم من را به‌جاى بهمن، احمد بازرگان نوشته بودند كه سر اين، يك مشت هم از دست‌هاى سنگين حسينى خوردم. آمده بود احمد بازرگان را صدا زده بود، من هم جواب ندادم.

مرحله بعدى گرفتن محمد حنيف‌نژاد بود که مثل بمب در زندان تركيد و ساواكى‌ها خيلى خوشحال بودند. بعد از آن بود كه احمد رضايى رهبرى سازمان را عهده‌دار شد وقتى‌كه رضا فرار كرد (رضا با طرح قبلى فرار كرد كه يك حمام دودره را انتخاب كردند و رفت آنجا و از در فرعى فرار كرد) ساواكى‌ها در بيرون‌ حمام منتظر بودند كه احمد را بگيرند. حنیف‌نژاد سلول انفرادى بود و هیچ‌وقت او را به ‌بند عمومى نياوردند. عسگری زاده را هم همین‌طور[3].

آیا شما در درون زندان به جمع‌بندی علت ضربه شهریور 50 یا شکست خودتان پرداختید؟

ما در بند عمومى نشستيم به بحث و جمع‌بندى ‌علل شكست. یک طرف ساواک و شهربانی بود با همه امکاناتشان و طرف دیگر ما بودیم با تعدادی محدود، آن هم کاملاً در دسترس پلیس. بعد از انقلاب کوبا هیچ‌کدام از سازمان‌های چریکی امریکای لاتین هم موفق نشده بودند که برای ما نمونه باشد. کشف خانه‌های جمعی فقط مسئله زمان بود. همه این‌ها را خودمان می‌دانستیم. شکست، سرنوشت محتوم تقدیر ما بود. منظور ما از بررسی علل شکستمان این بود که وضعیت ما در مقطع سال پنجاه و با توجه به اینکه می‌خواستیم در جریان جشن‌های دو هزار و پانصدساله با چند اقدام بزرگ اعلام موجودیت کنیم، با دستگیری غیرمنتظره‌مان در این زمینه کاملاً ناموفق بودیم و به‌اصطلاح در موضع آش نخورده و دهان سوخته بودیم. توضیح بالا لازم بود، چون معنای یک واژه و در اینجا واژه شکست، در یک پس‌زمینه یک‌چیز است و این پس‌زمینه که دگرگون شود معنای همان واژه نیز دگرگون می‌شود. برای اینکه شما بدانید منظور ما از واژه شکست چه بود.

با این توضیحات جمع‌بندی که در زندان شد، مهم‌ترین علل شكست ما را به دو عامل نسبت می‌داد: يكى اينكه ما خيلى به تئورى بها مى‌داديم تا به عمل، ديگر اینکه ما هیچ ايده‌اى از شيوه‌هاى نوین تعقيب و مراقبت ساواك نداشتيم و فكر مى‌كرديم آن‌ها همچنان به شكل قديم تعقيب مى‌كنند. در سلول كه بوديم كمتر دنبال جمع‌بندى بوديم‌. بيشتر اين بود كه چه خبر؟ يعنى هر كس جديدى كه مى‌گرفتند دوباره مى‌بردند بازجويى كه چرا در مورد فلانى‌ چيزى نگفتى. هر وقت كه‌ براى بازجويى صدا مى‌زدند آدم را ترس برمى‌داشت. مهم‌ترین مسئله آن بود كه آدم بداند در آن شرايط چه چيزى ‌لو رفته و چه چيزى لو نرفته و بازجو هم معمولاً شروع مى‌كرد به زدن كه بگو، چيزهايى كه نگفتى ‌را بگو. وقتى‌كه هی مى‌زدند و تو انکار می‌کردی بازجو براى اينكه بى‌عرضه معرفى نشود و اطلاعاتى كه تو دارى ‌بازجوى ديگر از تو درنیاورد یکسره بهت نخ مى‌داد. گاهی یکی از رفقا را که می‌دانستند اطلاع تازه‌ای ندارد که به رفیقش بدهد مى‌آوردند و لحظاتى ‌آدم را با او تنها مى‌گذاشتند و او مى‌گفت فلان چيز لو رفته را بگو. برخلاف اين چيزى كه در نمايشنامه‌ها بازجويى شونده را آدم قهرمانى ‌معرفى مى‌كنند كه سينه سپر مى‌كند كه مى‌گويد مى‌دانم و نمى‌گويم، این‌طوری نيست. معمولاً اقتصاد (هزینه و فایده) شكنجه ‌این‌طوری است كه شكنجه‌گر را مى‌خواهى متقاعد كنى که در اين مواردى كه او سخت به آن‌ها حساس است هيچ اطلاعاتى ندارى. شكنجه‌گر هم بستگى به اين دارد كه چقدر اطلاعات از تو داشته ‌باشد و چقدر ضریب هوشی بالايى داشته باشد. يا مسئله را مبهم‌ قلمداد مى‌كند و شكنجه مى‌كند كه تو يهویی مى‌بينى كه گمراهت مى‌كند در يك موردى كه اصلاً اطلاعات ندارد تو ممكن است شروع كنى به اعتراف كردن و يك چيز جديدى باز مى‌شود كه تازه به ازاى آن بيشتر هم بايد شكنجه‌ات بكند كه بقيه حرف‌ها را از تو بيرون بكشد. معمولاً بازجويى شونده وانمود مى‌كند كه من كاره‌اى نيستم ‌يا وانمود مى‌كند كه خيلى از شكنجه مى‌ترسد. اصلاً آن احوال قهرمانانه نمايشى با اقتصاد شكنجه نمى‌خواند.

