فهرست چشم انداز 104 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |    

 چشم انداز ایران - شماره 104 تير و مرداد 1396

 

 خاطرات سیاسی بهمن بازرگانی

سیر دبیرستان، دانشگاه و پیوند با مجاهدین (بخش سوم)

 

تصور کنید الآن نوزده‌‌ساله هستید و بهمن بازرگانی وارد کار سیاسی می‌شود؟

نه، حالا خیلی مانده به سیاسی شدنم؛ اما دانش‌آموز که بودم واقعه‌ای در شهرمان افتاد که ذهن من ِ شیفته ریاضیات و فیزیک را تکان داد. تعدادی از بازاری‌ها اعتصاب کرده بودند. سال 39 یا 38 بود. جریان از این قرار بود که پزشکی در اورمیه زندگی می‌کرد به نام دکتر گرمان. این با مهندس گرمان، برادر همین دکتر گرمان و (آن‌طور که شایع بود) عضو حزب توده، اشتباه نشود. دکتر گرمان با دولتی‌ها بود. با استاندار و فرماندار و رؤسای ادارات حشر و نشر داشت. شایع بود که هر شب سر میز قمار بودند. دکتر گرمان مسئولیت پزشکی قانونی را نیز داشت. امروزه پزشکی قانونی شغل مهمی نیست. آن زمان مهم بود. این آقا را مقامات عالی‌رتبه دولتی خیلی هم تحویل می‌گرفتند. مشروب زیاد می‌خورد و بیشتر اوقات مست بود. آن موقع، آن‌هایی که مشروب می‌خوردند، زیاد می‌خوردند. یک علتش می‌توانست ناشی از فقدان سنت مشروب‌خوری علنی باشد که شاید سابقه‌اش از دوران رضاشاه آن ورتر نمی‌رود. من دیده‌ام بیشتر تازه‌کارها معمولاً اعتدال را رعایت نمی‌کنند. این البته مربوط به نسل من است. شاید این مسئله برای نسل پدران ما هم صادق باشد. مسئله دیگر، شیوع افسردگی در بین درس‌خوانده‌ها بود. در آن زمان دیپلم به بالا خیلی کم بود. نهضت ملی در اواخر دهه بیست تقریباً بیشتر درس‌خوانده‌ها و حتی بخشی از بازاری‌ها و کسبه را سیاسی کرده بود. کودتای 28 مرداد و سقوط مصدق و بی‌عملی حزب توده و سپس لو رفتن سازمان نظامی حزب و اعدام افسران و زندانی شدن و سپس موج ندامت بسیاری از زندانی‌های سیاسی، جوی آمیخته با افسردگی به‌ویژه در میان درس‌خوانده‌ها ایجاد کرده بود. دکتر گرمان هم احتمالاً آدم افسرده‌ای بود. شب‌ها می‌نشستند پای میز قمار و مشروب، از استاندار تا رؤسای ادارات. در آن زمان احتمالاً پست مدیرکلی کشف یا اختراع نشده بود. کسی که رئیس اداره بود آدم بسیار مهمی به‌حساب می‌آمد و معمولاً در کوچه و خیابان مردم او را با انگشت نشان می‌دادند. این‌ها همه با کت‌شلوار مرتب و اتوکشیده و کراوات مرتب سرکار حاضر می‌شدند. در آن زمان رسم بود شلوار را شب‌ها زیر تشک می‌گذاشتند کار اتو را می‌کرد. از تختخواب خبری نبود و تشک را روی فرش کف اتاق پهن می‌کردند. معمولاً از آب لوله‌کشی هم خبری نبود و آب خوراکی از چاه تأمین می‌شد. برای بالاکشیدن آب چاه اغلب از چرخ‌دستی و سطل و طناب استفاده می‌شد. در دهه 30 از تلمبه‌دستی استفاده می‌شد. مردم تازه داشتند با سیمان آشنا می‌شدند. درهای اکثر خانه‌ها چوبی بود. در فلزی نشان ثروت صاحب منزل بود. وقتی‌که کسی می‌گفت زمانی می‌رسد که در آهنی نیز محتاج در چوبی بشود، معنایش این بود که ممکن است روزی آدم صاحب ثروت و قدرت نیز محتاج کمک همسایه ندارش بشود. دکتر گرمان زن و بچه نداشت و غالباً شب‌زنده‌داری می‌کرد و روزها نیز دمی به خمره مى‏زد و آخر هفته‏ها هم با دوستانش به كوه‏هاى اطراف اورميا براى شكار كبك و احياناً قوچ مى‏رفت. شكارچى پرحوصله و قابلى ‏بود. اين آقا به‌عنوان پزشك قانونى رفته بود جسدى را معاينه كند و جواز دفن بدهد. جسد روى زمين خالى افتاده‏ بود. به جسد دست نزده بودند تا پزشك قانونى بيايد و نظرش را بدهد. او اشتباهى با ماشين از روى جسد رد شده بود، عذرخواهى هم نكرده بود. اين خبر مثل سونامى به همه‌جا پخش شد. شايع شده بود در حال مستى عمداً و به‌قصد هتك حرمت جسد با ماشين از روى آن رد شده است. اين چيزى شبيه به هتك‌ حرمت كتاب مقدس بود. اینکه او همیشه خدا مست بود، نه‌تنها تخفيفى در جرمش نمى‏داد، سنگین‌تر هم مى‏كرد؛ اما مردم از ساواك و شهربانى بسيار مى‏ترسيدند. اگر از دهنت در می‌رفت و مى‏گفتى اين سازمان‏ها بايد در خدمت مردم باشند! گمان مى‏كردند قطعاً به سرت زده است! حتی فكر چنين شوخى، نشان از عقل گرد گوینده‏اش داشت. نام‌بردن از ساواك آدابى ‏داشت. اگر از مخاطبانت كاملاً مطمئن بودى زیرچشمی راست و چپت را مى‏پاييدى صدايت را پايين مى‏آوردى و انگار كه تو مريض رو به موتى و ملک‌الموت همين دوروبرهاست، يواشكى زير لب نامش را مى‏بردى. با اینکه‏ هتك حرمت را و تحقیرشدگی را همه‏ كسبه و بازارى‏ها لمس مى‏كردند، تنها ده، دوازده نفر به‌عنوان اعتصاب و اعتراض و تقاضاى استعفاى پزشك قانونى يا دست‌كم عذرخواهی‌اش، در خيابان پهلوى نرسيده به پستخانه در چند قدمى مطب دكتر گرمان، ساكت و آرام و سر در گريبان صبح تا عصر چند روزى ايستادند تا دكتر گرمان جلو چشم آن‌ها كاملاً بى‏تفاوت و بى‏اعتنا برود و بيايد. من هم در سر راهم رفت‌وآمدم به دبيرستان، آن‌ها را ببينم و بى‏تفاوت از كنارشان بگذرم و ندانم كه نظاره اين تبختر و نخوت در يكسو و تحقير و مظلوميت در سوى ديگر، به‏عنوان نخستين دريافت من از رابطه بين حق و زور، سر درازى در زندگى من خواهد داشت.

به‌محض آنکه شايع ‏شد ساواك اعتصابيون خاموش را دارد شناسايى مى‏كند همه رفتند و يكى از اعتصابيون در خانه ما پنهان شد. پسرعمو، شوهر خواهرم. هجده بیست سالى از من بزرگ‌تر بود. بعد مدتى هم به تهران يا اصفهان رفت. من در عوالم خودم ‏بودم، به رياضيات، فلسفه و فيزيك علاقه داشتم.