 

شما درباره اين قضيه در گروهتان صحبت مى‌كرديد كه معمولاً اگر زمانى شما را  بگيرند چه كارى بايد انجام دهيد؟

- بله آن موقع شلاق هم در خانه‌هاى جمعی رايج بود[4] و مى‌زدند كه فرد عادت كند زير شكنجه غافلگير نشود. بيشتر باورمان بر اين بود كه ايمان قوى مانع دادن اطلاعات به دشمن در زير شكنجه مى‌شود. اين مسئله كه مقاومت گوشت و پوست و استخوان در مقابل شكنجه حدى دارد بعدها به رسميت شناخته شد. پیش‌ترها فرض بر اين بود كه فرد بايد مقاومت كند در عمل ديديم كه مقاومت هم حدى دارد. از آن پس رفقایی كه اطلاعات حتی معمولى (مثل نشانى فقط يك خانه جمعی) را داشتند سيانور در زير زبانشان‌ مى‌گذاشتند. اين‌ها همه مال بعد از دستگيرى ما است. در اول شهريور 50، نه سيانورى وجود داشت و نه به غیر از سران گروه تداركات (آن‌ها هم نه هميشه) کس دیگری مسلح نبود. آن موقع تمام اين چيزها خيلى ابتدايى بود و ما ساواك را خيلى دست‌کم ارزيابى مى‌كرديم و ديديم كه آدم‌هاى باهوشى در آن هستند و بعد از آن دیگر افراد فعال حواسشان جمع شد.

چگونه با بیرون از زندان ارتباط برقرار می‌شد و چگونه تجربیات را به بیرون انتقال می‌دادید؟

 رفقایى كه با جرم خيلى پايينى حکم گرفته بودند سازمان به آن‌ها تكليف كرد كه در دادگاه‌هاى مخفى و بدون خبرنگار وانمود كنند كه از رهبرانشان بريده‌اند تا هرچه زودتر بتوانند بيرون بروند و این‌ها بودند كه تجارب جديد را بيرون بردند و در همان كاغذهاى سيگار به سازمان منتقل كردند. آن‌ها اغلب دانشجو بودند كه يا سمپات بودند يا اعضاى ساده و در حال آموزش بودند كه هرچند توسط ساواک دستگیرشده بودند، اما عضو بودنشان لو نرفته بود. آن موقع ساواك زیاد سخت نمی‌گرفت، از اينكه افراد مرکزیت را گرفته بودند مغرور و سرمست بودند و اصلاً تصور نمى‌كردند كه اين جوانانى كه دارند آزاد مى‌شوند چه خطراتی برايشان دارند و چه تجاربى را بیرون مى‌برند. کانال دیگر خانواده‌ها بودند. بسيارى از اطلاعات ردوبدل شده ‌بين زندان و بيرون از طريق خانواده‌ها بود. بعضى خانواده‌ها محافظه‌كار بودند، اما برخى ديگر در تبادل اطلاعات ‌بين سازمان و زندان نقشى اساسى داشتند. اين‌ها چيزهايى بود كه ساواك آن موقع نمى‌دانست، از 52 به بعد بود كه متوجه شد و طبعاً همه‌چیز تغيير كرد.

در سلول چهارنفره با حنيف‌نژاد درباره چه مسائلى صحبت مى‌كرديد؟ و چند وقت پيش ‌هم بوديد؟

- گفتم که همه ما زير اتهام اعضاى ساده جمع بوديم. اتهام ‌مشتركى بود كه آن‌قدر تأخیر کردیم و بدون اينكه جريانى مانند جريان سياهكل ايجاد كنيم سازمان را دودستی تحويل ساواك داديم. همه ما زير سؤال بوديم. اعضا انتقاد مى‌كردند كه فدايى‌ها این‌همه عمليات داشتند، اما ما دست‌بسته گرفتار شديم بدون آنکه اقدام مهمى كرده باشيم. مى‌گفتند اين بى‌عملى يك نوع‌ آبروريزى و شكست براى ماست. يك نوع رقابت ناگفته و ضمنى بين دو گروه بود و شايد برخى از عمليات ‌سال‌های بعد را اگر با اين انگيزه تعبير كنيم پر بيراه نرفته باشيم. درواقع نوك حمله متوجه مرکزیت بود. در رابطه با حنيف‌نژاد من موضوع خاصى نداشتم كه انتقاد كنم و برعكس روابط ما با هم مثل همیشه صمیمانه بود.

او راهبردى نداشت كه به شما بگويد مثلاً اين كار را انجام دهيد؟

- حنيف‌نژاد پس از دستگيرى یکسری چیزها را جمع‌بندی كرد. اینکه ما زيادى خودبين شده بوديم و غير از خودمان چيزى ديگر را نمى‌ديديم و فكر مى‌كرديم اصل تشكيلات است، جامعه را نمى‌ديديم و خيلى به ‌خودمان بها مى‌داديم. ولى يادم است ‌اختلاف‌نظری كه همان موقع بين من و مشكين‌فام از یکسو و حنيف‌نژاد از سوی دیگر بود بر سر اهميت تعلیمات ايدئولوژى سازمان بود.

در همان سلول با حنیف‌نژاد مطرح كرديد؟

- بله. حنيف‌ از تعليمات ايدئولوژيك دفاع مى‌كرد. من و رسول موافق نبوديم. آن موقع رسول مشكين‌فام هم گرایش‌های ماركسيستى قوى داشت. اما با وجود اینكه اين گرایش‌ها را داشتيم موقع محاكمه‌مان محتوای دفاعیاتمان با بقیه رفقا فرقی نمی‌کرد. اين يك نوع آرم تشكيلاتى يا رسم و سنت تشكيلاتى بود.

شما به‌خاطر آن شخصیت تئوريكى كه داشتيد به‌واقع انتقادتان روى محتواى ايدئولوژِيك سازمان بود كه با حنيف‌نژاد مطرح ‌مى‌كرديد يا اينكه بر غيرعمل‌گرايى سازمان؟

- اتفاقاً من فکر می‌کردم اگر كسى فكر مى‌كند كه با بحث ايدئولوژى قوى‌تر مى‌شود و بهتر مى‌تواند مبارزه كند بگذار اين كار را بكند، اما آن‌هايى كه مثل من و رسول هستند‌ لزومى ندارد وقتمان را روى اين چيزها بگذاريم، اعضايى كه فكر مى‌كنند ايدئولوژى به آن‌ها استحكام عقيده مى‌دهد ايدئولوژى بخوانند. حنيف‌نژاد اين را عام مى‌كرد و براى همه ‌مى‌گفت.

+++

درباره همان سلول چهارنفری بگوييد. اولين بار كه حنيف‌نژاد را بعد از دستگيرى ديديد.

- خب وقتى اولين بار همديگر را مى‌ديديم خيلى خوشحال مى‌شديم بعد درباره اشتباهاتمان و جمع‌بندى‌ مسائل و اينكه بعد از اين راهمان چطور مى‌بايست باشد بحث مى‌كرديم.

چيز ديگرى به خاطر نداريد؟

چرا. چون قبلاً از من خواسته‌ای که صحنه‌هایی را که به‌وضوح به خاطر دارم به ریز و با جزئیات بگویم حالا وقتش است:

آن روز دستکم هفت هشت روز می‌شد که ما را به سلول حنیف منتقل کرده بودند. من را از اتاق پایینی آورده بودند و گفته بودند که وسایل شخصی‌ام را بردارم. با رفقای اتاق عمومی خداحافظی کرده بودم و درجه‌دار ارتشی مأمور ساواک غر زده بود که خداحافظی را طول ندهم. ماها به هنگام وداع این احساس متقابل را داشتیم که شاید دیگر هرگز همدیگر را نبینیم و پس از روبوسی بازوی همدیگر را به نشانه مقاومت تا پیروزی خلق قهرمان فشار می‌دادیم. در آن زمان کسی از ما به خواب هم نمی‌دید که همین خلق قهرمان بالاخره پیروز خواهد شد و آن‌وقت تازه شروع روزهای شوم برای همین روشنفکران خوش‌خیال خواهد بود. درجه‌دار ساواکی آستین کتم را می‌کشید و من همراه با او گام برمی‌داشتم. از زیر چشم‌بند دیدم که وارد راهرویی شدم که برایم آشنا بود، همان راهرو پیشین با سلول‌های دو طرف آن بود. آستینم را ول کرد. این نشانه آن بود که رسیده‌ایم. توقف کردم. صدای باز و بسته کردن دریچه کوچک روی در سلول به گوشم خورد. رسم بود پیش از باز کردن در سلول‌ها از دریچه کوچک وضعیت داخل سلول را وارسی کنند. حالا نوبت چشم‌بند بود. چشم‌بند مرا باز کرد یعنی باید وارد سلول شوم. وارد که شدم در سلول را سریع بست. اول‌بار بود که پس از دستگیریم این رفقای عزیزم را بغل می‌کردم و می‌بوسیدم، می‌بوسیدیم. حنیف، رسول و محمود. هفته اول جمع چهارنفره ما چه زود گذشت. حالا هفت هشت روز از آن روز گذشته است. رسول با هیجان و ضمن حرکات تند سر و دست اصرار به يك‌ حركت انتحارى دارد كه از يك فرصت مناسب استفاده كنيم و نگهبان‌های داخل بند را بگیریم و افسرنگهبان را خلع سلاح كنيم و بزنيم بيرون. مى‌گفت ‌ما را كه مى‌كشند در آن صورت لااقل يك اقدامى كرده‌ايم. کف سلول پتوی سربازی به رنگ قهوه‌ای تیره پهن بود. حنیف پشت به دیوار و رو به در نشسته و با دستمال کتانی کوچکی که همیشه یکی‌اش را در جیبش داشت شیشه عینکش را می‌مالید. معمولاً هر وقت این کار را می‌کرد یعنی که مشغول اندیشیدن بر روی مسئله مهمی است. رسول و من کف سلول و تقریباً پشت به در نشسته‌ایم. محمود عسگری‌زاده پشت به دیوار سمت چپ سلول داده بود. همگی روی پتو نشسته‌ایم. حنیف پیشنهاد رسول را جدی نگرفته است. این را در همان آنی که از پاک کردن شیشه عینکش فارغ شد و سرش را بلند کرد و لبخند زد و نگاه پرمهرش را به ما دوخت، دیدم و فهمیدم. اصلاً و انگار که رسول آن پیشنهاد را نداده و بیش از همه منتظر نظر او نیست. محمود عسگری‌زاده مسئول اطلاعات سازمان، سرش را پایین انداخته بود با دست چپ چانه‌اش را می‌مالید و در فکر بود و معلوم بود که منتظر است تا حنیف نظر بدهد. رسول که زل زده بود به حنیف وقتی سکوت او را دید و حدس زد که گویا چیزی از او نخواهد شنید به‌طرف من چرخید و نگاه پرسشگرش را به من دوخت.

دو سالی می‌شد که رسول را می‌شناختم. زمستان سال 47 در جریان بحث‌های استراتژی در (به گمانم) خانه سعید در بلوار الیزابت (کشاورز) برای نخستین بار همدیگر را دیده و از آن زمان به بعد در بهار و تابستان سال 48 دوستی عمیقی بینمان ایجاد شده بود. کوتاه‌قد، ریزه‌میزه و سفیدپوست بود با چشم و ابرو و دهان ظریف؛ و آنگاه‌که شروع به بحث می‌کرد ذهن شکوفا و خلاق او در بارش کلمات و حرکات تندوتیز دست‌ها و صورتش، شنونده همچو منی را جذب می‌کرد. از همان زمان هر دومان جذب هم شدیم و متوجه شدیم که چقدر وحدت فکری داریم. در یک جمع پنج شش‌نفره درباره استراتژی جنبش، او و من گازانبری اندیشه واحدی را که در همان زمان تنیده می‌شد به‌پیش می‌بردیم. همان سال بود یا 49 که به شهر زادگاهش، شیراز، دعوتم کرد. کجاها رفتیم و چه مناطقی را بازدید کردیم هیچ یادم نیست الا رشته پایان‌ناپذیر گفتگوها و بحث هامان که در هیچ موردی به بن‌بست نمی‌رسید. انگار ذهن هامان مکمل هم بود. اگر در خانه تیمی بودیم به‌کرات فراموش می‌کردیم که ساعت‌هاست وقت غذا خوردن گذشته و آن‌وقت او بود که گوشه‌کنار را می‌کاوید و آخرسر اگر اندکی نان مانده و تکه پنیری خشکیده یا چند دانه خرما گیرمان می‌آمد دوباره بحث هامان را پی می‌گرفتیم. در آن چند روز سفر شیراز اصلاً یادم نیست که غذای درست و حسابی خورده باشم. پس از آن سفر رسول را بسیار کم دیدم. او درگیر ماجرای نجات رفقای زندانی‌مان در دبی شد و همراه با حسین روحانی و یکی دیگر از رفقا این کار را با موفقیت انجام داد. رسول در مهرماه سال 50 به‌عنوان ناظر در عملیات گروگان‌گیری ناموفق شهرام پهلوی‌نیا شرکت کرده و چند روز بعد ساواک او را دستگیر کرده بود. حالا او بود که منتظر بود من از پیشنهادش حمایت کنم. مگر نه این بود که او و من همیشه مشابه هم می‌اندیشیدیم و به نتایج واحدی می‌رسیدیم. رسول یک انقلابی و مبارز فعال همه‌جانبه و همه‌فن‌حریف بود، هم در نظر و هم در عمل. هم یک انقلابی نظریه‌پرداز و تئوریک بود و هم یک انقلابی حرفه‌ای سازمانده. هنوز هم آن نگاه پرسشگرش در پیش چشمم هست و اینکه چطور در همان چند ثانیه آن نگاه که ابتدا پرسشگر و امیدوار و پرحرارت بود به سردی و یاس گرایید و دریافت که یا این همان بهمن پیشین نیست یا همان بهمنی که او برای خودش ساخته‌وپرداخته بود هیچ‌وقت چنان‌که به‌نظر می‌رسید محکم و بی‌تزلزل نبوده است، اما واقعیت این بود که من دست‌کم در آن دوره از زندگی‌ام هرگز از مرگ نهراسیده‌ام و این را در تمامی اوقاتی که می‌دانستنم همه ما سرنوشت مشابهی داریم. در اندرونم حس و لمس کرده‌ام، اما برای کشتن بدترین دشمنان اصلاً روحیه پذیرنده و آماده‌ای نداشته‌ام. شاید با درک و دریافت این روحیه من بود که حنیف‌نژاد من را برای گروه سیاسی پیشنهاد کرده بود.