 

رشته تحصيلى شما چه بود؟ اسم دبيرستانتان را يادتان مى‏آيد؟

- رشته‏ام رياضى بود. دو سال در دبيرستان فردوسى بودم، مديرش آقاى حشمتى بود. نصيحتمان مى‏كرد كه سوت‏ نزنيد و خسته نمی‌شد از اینکه به هر کسی توضیح بدهد که سوت‌زدن ميناى دندان را خراب مى‏كند. من بلد نبودم. هیچ‌وقت ياد نگرفتم؛ اما آن‌های ديگر چه ‏آهنگ‏هايى و چقدر خوب مى‏زدند. سال‌ها بعد در سلول زندان اوين سوت ‌سرود انترناسيونال را خواهم ‏شنيد.

سوم و چهارم دبيرستان را آنجا بودم، از دوره‏اى كه حالا به آن راهنمايى مى‏گويند خبرى نبود. سرراست شش کلاس ابتدايى بود و شش كلاس دبيرستان. پنجم و ششم را به ابن‌سینا رفتم. داشتم مى‏گفتم كه علايق علمی داشتم. مى‏خواستم پس از ديپلم فيزيك نظرى بخوانم يا رياضيات محض. از اول به مسائل نظرى ‏علاقه داشتم. خوب هم حل مى‏كردم. سه نفر بوديم حميد حصارى، كاظم ايرانلى و من. آقاى صحت، دبير رياضى ‏ما، ما سه نفر را به طنز علماى اعلام! خطاب مى‏كرد: «ببينم، غير از اين علماى اعلام، كس ديگرى نيست که جواب اين مسئله را بداند؟» من و حصارى چهار سال آخر دبيرستان را در فردوسى و ابن‌سینا و با ايرانلى دو سال آخر را در دبيرستان ابن‌سینا با هم بوديم. به یاد دارم در سال آخر كه بوديم معلم فيزيكمان، بهفروز نامى براى اینکه ‏روى ما را كم كند، مسئله‏اى داد و گفت اين را نمى‏توانيد حل كنيد انگار گفت جايزه مى‏دهم. كره‏اى كوچك را روى ‏كره‏اى بزرگ‌تر مى‏گذاريم كره کوچک‌تر در روى كدام مدار از روى كره بزرگ‌تر جدا مى‏شود؟ مسئله را حل كردم. معلم همان‌جا در سر كلاس و سر پا فرمول‏هاى مرا در دفترم نگاه كرد و به روى خودش نياورد و زنگ ‌زده شد و پس‏ از آن ديگر هیچ‌وقت از اين مسائل خارج از كتاب نداد.

 

جو دبيرستان آن موقع چطور بود؟

- انشايم خيلى خوب بود. جو دبيرستان كاملاً غیرسیاسی بود. آن‌هایی كه اهل دختربازی بودند (اصطلاحات دوست‌دختر و دوست‌پسر چند دهه بعد رایج شدند) كم درس ‏مى‏خواندند. الباقى غالباً درسخوان بودند. جامعه آن روز اصلاً قابل‌مقایسه با امروز نبود. سربه‌زیر ‏بوديم. مى‏خواستيم به دانشگاه برويم. آن موقع تعداد تحصيلكرده‌ها خيلى كم بود و ما يك‌عده درسخوان بوديم. اورميا ‏شهر کوچکی بود. تقریباً به دور از خلافكارى و جرم و جنايت بود. شهری بود متشکل از خرده‌مالکین و به دور از جوش و خروش سياسى.

 

موقعيت خانوادگی‌تان در شهر اورمیه چطور بود؟

- پدرم تاجر موفقى بود. اینکه آیا واقعاً گرایش‌ها چپ داشت يا براى حفظ ثروتش خود را چپ نشان مى‏داد؟ نمی‌دانم؛ اما در آن زمان در فرقه دموكرات نام‌نویسی کرده بود و به آن‌ها کمک مالی می‌کرد.

 

در خانواده هم كسى سياسى نبود؟

- فريدون در 28 مرداد 32 دانشجوى سال اول رشته مهندسى شیمی دانشکده فنى تهران بود، مصدقى شده بود (طرفداران دکتر مصدق نخست‌وزیر را می‌گفتند). در 28 مرداد من و برادرم محمد در خانه داد مى‏زديم زنده‌باد دكتر محمد مصدق. آن موقع من 9 سالم بود. فرداى روز كودتا نيز با ديدن فريادهاى شور و شوق سلطنت‏طلبان ما هم داد مى‏زديم زنده‌باد شاه. فكر مى‏كنم در هر حال مى‏خواستيم پا در كفش بزرگ‌ترها بكنيم.

 

برادرتان هم آن موقع ارومیه بود؟

- بله تابستان بود. ديگر يادم نمى‏آيد كه در خانواده كسى سياسى بوده باشد. در دانشگاه كه بود فريدون مسلول شد و مدتى در بيمارستان شاه‏آباد دارآباد، مسیح دانشوری فعلى، بسترى شد. پس از آن فريدون ديگر هیچ‌وقت اهل سياست نبود تبدیل به آدمی بسیار مهربان و عاطفی شد. من هم سياست ‏را فراموش كردم. سه سال اول دبيرستان انشاهاى خوبى مى‏نوشتم و معلم‌های ادبيات تشويقم مى‏كردند ادبيات ‏بخوانم. من به رياضيات و فیزیک علاقه داشتم.

 

از پدر و مادرتان صحبت كنيد.

- مادرم مذهبى بود. پدرم در آن سال‌های پرآشوب دفعتاً ناپديد شد و هیچ‌وقت جسدش هم پيدا نشد. کشته ‌شده بود؟ آدم فعالى نبود؛ اما گويا برخی از اموالش را فروخته و احتمالاً به فرقه دموکرات که رهبری آن در اورمیه با فردی به نام «آزاد وطن» بود، كمك مالى کرده بود. آيا سرش را بر باد داد؟ معلوم نشد كه چه اتفاقى افتاد. هر چه بود پدرم در ميانه‏ بلواى آن سال‌ها گم شد و هرگز پيدا نشد. مادرم که هیچ میانه خوبی با کمونیسم و کمونیست‌ها نداشت تصویری که از پدرم به دست می‌داد، تصویر مردی انسان‌دوست بود که از غم و غصه مردمان فقیر مریض شده و در آن حالت مریضی بخشی از اموالش را بذل و بخشش کرده.

 

در اورمیه اين اتفاق افتاد؟

- نمى‏دانم. خانواده ابتدا باورشان نمى‏شد که کشته شده باشد. مادرم اولش دست به خمره‏هاى «زى زمه» نزد. اما پس از آن واقعه حوض، مادرم شروع كرد به شكستن خمره‌ها. روزى كه مادرم آن‌ها را مى‏شكست، آن چهره مادرم را به ياد دارم كه به‏ من مى‏گفت برو عقب و من هم كنجكاو بودم كه ببينم در آن‌ها چيست.