حنيف‌نژاد چه مى‌گفت؟

- جمع‌بندى او ادامه مبارزه بود. اين را بگويم كه عليرغم اختلاف‌نظرهای ايدئولوژيك[5] رابطه حنيف‌نژاد با من هميشه بسيار صميمانه بود. هیچ‌وقت نديدم كه به من به‌جز آن نگاه محبت‌آميز نگاه ديگرى بكند. او سخت به من اعتماد داشت‌ و فكر مى‌كنم بسيار خوب هم مى‌دانست كه به‌رغم همه نظرياتم من آدم وفاداری هستم و كسى نيستم كه جريان راه‌ بيندازم.

 موقع خداحافظى و آخرین دیدار هم چيزى ردوبدل نكرديد؟

- خداحافظى را هم به خاطر ندارم چون از قبل نمى‌دانستيم. صدا مى‌كردند مى‌بردند و معمولاً برمی‌گرداندند اما اگر برنمی‌گشتیم سرباز مى‌فرستادند وسايلمان را می‌آورد. به‌ندرت مى‌گفتند وسايلت را بردار. مثلاً از انفرادى به عمومى كه مى‌رفتيم، مى‌گفتند وسايلت‌ را بردار. ما مى‌دانستيم كه عمومى مى‌رويم؛ اما کلاً حساب‌کتاب نداشت. در مورد انفرادى چيزى اضافه بر اين‌ها يادم نمى‌آيد. بعد از آن با سعيد محسن دوتايى هم‌سلول بوديم. دو سه نفر ديگر هم در گروه‌بندى دادگاه ما بودند اما در سلول ما نبودند، ما آن‌ها را در دادگاه می‌دیدیم. حنيف‌ سلول روبرويى ما بود. نگهبان در سلول او را باز می‌کرد تا به دستشویی برود صدای محکمش را می‌شنیدم که می‌خواند که «کمربندت را محکم ببند و آماده مرگ شو» و یا این شعر را می‌خواند: «هرکه گریزد ز خراجات شهر، بارکش غول بیابان شود[6]» و یا: «در مسلخ عشق جز نکو[7] را نکشند». این آخری تکیه‌کلام اصغر بدیع زادگان هم بود. این را بگویم که تکیه‌کلام من این بود: «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش. بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر» اما پس از آن نگاه پرسنده و بی‌پاسخ مشکین فام دیگر هرگز این شعر را نخواندم. دیگر لیاقتش را نداشتم.

لطفاً تا جایی که یادتان می‌آید حرف‌هایی که ردوبدل کردید را بازگو کنید، درباره خود سازمان، درباره ایدئولوژی‌اش، درباره دستگیری‌ها یا حرف‌های عادی و شوخی.

- بله ما چهار نفر بوديم كه آن سه نفر اعدام شدند و فقط من ماندم. حالا برای من این پرسش مطرح است که چرا روی تبدیل سازمان به جبهه هیچ بحثی نشد. انگار بفهمی‌نفهمی حس می‌کردیم که پیگیری این بحث بین ما اختلاف ایجاد می‌کند و در آن جو که همه زیر حکم اعدام بودیم نیاز به وحدت داشتیم. نمی‌دانم هرچه بود این بحث درنگرفت و باز نشد. من می‌توانم با قاطعیت بگویم (البته این حدس من است) که حنیف در آن شرایط اصلاً آمادگی پذیرش تبدیل سازمان به جبهه را نداشت. حتی آمادگی بحثش را هم نداشت. از همان زمان این رسم تشکیلاتی گذاشته شد که اگر کسی مارکسیست می‌شود در سازمان بماند و سازمان از ذهن و توان او استفاده کند، اما این موضوع علنی نشود. آن‌وقت و انرژی عظیمی که روی تدوین ایدئولوژی سازمان گذاشته شده بود با سیاست جبهه‌ای کردن، نقش بر آب می‌شد. در آن صورت سازمان تبدیل می‌شد به سازمان یا جبهه‌ای که دیگر کاری به ایدئولوژی افرادش نداشت یا در مقابل آن حساسیت نداشت. در حالی که سازمان نقطه قوت خودش را ایدئولوژی‌اش می‌دانست و به آن سخت می‌بالید[8]. واقعیت‌های جامعه نیز نشان دادند که افرادی مثل مصطفی شعاعیان پیش از انقلاب و شکرالله پاک‌نژاد پس از انقلاب اسلامی، که جبهه‌ای فکر می‌کردند کارشان نگرفت. عملاً یا سازمان‌های مارکسیستی خالص رشد کردند و بالیدند و بزرگ شدند و یا سازمان‌های مذهبی خالص. جامعه داشت دوقطبی می‌شد درحالی‌که جبهه‌ای شدن به معنی شنا در خلاف جهت حرکت رودخانه بود.

چند وقت در آن سلول بوديد؟

سه هفته شاید هم یک ماه.

از آن هفت نفر بعدى فقط شما اعدام نشديد؟

- بله‌

فكر مى‌كنيد اين به خاطر دفاعياتتان در دادگاه بوده؟

- نه، دفاعيات من تفاوتى با دفاعيات ديگران نداشت.

پس چرا اعدامتان نكردند؟

- خانواده من پس از اعدام برادرم تمام امكانات و آشنايانشان را بسيج ‌كرده بودند و تا آنجا كه به‌یاد دارم بعدها برادرم گفت که کل فامیل، صياديان رئيس ساواك آذربايجان غربى، بهرامى رئيس ساواك خراسان، جوان، سرپرست تیم‌های ضربت ساواک و مهم‌تر از اين‌ها فردوست را وارد ماجرا كرده بودند. برادرم محمد پيش از دادگاه دوم من اعدام شده بود. بعد از اينكه چهار نفر اول شامل على باكرى، ناصر صادق، محمد بازرگانى و على میهن‌دوست را اعدام كردند، دادگاه‌های ما را غیرعلنی كردند و هیچ‌کدام از دفاعيات ما چاپ نشد و همين غيرعلنى بودن به خانواده و فاميل من كمك كرد تا بتوانند مرا از اعدام نجات دهند. برادرم ‌فريدون بعداً به من گفت همه اين‌ آدم‌ها مؤثر بودند.

درواقع اگر دفاعيات آن‌ها در روزنامه پخش نمى‌شد ممكن بود آن‌ها اعدام نشوند؟

- بله.

ولى چون آن دفاعيات پخش شد قضيه حيثيتى شد و آن‌ها را اعدام كردند.

- بله.

دفاعيات شما پخش شد؟

- نه.

-از آن سلول چهارنفره با حنيف‌نژاد، دیگر چیزی به یاد ندارید؟

- احتمالاً بايد بهمن‌ماه 50 يا از نيمه بهمن تا نيمه اسفندماه بوده باشد. بعدش ما را جدا كردند. حالا من و سعيد در يك سلول بوديم حافظه خیلی خوبی داشت و یک ‌بار به خواهش من شعر عقاب خانلرى را از اول تا آخر خواند شايد يك‌ربعى طول كشيد. همه‌اش را از حفظ بود. (در حاشیه: حدود سی‌وچند سال بعد وقتی‌که این خاطره‌ام را برای عبدالله محسن، برادر کوچک‌تر سعید محسن، بازگو ‌کردم عبدالله هم شروع کرد به خواندن همان شعر و تا آخرش خواند).