 

بعد كه پيگيرى كردند معلوم نشد كه پدرتان چطور کشته ‌شده و سر چه چيزى بوده؟ ممكن است به دلیل گرایش‌های سیاسی کشته شده بود؟

- گفتم که مادرم سعی داشت به‌طور ضمنی این را در ذهن ما جا بیندازد که پدرم در اثر فکر و خیال مردم بی‌چیز و قحطی‌زده مریض شده و بعد مرده؛ اما آن موقع يك عده فرار كردند و رفتند شوروى. يك عده را سلطنت‌طلب‌ها كشتند، برخی‌ها مثل آزادوطن اعدام شدند؛ و عده‌ای دیگر مفقودالاثر شدند. مفقودالاثرها در واقع کشته شده بودند.

 

بعد از دبيرستان...

- وارد دانشكده فنى كه شدم ولع داشتم كه نسبيت اينشتين را به زبان رياضى بفهمم. شروع كردم رياضيات خواندن ‏از تانسورها شروع كردم. سال اول این‌طور گذشت، اما تب علمى من را بسيار زود تب شديدتر سياست پس‌ زد. از سال دوم 42-43 سياسى شدم.

 

آن موقع با كنكور وارد دانشگاه شديد؟

- بله در سال اول دانشكده فنى جزو انگشت‌شمار نفرات نخستین کنکور بودم كه به ما بورس یک‌ساله دادند. سال اول خوب ‏درس مى‏خواندم. خانواده‏ام كوچ كردند آمدند به تهران. ده ‏سال قبل برادرم آمده بود بعد خواهرم پزشكى دانشگاه تهران قبول شده بود و پيش فريدون آمده بود. من كه قبول شدم كوچ كرديم از اورميه به تهران. سال 43 خيابان ‏فاطمى، آريامهر آن موقع، كوچه آسايى، نرسيده به باباطاهر يك خانه خريديم. سال 50 همان‌جا دستگير شدم. سال اول اصلاً سياسى نبودم. در دانشگاه هنگام اعتصاب دانشجويان وابسته به جبهه ملى بلندگو ‏مى‏گذاشتند و خطاب به جمعيتى كه در پياده‏رو خيابان‏هاى دوروبر دانشگاه در رفت‌وآمد بودند سخنرانى ‏مى‏كردند. آن موقع پليس وارد دانشگاه نمى‏شد. يك نوع حريم بود. 15 خرداد دانشگاه شلوغ شد يكى دو ساواكى را زدند و ماشینشان را آتش زدند. من قاتى ‏نمى‏شدم، بيشتر دانشجوها مثل من تماشاچى بودند.

 

اين اتفاق كى رخ داد؟

- 15 خرداد 42 من دانشجوى سال اول بودم. آن موقع با ناصر صادق آشنا شدم. ناصر مذهبى بود. وقتى آيت‏الله‏خمينى را تبعيد كردند چشمانش پر از اشك شده بود. من و بهروز (على باكرى) با تعجب به هم نگاه كرديم. از سال‏43 با عده‏اى ديگر آشنا شدم، ازجمله محمد غرضى. دو سالى جلوتر از ما بود. جلسه اول ‏من و على طلوع بودیم (اسم شناسنامه‏اى او عبدالله طلوع هاشمى است و در اوايل انقلاب كتاب ديكتاتورى و توسعه را همراه با محسن يلفانى ترجمه كرد. حالا در سوئيس است). دو سه جلسه با غرضی بودم. غرضى هوادار یا كم و بيش عضو نهضت آزادى بود. على طلوع بعد از جلسه اول يا دوم ديگر نيامد. همین هم يكى دو جلسه بعد تعطيل شد. بعد من همراه با پسرعمويم كه دو سال جلوتر از من وارد دانشكده فنى شده بود، دو سه بار در جلسات تحليل سياسى پرويز يعقوبى از اعضاى باسابقه نهضت آزادی شركت كرديم. من براى اولين بار از يعقوبى ياد گرفتم كه چگونه اخبار پراكنده را از روزنامه‏هاى جناح‏هاى‏ مختلف مى‏توان به هم چسبانيد و به يك نتيجه‏گيرى رسيد. در آنجا مسائل سياسى روز سازمان‏هاى نيمه‏تعطيل سياسى ايران تجزیه‌وتحلیل مى‏شد. پرويز يعقوبى ده دوازده سال از من بزرگ‌تر بود. سال 43-44 دوره ‏تخمير انقلابى من بود. در دانشكده كم و بيش جذب افكار مهندس بازرگان شدم. آنچه مرا به‌طرف او و نهضت مى‏كشيد صراحت و صداقتش بود. اندكى از جبهه ملى تندتر و شايد با برداشت آن زمان من، در مخالفت با رژيم شاه جدى‏تر بود. سال 43 دادگاه‏ علنی محاکمه مهندس بازرگان و همراهانش بود. جلسات‏ دادگاه در پادگان عشرت‏آباد برگزار مى‏شد و سرتيپ قره‏باغى، رئيس دادگاه نظامى، بود. جو جامعه چندان سیاسی نبود، ساواك هم آن موقع كارى نداشت كه ببيند كدام دانشجو به جلسات دادگاه مى‏آيد. من یکی دو بار رفتم.

 

آن فضاى روشنفكرى آن موقع هم این‌طور بوده؟

- جو روشنفکری آن سال‏ها داشت مرا جذب می‌کرد. چندنفری بودیم که در فضيلت خودكشى ‏لاف‏ می‌زدیم. من بيشتر در آن زمان در فاز پوچی بودم، همه آن‌ها كه خودكشى كرده بودند برايم جالب بودند و از این زاویه بود که صادق ‏هدايت برایم عزیز بود. كم و بيش، يك حالت نيهيليستى با ته‌مایه‌های اگزیستانسیالیستی و يك مقدارى غرب‏زدگى آل‏احمد (می‌دانید که او در هردو این زمینه‌ها وارد شده بود) غربزدگی‌اش دست‌به‌دست مى‏گشت كه اين‏ يك طرف قضيه بود. البته به‌موازات این اداواطوارها همچنان شیفته رياضيات محض و فیزیک نظری بودم. حتی امروزه نیز به ساینتیفیک امریکن و نیچر در اینترنت زیاد سر می‌زنم.

ناصر صادق و ...

- بله ناصر صادق الکترومکانیک مي‌خواند. من راه و ساختمان و على باكرى شيمى. حميد اشرف و فرخ نگهدار و ...اين‏ها يك یا دو سال کوچک‌تر از ما بودند.

کوچک‌تر از شما بودند؟

- بله سال 49 که ساواک عکس‌هایشان را آگهی کرد و جایزه تعیین کرد عكس را که ديدم شناختم.

اشرف را می‌گویید؟

- بله حميد اشرف؛ اما هیچ‌وقت با هم صحبت نکردیم.

در دانشگاه که بودید دوست‌دختر نداشتید؟

- من نه زياد در اين فازها نبودم. در آن زمان يك پسر بايد خيلى وقت مى‏گذاشت روى يك دخترى كه ازش ‏خوشش مى‏آمد. به‌سادگی دوران شما نبود. دوران مردسالار بود و دخترها محتاط. پسری که از دختری خوشش می‌آمد گاه مى‏بايستى حتی چند هفته وقت مى‏گذاشت و دنبالش راه مى‏افتاد و در موقعيت‏هاى ‏مناسب مجيزش را مى‏گفت. من راستش یکی را خيلى هم دلم مى‏خواست، اما غرورم مانع مى‏شد. حتی اسمش را هم نرفتم بپرسم. سايه بود و در مه ناپديد شد. من هم رفتم ‏در پى سرنوشت خون‌بارمان. اگر حنيف‏نژاد نبود و ما را جذب نمى‏كرد ما هم به سمت همين‏ چيزها مى‏رفتيم. كامو و سارتر مى‏خوانديم، اداهای اگزیستانسیالیستی مثلاً. از اين چوب‌سيگارهاى بلند دستمان مى‏گرفتيم و گاه ساعتمان را به مچ پايمان مى‏بستيم؛ اما ناصر صادق نه او از يك‏ خانواده مذهبى بود.