آن موقع تقى شهرام بود؟

- آن موقع تقى شهرام در همان گروه اول دادگاه بود و اگر اشتباه نکنم به شش سال[9] محکوم‌شده بود. نقش رضا رضايى در آن مدت اندكى كه در بيرون بود پس از فرار از زندان برای انتقال تجربه و استحكام بعدى بسیار مهم بود. رضا رضايى تشكيلات‌ده خوبى بود. من و رضا خيلى صميمى نبوديم.

چرا؟

- نمى‌دانم چرا. اختلاف عميقى نبود.

يعنى ممكن بود قبل از زندان مشاجره‌اى داشتيد؟

- نه مشاجره هم نداشتيم. رضا مدتی در شاخه سعيد محسن و بعد بهروز (علی باكرى) بود. دو سه سالی از من کوچک‌تر بود. شايد يك مقدارى تفاوت سليقه بود كه آن موقع داشت شكل مى‌گرفت. اگر اشتباه نکنم، یکی دو بار بحثمان شده بود و هر دو متوجه شده بودیم که نگاهمان به مسائل متفاوت است.

دادگاه دومتان كى بود؟

- يادم نيست، ولى همه در بهار بود. ما را مى‌بردند خيابانى كه حالا نامش معلم است. دادرسى ارتش. من ‌يكى از فاميل‌هايم را ديدم كه افسر حقوقى دادگاه بود و اخيراً هم فوت كرد. اگر اشتباه نكنم اسمش محسن غروى ‌بود. برادرم رفت پيدایش كرد، چون فكر مى‌كرد مى‌تواند كارى بكند. خودش گفت ما كاره‌اى نيستيم‌ حكم‌ها از بالا مى‌آيد. در دادگاه اول من، او يكى از قضات بود و گفت من با ايشان فاميلم و او را عوض كردند. رسم ‌بر اين بود كه اگر كسى فاميل سياسى و زندان رفته داشته باشد، هیچ‌وقت نمى‌گذاشتند سرتيپ شود. آن موقع او مى‌دانست كه الآن كه از بدشانسى‌اش فاميلى مثل من دارد درجه بالاتر از سرهنگى نخواهد گرفت، اما او با من خیلی گرم و صمیمانه برخورد کرد. این برخورد او از روی شجاعت و وارستگی بود و من در دلم تحسینش کردم.

بعد از دادگاه دوم که احكام قطعى شد و يك‌عده اعدام شدند و يك‌سرى هم ابد گرفتند. خاطرتان هست ابدی‌ها چند نفر بودند؟

- بهتر است بگوييم كه اعدامى‌ها چند نفر بودند. همه اعضای مرکزیت به غیر از من و رجوی.

داشتيد درباره محمد حنيف‌نژاد صحبتى مى‌كرديد، اين را براى اينكه دوباره ضبط و چاپ بشود لطفاً دوباره‌ تكرار كنيد.

- وقتى‌كه حنيف‌ دستگير شد، فشار روی او خیلی زیاد بود و دستگیری‌های زیادی به دنبالش آمد. در حدى كه يك‌سرى از مجاهدين زندانى ‌اعتراض كردند. من دقيق يادم نيست چه كسانى اعتراض كردند اين را مى‌توانی از رضا باكرى (ايران)، مرتضی آلادپوش (سوئد) و كاظم شفيعى‌ها (امريكا)، بپرسي. در مقابل اين اعتراضات، محمد مى‌گفت بهتر است به ‌اينجا بيايند درواقع يك نوع دانشگاه است، خيلى چيزها ياد مى‌گيرند، مى‌آيند اينجا پخته‌تر می‌شوند، مي‌روند بيرون.

يعنى در مقابل بازجويى‌ها نمى‌توانست مقاومت بكند يا اينكه معتقد بود كه الآن بايد لو داد و اعضا بايد بيايند زندان؟