درباره حميد اشرف چیزی نمی‌گویید؟

- نه. فقط وقتى‏كه عكسش را ديدم، فهمیدم كه هم‌دانشکده‌ای سال پايينى ما بوده است.

عكسش را كجا ديديد؟

- در روزنامه چاپ كردند.

يعنى شما در زندان بوديد ديديد؟

- نه هنوز، آن موقع بهار سال پنجاه بود. من شهریورماه بازداشت شدم. جزو اعضاى فرارى بود در ميان چریک‌های فدايى كه عكسشان را به در و ديوار زدند.

 

قبل از روشن‌کردن ضبط داشتيد درباره محمد غرضى و ميثمى مى‏گفتيد كه آن‌ها را ابتدا به سازمان دعوت نكردند. رابطه شما با محمد غرضى ‏قبل از اينكه با سازمان آشنا شويد چطور بود؟

- گفتم که ما از هواداران نهضت آزادى بوديم: من، على باكرى و شاید... غرضى مدتى كوتاه یکی دو ماهى در 42 يا 43 مسئول ما بود.

 

اين‏ها كه مى‏گوييد مربوط به نهضت آزادى است؟

- بله. اين جريان پیش از سال 44 است. سال 44 غرضى فارغ‏التحصيل شد و رفت سربازى. در نهضت آزادى دو نفر به نحوى سمت آموزشى بر من داشتند: محمد غرضى و پرويز يعقوبى. روابط نهضت خيلى گل‌وگشاد بود و اصلاً قابل‌مقایسه با چيزى نبود كه محمد حنيف‏نژاد به راه انداخت. حنيف‏نژاد مصمم به مبارزه‏ بود. او یک جنم ديگر بود كه مرا جذب كرد. كاراكتر محمد حنيف‏نژاد براى ‏مبارزه جذاب بود. سعید محسن آن‌قدر منضبط نبود. بيشتر آدم عارف‌مسلکی بود كه به هر خانه تيمى كه پا مى‏گذاشت ‏شروع مى‏كرد به كاركردن. توالت‏ها را مى‏شست. خانه را جارو مى‏كرد. ظرف‌ها را مى‏شست و از اين قبيل.

پرويز يعقوبى كاراكترى داشت كه شايد در قالب آن انضباطى كه محمد حنيف‏نژاد مى‏خواست نمى‏گنجيد. محمد از دوستان قديمی‌اش به‌جز سعيد كسى را دعوت به همكارى‏ نكرد. دلايلى كه خودش مطرح مى‏كرد بيشتر اين بود كه آن‌ها آدم‏هايى انضباطناپذيرند. ما اين دلايل را بی‌کم‌وکاست مى‏پذيرفتيم، اما حالا جاى شك دارد. نمى‏توانم بگويم اين كار آگاهانه بوده است، شايد ناخودآگاه صلاح نمی‌دانست كسى را كه مى‏توانست احیاناً در مقابل اصول تعليماتى او اصول رقيبى‏ عرضه كند دعوت به همكارى كند. اين كار را او از سال 48 شروع كرد. زمانى كه ده دوازده نفر حوارى مثل ما را در دور و برش داشت و فقط آن موقع بود كه حنیف زمينه را براى عضوگيرى «قديمى»ها مساعد ديد. حالا به قول ‏او «قديمى»ها را می‌شد كنترل كرد و ظاهراً منظور او از كنترل آن‌ها كنترل بى‏انضباطى‏هاى احتمالى امنيتى آن‌ها بود: پرویز یعقوبی، محمد غرضی، لطف‌الله میثمی و... به هرحال كاملاً مشخص بود كه حنیف ترجيح مى‏داد با آدم‏هاى صفرکیلومتر کار کند[1] و آن‌ها را مطابق معيارهاى انضباطى و فكرى خودش تربيت كند. آيا مى‏توانيم بگوييم كه حنیف در اين موارد وسواس داشت؟ اگر حنیف در مورد كاربست اصول مبارزاتى‏اش وسواس داشت پس چرا در ميان افرادی كه در پیرامونش گردآورده بود افرادى به درجات بى‏انضباط نيز بودند و هیچ‌وقت به فكرش نرسيد كه آن‌ها را كنار بگذارد؟ اینکه چرا قدیمی‌ها را عضو سازمان نکردند و بعد در سال 48 آن‌ها را به‌عنوان افرادى زير مسئوليت ما كه افراد درجه دوم كميته مركزى بوديم درآوردند، جاى‏ سئوال دارد.

 

درباره آن دوران و علایقتان در زمينه كتاب و اعلاميه بگويید؟

- علی‌اصغر حاج سید جوادی در كيهان مى‏نوشت، از ماشينيسم مى‏نوشت، نوشته‏هایش ‏به‌قول باستانى پاريزى... از همه قماش بود. گاهى مى‏خوانديم اما در ما درنمی‌گرفت. اگر چیزی می‌نوشت که ‏به گمان ما بوى سياسى مى‏داد نوشته‏هايش را دنبال مى‏كرديم. كسى در كيهان با امضاى «آگاه» (رحمان هاتفی؟) چيزهايى مى‏نوشت، مى‏خوانديم. هفته‌نامه فردوسى عباس پهلوان درمی‌آمد. سال 44 فعاليت‏هاى ‏نهضت آزادى كم شده بود. جمع ما يكى دو سال بعد فارغ‏التحصيل مى‏شد. همين‏طور پا در هوا بوديم.

سال 44 از طریق ناصر صادق با حنيف‏نژاد آشنا شدم، رفتيم خانه ناصر سماواتى. ناصر مهندس برق بود. به خانه او كه مى‏رفتيم، محمد حنيف‏نژاد مسئول آموزش من و ناصر سماواتى و حسين روحانى (كه پس از رهبران سازمان مائوئیستی پيكار شد) بود. حسين روحانى آن موقع ريش داشت خيلى هم مذهبى بود. حالا يكى ريش دارد، ديگرى ته‌ریش، ‏و سومى اصلاً ريش ندارد، چهارمى ممكن است ریش‌بزی يا پروفسورى داشته باشد، امروزه همه اين‏ها سليقه‏اى‏ديده مى‏شوند. ما حالا عملاً كثرت را پذيرفته‏ايم. آن موقع همه‏ اين سليقه‏ها بايد مى‏توانستند توجیه کنند كه درست‌اند و درست چيست و غلط كدام است؟ کسی كه ريش داشت، ريش‌زدن را بد مى‏دانست و دیگری كه ريش ‏مى‏زد ریش‌دار را آدمى ديگر مى‏ديد. همين نگاه عدم تحمل و عدم پذيرش بود كه در سال‌های بعد مى‏رفت كه فاجعه بيافريند و آفريد. حنیف بارها به حسين روحانى گفت ‏ریشت را بزن. حسين يك سالى هم مقاومت كرد تا بالاخره ریشش را زد. دلیل مقاومت حسین روحانی را می‌دانم، ریش زدن را گناه می‌شمرد. دلیل اصرار حنیف فکر می‌کنم این بود که حسین انگشت‌نما نشود. آن‌موقع بیش از نود درصد جوانان ریششان را می‌زدند و به‌گمانم محمد می‌خواست افراد تشکیلات در این نودوچند درصد گم بشوند و این از نظر رعایت نکات امنیتی و عدم جلب‌توجه ساواک نکته مهمی بود کما اینکه گذاشتن سبیل استالینی و پر و پیمان را نیز تأیید نمی‌کرد، در آن زمان برخی روشنفکران چپ و غیرتشکیلاتی از این سبیل‌ها داشتند. گردهمايى ما در خانه سماواتى دو سه سالى ادامه داشت. حسين اگر اشتباه نكنم مهندس كشاورزى بود و شايد دو سالی بزرگ‌تر از من بود. فارغ‏التحصيل كه شد، حصبه گرفت و چند هفته خوابيد. در دوره نقاهتش، حنيف‏نژاد برش داشت و یک‌راست برد به توچال. ببينيد اين چيزها را شايد نسل شما درك نكند و آن را تعبير بر خشن بودن بكنید؛ اما براى ما كاملاً قابل درك بود. ما مى‏بايستى آماده مى‏شديم براى يك انقلاب بزرگ و اين را با يك برنامه تمرينات جدى و خشن ‏مى‏توانستيم به پيش ببريم. محمد حنيف‏نژاد آدمى تشكيلاتى بود. شخصيتى داشت كه روى بقيه نفوذ داشت. خيلى جدى بود. صحبت‏هايش با بقيه فرق مى‏كرد. ما هفته‏اى يك بار آنجا جلسه داشتيم. كم‏كم‏ ما را به اين نكته رسانيد كه حتی دقیقه‌ها مهم‌اند و نبايد وقتمان را تلف ‏كنيم. شاید از همان سال‌های 46 بود که جدول هفتگی تهیه می‌کردیم که وقتمان هدر نرود؛ مثلا كارهايى كه از صبح انجام مى‏داديم را مى‏نوشتيم و اگر چند ساعتی از وقتمان با یک همکلاسی گذشته بود، به‌منظور بررسی امکان عضوگیری او این وقت تلف‌شده به‌حساب نمی‌آمد اما کلیه اوقاتی که با خانواده‌مان گذرانیده بودیم، میهمانی، یا گپ‌و‌گفت معمولی جزو اوقات تلف‌ شده بود و می‌بایستی به سازمان گزارش می‌کردیم و اطمینان می‌دادیم که تکرار نخواهد شد.

حنیف‌نژاد مى‏گفت ما بايد مبارز حرفه‏اى تربيت كنيم يعنى حرفه‏مان مبارزه باشد. ما بايد به‌تدریج كار‌كردن را كنار بگذاريم. البته ما مجبور بوديم كار كنيم زیرا خودمان می‌بایستی هزینه‌های تشکیلات را تأمین می‌کردیم. بعدها این هزینه‌ها می‌توانست از جانب هواداران سازمان تأمین شود. هنوز به آنجا نرسيده‏ بوديم ولى‏ می‌بایستی خودمان را از نظر فكرى و تئوريك آماده می‌کردیم كه تشكيلات صاحب كادرهاى حرفه‏اى شود. اين روش کار تازگى داشت. در نهضت آزادى چنين حرف‏هايى نمى‏شنيديم. با نگاه آن زمانی ما، اعضا و رهبران جبهه ملى و نهضت آزادى مى‏خواستند كار كنند، زندگى كنند، با خانواده‌شان باشند و در عين حال براى آزادى مبارزه‌ای هم بكنند. حرف‌هایی که حنيف‏نژاد مى‏زد و احتمالاً هم‌زمان با آن بيژن جزنى در طيف جنبش چپ می‌زد، فرق داشت با كار نهضتى‏ها و جبهه ملى‏ها. بازرگان مى‏گفت دين و سياست از هم جدا نيستند. در واقع بازرگان تا انقلاب اسلامى‏ مى‏گفت بايد دين و سياست با هم آميخته شوند، بعد ديد كه نمى‏شود. بقيه عمرش را صرف گفتن اين نظر كرد که این دو بايد از هم جدا باشند كه معلوم بود به اين زودى‏ها شدنى نيست ولى بازرگان آدم صادقى بود. در دوره دانشجویی ما از گروه ‏نخشب هم صحبت مى‏شد ولى من هیچ‌وقت آن‌ها را نديدم اما با يك گروه از طرفداران‏ خليل ملكى در اورميه آشنا شدم. مهم‏ترين آن‌ها وكيلى بود به نام ماشاالله‏خان بوزچلو. چند نفر بودند. ما را (من و پسرعمويم) را به‌عنوان نهضتى مى‏شناختند. آن موقع كتاب‏هاى خليل ملكى ‏ و برخى كتب ماركسيستى را به من مى‏داد، مى‏خواندم. اولين آشناييم با انديشه‏هاى ماركسيستى از طريق خليل ملكى ‏و وكيلى كه گفتم صورت گرفت. ما را به دو نفر از فعالان نيروى سوم در تهران به نام‏هاى سرشار و شمس‏آورى ارتباط دادند. سرشار ده پانزده سال -شايد هم بيشتر- مسن‏تر از من بود و كارمند بانك بود. اين ارتباط زياد ادامه نيافت. من‏ جذبشان نشدم، درست یا غلط برداشتم اين بود كه در مبارزه جدى نبودند. علت اينكه حنيف‏نژاد توانست مرا جذب كند، اين ‏بود كه احساس كردم حرف‏هايش با همه فرق دارد. حنيف‏نژاد، مهندس كشاورزى (ماشين‏آلات كشاورزى) و فارغ‏التحصيل دانشكده كشاورزى كرج بود. تازه از خدمت نظام‌وظیفه درآمده بود و از من چهار پنج سال بزرگ‌تر بود. حنیف آن‏طور كه خودش مى‏گفت پيش از سربازى با سعيد محسن و بديع‏زادگان و حسن افتخار اردبیلی و ربانى‏ كه این آخری فارغ‏التحصيل دانشكده فنى بود، حميد نوحى، و اگر اشتباه نكنم بسته‏نگار و مصطفى مفيدى، در نهضت آشنا بود. مفيدى بعدها در زندان به توده‏اى‏ها خيلى نزديك شد كه پس از انقلاب نيز برايش مشكلاتى درست ‏كرد ولى آن موقع نهضتى بود. مصطفى مفيدى و بسته‏نگار را براى اولين بار در تابستان 1351 در زندان قصر بند سه ديدم. آن موقع اين شعر بر لب هر دانشجوى سياسى جارى بود: ايران يك انقلاب مى‏خواهد و بس، خونريزى ‏بى‏حساب مى‏خواهد و بس. اين شعارها عملى شد. خونريزى بى‏حساب هم شد، نتيجه‏اش را هم ديديم تا به اینجا رسيديم. آن موقع تغيير نظام به‌صورت يك آرمان بود. فكر مى‏كرديم لابد عده معدودى ساواكى کشته خواهند شد و سلطنت‌طلب‌ها از قدرت بركنار مى‏شوند و اگر آن موقع آمار مى‏دادى كه آقایان انقلابى پس از انقلاب اين تعداد انگشت‌شمار ساواكى و اين تعداد بى‏شمار از خودتان كشته خواهيد شد، گوينده انگ ساواكى و بدتر از آن مى‏خورد. اينكه انقلابيون بيشتر همديگر را مى‏كشند چيزى بود كه به ذهن نمى‏آمد. اين جريان براى من‏از سال 54 مطرح شد. آن موقع من در زندان بودم.