- حالا که به گذشته نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که در فاصله دستگیری ما در اول شهریور 50 و دستگیری حنیف، ساواک خیلی از سرنخ‌ها را حفظ کرده و بسیاری را تحت نظر داشته و گذاشته بود که آن‌ها را پس از دستگیری حنیف بگیرد. ساواک بدش نمی‌آمد که در زندان این شایعه بپیچد که حنیف خیلی‌ها را لو داده است. حالا فکر می‌کنم که حنیف درواقع قربانی نقشه زیرکانه ساواک شد و ساواک با زرنگی افرادی را که پیش از حنیف عمداً نگرفته بود پس از حنیف گرفت و گذاشت که آن شایعه درست شود. به هرحال پس از دستگيرى حنیف ساواك خيالش راحت شد. دستگيرى او پاداش و ترفيع برايشان ‌مى‌آورد و فكر چيز ديگرى نبودند. درواقع در آن زمان ساواك كار سازمان را تمام‌شده مى‌دانست. خود حنیف هم‌ هرگز نشنيدم كه بگويد زياد شكنجه‌اش كرده باشند. من اين را شخصاً از خودش شنيدم در سلول كه با هم بوديم‌ دوباره بحث مطرح شد و اگر اشتباه نكنم محمود عسگرى‌زاده (كه بسيار هم شكنجه شده بود) مطرح كرد كه چرا به دنبال دستگیری شما اين همه آدم دستگیر شد؟ محمد هم گفت كه اشكال ندارد مي‌آيند زندان دوره مى‌بينند. البته برای ماها که با سر به زیر افکنده این حرف‌ها را از رهبرمان می‌شنیدیم، زياد هم قابل قبول نبود. حالا حس می‌کنم همه ما در حق حنیف بسیار اشتباه کردیم و گول نقشه ساواک را خوردیم.

به هرحال آن‌هایی كه ساواک گرفت چند ماه تا يكى دو سال بیشتر در زندان نماندند. اینکه اين‌ها چه كسانى بودند من حالا نمي‌دانم. دقيق نمي‌توانم بگويم. فكر مى‌كنم اگر در اين مورد كنجكاو هستي، بهتر است به سايرينى كه ‌در دسترس هستند مراجعه كني.

 از دادگاه و چگونگی آن حرف بزنید...

ادامه دارد ...


[1] زنده‌یاد علی‌اکبر نبوی نوری در پی دستگیری مقاومت زیادی در زیر شکنجه‌های ساواک کرد و در طول بازداشت هم علی‌رغم قدرت جسمی مریض‌احوال بود. گویا قرص سیانور هم در او اثر چندانی نکرده بود. پس از تحمل شکنجه‌های زیاد یکی از اعضای سازمان را که در زندان بود با او روبه‌رو می‌کنند و متوجه می‌شود مطالبی که از او می‌خواهند قبلاً گفته ‌شده و دلیلی برای مقاومت نیست. نبوی در طول زندان به ماها آموزش‌هایی نظامی می‌داد و در کاراته هم کمربند داشت. پس از آزادی با اشرف ربیعی ازدواج کرد و طی عملیاتی به شهادت رسید.

[2] زنده‌یاد مجید حدادعادل با سازمان همکاری تشکیلاتی داشت و وقتی به خانه او می‌روند علاوه بر او غلامعلی حدادعادل را بازداشت می‌کنند. غلامعلی مدت کمی در زندان قزل‌قلعه بازداشت بود و چون فهمیدند عضو سازمان نیست آزاد شد. مجید پس از پیروزی انقلاب در جریان دفاع در برابر جنگ تحمیلی به شهادت رسید.

[3] زنده‌یاد محمود عسگری‌زاده بعد از تحمل شکنجه‌ها و انفرادی مدتی در اتاق یک از بند 1 زندان اوین بود. مدتی هم در اتاق 40 نفره از بند 2 زندان اوین بود که به‌طور تفصیل در جلد دوم خاطرات لطف‌الله میثمی «آن‌ها که رفتند» آمده است. ولی مدتی قبل از اعدام در انفرادی بود. شهید مشکین فام هم هیچ‌گاه به بند عمومی نیامد.

[4]. واژه رواج درست نیست. در اکثر خانه‌های جمعی چنین چیزی رواج نداشت. مگر استثنایی که مهندس بازرگانی از آن باخبر است. در جمع‌بندی‌های اتاق چهل نفره اوین هم ‌چنین چیزی مطرح نشد.

[5] حنیف نژاد گفته بود اختلاف فکری من با بهمن قابل حل است و شاید او از افق دیگری به این اختلافات نگاه می‌کرد.

[6] این شعر مولانا با قرائت زیر منتشرشده که با آن شعری که مهندس بازرگانی به یاد دارد مختصر تفاوت دارد:

«گر بگریزی ز خراجات شهر/بارکش غول بیابان شوی»

[7] - زیبا

[8] حنیف‌نژاد بعد از دستگیری این انتقاد را به خود داشت که می‌گفت در شرایطی که مسائل امنیتی سازمان در اولویت بود، یک هفته در جایی متعلق به زمردیان به تدوین کتاب «شناخت» پرداخته است که ترکیبی بود از کتاب تکامل و شناخت و راه انبیا، راه بشر که بعداً به «شناخت محمد آقا» معروف شد و پانویس‌هایی از آیات قرآن داشت.

[9]. تقی شهرام به ده سال زندان محکوم شد

 

     فهرست چشم انداز 109 صفحه اول |  بايگاني سال 1397 |