 

جلساتتان با حنيف‏نژاد چه روزهايى تشكيل مى‏شد و كجا بود؟

- در خانه ناصر سماواتى. ناصر احتمالاً با محمد حنيف‏نژاد هم‌سن‌وسال بود. اینكه اين دو از كى و چگونه با هم آشنا شده بودند ما هیچ‌وقت کنجکاوی نمی‌کردیم و اگر قرار بود اطلاعاتی از کسی داشته باشیم بنا به‌ضرورت بود.

 

روزهايش را يادتان مى‏آيد؟

- هفته‌ای بک جلسه و همیشه عصرها، پنجشنبه یا جمعه. مادر ناصر سماواتى گاهى اوقات نگران مى‏شد و به ناصر مى‏گفت يكى در كوچه مشکوک است ‏او هم نگاه مى‏كرد و مى‏گفت نه خبرى نيست. آن موقع مردم خيلى مى‏ترسيدند. نسل شما تقريباً آن ترس را كه‏ ساواك در جان‏ها انداخته بود درك نكرده. آن ترس مردم را فلج كرده بود. اين تز رد تئورى بقا چيزى‏ بود كه به‌طور کورمال‌کورمال و شهودى پيدا شد. نسل ما به‌طور غريزى حس كرده بود كه بايد شوك وارد كند. حس می‌کردیم که این خوف و هراس عظیم به‌طور تدريجى از بين ‏رفتنی نیست و یک شوك ناگهانی و غافلگیرکننده لازم است. ترس فلج‌کننده وحشتناكى كه با كارهاى ساواك ايجاد شده بود. همه‌چیز را به ساواك نسبت مى‏دادند و شايد ساواك هم خيلى بدش نمى‏آمد بعضی مرگ‌ها را پای او بنویسند. خودكشى تختى، غرق شدن صمد، سکته‌ آل‏احمد و بعدها حتی مرگ شريعتى. ساواك از خودش يك قدرقدرتى ساخته بود.

خلاصه، مى‏رفتيم آنجا يكسرى كتاب‏هايى براى ما تعيين مى‏شد بخوانيم، انسان گرسنه یا جغرافیای گرسنگی از خوزه دو کاسترو، ناهماهنگى رشد اقتصادى و اجتماعى از عبدالرحيم احمدى كتابی بود به نام. جهانى ميان ترس و اميد از تيبور مند به ترجمه، اگر اشتباه نکنم، خلیل ملکی، كتاب میراث‌خوار استعمار از دكتر مهدى بهار بود، بعدها دوزخیان زمین و یک کتاب دیگر از فرانس فانون اضافه شد. ما حتى اقتصاد خرد و اقتصاد كلان نوشته دکتر کاردان یا؟ را مى‏خوانديم. از سال 46 تحولى شد و ما شروع كرديم به خواندن كتب ماركسيستى.

 

كتاب‏ها را هم حنيف‏نژاد برايتان تهيه مى‏كرد؟

- حنيف‏نژاد آن طورى كه بعداً گفت، 15 شهريور 44 مى‏نشيند با سعيد محسن و اندکی بعد با اضافه شدن عبدالرضا نیک‌بین رودسری و چند ماه بعد اصغر بديع‏زادگان، سازمان را تشکیل می‌دهند. (البته آن موقع سازمان هنوز نامى نداشت، ابتدا به نام «جمع» بعد «تشکیلات» و بعدتر «سازمان» می‌گفتیم. پس از ضربه سال 51 در زندان نام‌گذاری شد). نیک‌بین یکی دو سالی هم از حنیف و محسن کوچک‌تر بود ولی فكر بود. آن‌ها مى‏روند سراغ افراد و سمپات‏هاى لونرفته سابق نهضت آزادى. از طريق ناصر صادق به من خبر دادند كه جلسه دارند و از همان جلسه اول كه ما رفتيم، حنيف‏نژاد شخصيت جذاب و خشكى داشت، ولى آدم احساس مى‏كرد اگر قرار است كارى انقلابى و درست‌وحسابی بشود اين جور آدم‏ها مى‏توانند آن را رهبری بكنند. آن ‏اراده و تصميم به مبارزه جدى از همان اول در شخصيت حنيف‏نژاد بود و خيلى تأثیر مى‏گذاشت. كسى خبر نداشت ما چكار مى‏كنيم. ما هفته‏اى يك بار مى‏رفتيم. آن هفته‏اى يك بار، همه زندگى ما را تحت تأثیر قرار داد. از آن پس ديگر با خانواده پیک‌نیک و ميهمانى نمى‏رفتيم و به‌طور كلى وقتمان را با خانواده نمى‏گذرانيديم تکیه‌کلام حنیف این سخن بود (که امروزه شاید برای نسل شما عجیب و نامفهوم باشد) که «خانواده ‏پیشا‌هنگ استعمار است.» ازدواج‌كردن[2] را تحقير مى‏كرديم. وقتى‏كه حنيف‏نژاد ما را گرد هم آورد، موضوع جدى ‏شد. دیگر با دوستان و همکلاسی‌هایمان وقت‌گذرانی نمی‌کردیم. در دو سه سال نخست دانشكده كه‏ سارتر و كامو و اوژن یونسکو مى‏خواندیم و موج هيپى‏گرى هم داشت رواج پيدا مى‏كرد من هم قاتى دوستان و همکلاسی‌ها مى‏نشستيم در اين باره حرف مى‏زديم؛ اما پس از برخورد با حنیف آدمی دیگرگونه شده بودم، بدون اینکه ظاهر یا رفتارم این را نشان بدهد. فكر مى‏كرديم يك انقلابى حرفه‏اى نبايد عاشق شود يا بدتر از آن ازدواج بكند. در واقع انقلابيون آن زمان ازدواج را باعث عقيم شدن یک مبارز مى‏دانستند. اصلاً تصور اين نبود كه زن‌ها هم‏ می‌توانند در بطن مبارزه باشند و آن جريان تا سال 47- 48 همين طورى باقى ماند.

 

در جلسات درباره ازدواج هم صحبت مى‏كرديد؟

- نسل اول که ماها بودیم، سال آخر بوديم يا داشتيم فارغ‏التحصيل مى‏شديم. حنيف‏نژاد و ديگران پیش از ما بين خودشان اين مسئله را حل كرده بودند كه نبايد ازدواج بكنند. ازدواج و خانواده این‌گونه ‏صورت‏بندى شده بود: نبايد تشكيل خانواده بدهيم چون از طريق خانواده در جامعه حل مى‏شويم.

خب، سال 45 فارغ‏التحصيل شدم و پيش از آنکه در بهمن‌ماه به خدمت نظام بروم رفتم‏ زاهدان به‌عنوان رئيس صورى پروژه ساختمان بيمارستان سى تختخوابى زاهدان. رئيس واقعى پروژه يك ‏تكنيسين کارکشته بود به نام بهشتى و مهندس ناظر كه اهل خواف بود اصرار كرده بود كه رئيس پروژه بايد يك ‏مهندس باشد. براى من شغل ايده‌آلى بود. كسى كارى با من نداشت اما در اثر دورى از سازمان دچار پوچی نیز مى‏شدم. ارتباط من با سازمان آن موقع هنوز خيلى جدى نبود.

بگذار ماجراى زاهدان را بگويم و تمام كنم. آنجا وقت من بيشتر به مطالعه می‌گذشت. چیزی نگذشته بود که با فردى به نام كامبوزيا آشنا شدم. (در اواخر دهه 70 يا اوايل دهه 80 يك كامبوزيا نامى كه نماينده مجلس شده بود گويا از زاهدان، احتمالاً باید پسر اين كامبوزياى ‏بزرگ بوده باشد) كامبوزيای بزرگ شخصيت جالبى داشت. به چند زبان آشنا بود: فرانسه، انگليسى، روسى، آلمانى و عربى. در حاشيه شهر زاهدان مزرعه‏اى با دست خودش راه انداخته و منزلى ساخته بود با يك كتابخانه در ابعاد حدود چهار در هشت متر و با سقفى بلندتر از سه متر، دور تا دور پر از کتاب‌های به زبان‏هاى فوق بود. زمستان سال 45، شیرین 65 یا 70 را داشت، قدبلند و قوی‌هیکل. پسرش آن موقع كوچك بود وقتى مى‏آمد به كتابخانه با تشر بيرونش مى‏كرد. کامبوزیا برای من نظرات جابربن‌حيان را مى‏خواند. بخش‌هایی از نظریه نسبيت اینشتين را هم مى‏خواند و برایم ترجمه می‌کرد. مى‏گفت نسبيت به جابر تعلق دارد و اینشتين آن را از جابر گرفته است. این حرف‌هایش را جدى نمى‏گرفتم، خودش آدم جالبی بود. درباره كشاورزى ايران نيز نظرات جالبى داشت. با اصلاحات ارضى مخالف بود و مى‏گفت اين روش غلط است. آن موقع هرکسی مى‏گفت اين كارها غلط است براى ما جالب‌توجه مى‏توانست‏ باشد.

 

چطوری با او آشنا شديد؟

- اول بار همان آقاى بهشتى مرا پيش كامبوزيا برد. مى‏ديد من كتاب زياد مى‏خوانم. گفت کامبوزیا هم‏ كتاب زياد دارد بيا و او را ببين كه بعد دیگر خودم می‌رفتم پيش ایشان.

 

از او كتاب مى‏گرفتيد؟

- نه، در سازمان مجاهدين شما حق ندارى همین‌طوری كتاب بخوانى. كتاب را تشكيلات انتخاب مى‏كند و به شما مى‏دهد و بعد با پرسش و پاسخ و تحليل اين كتاب‏هاى منتخب تشكيلات، آن ذهنيتى را كه منظور نظرش است براى‏ شما مى‏سازد. تشكيلات مجاهدين بى‏شباهت به فضاى رمان 1984 جرج اورول نيست. ما هر چيزى را نمى‏خوانديم؛ اما كامبوزيا در كل آدم جالبى بود خيلى هم اطلاعات عجيب و غريب داشت. مدت‌ها در روسيه زندگى كرده بود و آن‌طور که می‌گفت در مسکو پای سخنرانی لنین بود و دیده بود که کسی به او تیراندازی کرده بود. اهل‏ همان مناطق كوير بود. رفته بود در کویر چند کیلومتر خارج شهر زاهدان آب پيدا كرده بود. خودش آن منطقه را آباد كرده بود و كشاورزى مى‏كرد. در فاصله سال‌های 1352 تا 54 بود كه من در زندان مشهد يك مصاحبه‏ از او خواندم و شاید چون ايشان فوت شده بود، به اين مناسبت مصاحبه‏اى از ايشان را چاپ كرده بودند.

 

بهمن‌ماه دوباره آمديد تهران و فعال‏تر شديد؟

بهمن‌ماه به تهران آمدم و به پادگان فرح‌آباد واقع در انتهاى خيابانى كه امروزه پيروزى نام دارد رفتم. پنجشنبه‏هاى آخر هفته كه از پادگان بيرون مى‏آمديم در جلسات‏ سازمان شركت مى‏كردم. چهار ماه اول در پادگان بوديم و بعد از آن ‏افسر وظيفه مى‏شديم.

در سربازى احمد كريمى حكاك با ما بود. ساعدى هم كه فارغ‏التحصيل پزشكى بود يك دوره زودتر از ما بود و درجه گرفته و افسر شده بود و هنوز به‌جای دیگری اعزام نشده بود و در پادگان فرح‌آباد بود. من با ساعدی صميمى نبودم. ما در لاک خودمان بودیم و دستور سازمان بود که زیاد با این تیپ‌ها گرم نگیریم مبادا که بو ببرند داریم کار مخفی می‌کنیم. خيلى هم نسبت به اين‏ کارها خوش‏بين نبوديم مخصوصاً با آن ديدگاه توتاليتری که نگاه مى‏كرديم. روزى افسر گروهان ما كه نامش سروان يزدگرد بود، مرا به دفتر گروهان احضار كرد ديدم ساعدى به همراه یکی از همشهری‌هایم آمده‏اند به دفتر مرا ببينند. من بعداً ديگر ساعدى را نديدم تا بعد از انقلاب پيش شاملو در كتاب جمعه.

 

چیزی درباره ساعدی در خاطر شما باقی مانده؟ پس از انقلاب شما ساعدی و شاملو را در کتاب جمعه دیدید؟ چیزی در از این دیدار در خاطر دارید؟

هیچ صحبت خاصی نکردیم و من دیگر تا کتاب جمعه ندیدمش. در کتاب جمعه هم یادم نمی‌آید بحثی با هم کرده باشیم.

خلاصه من از همان دوران سازمان را جدى‏تر گرفتم و از بهار 46 به من مسئوليت حوزه‏هاى ‏تعلیماتی را دادند و توصيه كردند كه سعى كنم در تهران بمانم كه من هم محل خدمتم را در دانشكده مهندسى ارتش در پادگان لشکرک زدم كه چون مدرك فوق‏ليسانس ساختمان داشتم و واجد شرايط براى تدريس در دانشكده ‏مهندسى بودم بقيه دوران خدمت نظام را در آنجا ماندم. شروع مطالعات ‏ماركسيستى از بهار 46، براى من به‌ویژه با آشنايى قبلى كه با كتاب‏هاى ماركسيستى داشتم،[3] بسیار جذاب بود و موجب شد كه بیش ‌از پیش جذب سازمان بشوم. وقتى مسئوليت آموزش دو حوزه را به من دادند بيشتر احساس مسئوليت كردم.

ما که دیگر فارغ‏التحصيل شده بوديم ولى افرادى كه در سال‏هاى پايين‏تر بودند باید دوران دانشجویی را كش می‌دادند. این سياست ‏سازمان بود، درآن زمان براى ساختن ‏كادرهای آموزش دیده، وضعيت دانشجويى بسیار مناسب بود. در بهار سال 46 که هنوز در پادگان فرح‌آباد بودم، مسئوليت اداره یکی دو حوزه را به من دادند. آن ‏موقع حوزه‏ها 2،3 نفر و حداکثر 4 نفر بودند.

 

منظور از حوزه چه بود؟

- حوزه نام كلاس تعليماتى سازمان بود و واحد تشكيلات نيز بود. همین‌که مسئوليت تعلیمات این‌ها را به من دادند روى روحيه ‏من خيلى تأثیر گذاشت. من تا آن موقع سيگار مى‏كشيدم، طبق قرار سازمان مى‏بايستى سيگار نكشيم من اما مى‏كشيدم. از آن زمانى كه مسئول حوزه شدم و اين چيزها را به افراد حوزه گفتم، ديدم ديگر نمى‏توانم سيگار بكشم.

 

در همان فواصل روحيه مذهبى داشتيد؟

- ببین، اینکه بابای من کمونیست یا هوادار آن‌ها بود در داخل خانواده کتمان شده بود. مادر من مذهبی معمولی بود از فرایض مذهبی‌ای نمازی می‌خواند اما نه صبح زود، روزه هم نمی‌گرفت. من در سازمان روحيه مذهبى مبارز پيدا كردم. قبلاً سمپاتى به مهندس بازرگان داشتم نماز هم مى‏خواندم و نمی‌خواندم. اوايل عضویتم در‏ سازمان یکی دو سالی بود که دیگر نماز نمى‏خواندم. از اوایل سال 46 از وقتى ‏كه مسئوليت تعلیمات به عهده گرفتم خواندم.

 

حنيف‏نژاد و بقيه اعضاءدر اين باره چيزى نمى‏گفتند؟ روى مسائل شرعى تأکیدی داشتند؟

- بر مبارزه تأکید داشت. علت اينكه من را جذب كردند، مى‏ديدند كه به‌طورجدی مى‏خواهم مبارزه كنم. شايد اگر آن موقع بيژن جزنى را مى‏شناختم جذب گروه او مى‏شدم، ولى هم‌دوره‌ای‌های من ناصر صادق و علی باکری بودند و با هم صميمى بوديم. من كم‏كم از زاويه سياسى مذهبى شدم، مى‏خواستم ‏مبارزه كنم افرادى كه در كنارم بودند مذهبى بودند من هم مثل آن‌ها شدم.

-        آيا درباره نوع حكومت در درون تشكيلات حرفى زده مى‏شد كه حكومت آينده بايد به چه شكلى باشد؟

-    درباره حكومت تا شروع مطالعات ماركسيستى، يك مقدار راديكال‏تر از نهضت آزادی بود. شاه و سلطنت كنار مى‏رفت و جمهورى‏خواهى به‌جايش ‏مى‏آمد. بعد از اينكه مطالعات ماركسيستى شروع شد سازمان مجاهدين می‌خواست هويت خاصی به جامعه بدهد، چيزى مثل‏ جامعه توحيدى بى‏طبقه.

-        در حوزه‏تان شما چه مسائلى را طرح مى‏كرديد؟

-        - همين چيزهايى كه در تشكيلات قرار بود بحث شود.

يعنى هم بحث‏هاى سياسى روز بود و هم تئوريك؟

- يكسرى از كتاب‏ها مشخص مى‏شد برای خواندن و يكسرى سؤال و جواب در رابطه با اين کتاب‌ها طرح ‏مى‏شد. ضمناً بايد می‌نوشتیم كه وقتمان را چگونه گذرانده‏ایم. يك برنامه روزانه داشتیم از صبح كه ‏بيدار مى‏شدیم تا شب موقع خواب، چقدر مطالعه كرده، چقدر درباره ‏موضوعاتی که قرار بوده بیندیشیم فكر كرده، چقدر جامعه‏گردى کرده‌ایم (این اصطلاحی رایج در درون سازمان بود به این معنا که هر هفته باید می‌رفتیم مناطق فقرزده تهران و اطراف و زندگی آن‌ها را می‌دیدیم تا بدانیم به خاطر چه کسانی داریم مبارزه می‌کنیم)‏، چقدر وقت گذاشته‌ایم براى عضوگيرى؛ چند ساعت كوهنوردى کرده‌ایم و بالاخره چقدر وقت تلف کرده‌ایم و چرا؟ که در اینجا انتقاد از خود می‌کردیم. بايد طبق برنامه پيش مى‏رفتیم. ما معدودى کتاب ‌خوانده بوديم و بعد يكسرى كتاب ماركسيستى، این کتاب‌های ماركسيستى درباره روش انديشيدن خيلى چيزها داشت كه آن موقع براى ما تازگى داشت. لئو شائوچى، تئوريسين حزب كمونيست چين، یکی از کتاب‌هایش با عنوان چگونه مى‏توان يك کمونیست خوب بود دقیقاً ويژگى‏هايى را برمی‌شمارد كه ما براى مبارزه بايد ياد مى‏گرفتيم و ظاهراً هيچ تضادى با تعاليم مذهبی هم نداشت، چون اين كتاب كاراكتر يك كمونيست را در رابطه با سحتکوشی، فداكارى، خلاقيت، رازدارى و پشتكار برمی‌شمارد و در واقع يك نوع اصول رفتار و اخلاق انقلابى بود. لیو شائوچی بعدها در دوران انقلاب فرهنگی چین، ‌توسط مائو تجدیدنظرطلب خوانده شد و از حلقه رهبران چین کنار گذاشته شد و نهایتاً تبعيد یا زندانی شد. در اینجا بین پرانتز بگویم که معلوم مى‏شود چوئن‏لاى واقع‌بین‌تر و حواس‌جمع‌تر از لیو شائوچى بوده. می‌بیند وقتى ‏كه مائو مى‏خواهد هم رهبر و هم تئوريسين حزب ‏باشد هر كس ديگرى پا توى اين كفش بكند لگدمال خواهد شد.

ازجمله کتاب‌هایی که می‌خواندیم و روی آن‌ها بسیار تأکید می‌شد، چه بايد كرد و یک گام به پیش، دو گام به پس لنين و بحث‌های او علیه نارودنيك‏ها و سوسيال انقلابى‏هاى روسيه بود. همچنين ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى ‏منسوب به استالين را هم می‌خواندیم. اين کتاب‌ها يكسرى فرمول‌بندی‌هایی را كه خيلى يقينى بود و آن موقع در آن جو علم‏زده به‌عنوان يك ديدگاه علمى مربوط به علم مبارزه شناخته ‌شده بود، مطرح مى‏كردند.

 

پس سال 46 تصميم گرفتيد يكسرى كتاب ماركسيستى را بخوانيد.

-اين تصميم را حنيف‏نژاد مى‏گيرد و با سعيد محسن مطرح مى‏كند. حنيف‏ قبلاً با يكسرى ‏از اين کتاب‌ها آشنايى داشته ولى با نظر منفى خوانده بود. اگر اشتباه نكنم حنیف به من گفت در تبريز دانش‌آموز که بوده به جلسات «شعار»(گویا یوسف شعار) مى‏رفته و مدتی نیز تحت تأثیر او بوده است. در آنجا برخى از كتب ماركسيستى را خوانده و رد مى‏كردند. حنیف در دوران دانشجویی در تهران در مسجد هدایت با افکار طالقانی و بازرگان و سحابیِ پدر، آشنا می‌شود. مسجد هدایت در آن سال‌ها از انگشت‌شمار کانون‌های مذهبی بود که داستان خلقت انسان به روایت قرآن را با تکامل طبیعی داروین آشتی داده بودند و موردتوجه دانشجویان مذهبی با گرایش‌های مدرن بودند. سخنرانان جوان‌پسند مسجد هدایت می‌گفتند که هدف از تکامل طبیعی، پیدایش (خلقت) انسان بوده است و انسان بار امانتی بر دوش دارد که همانا تکامل معنوی اوست و تکامل معنوی راه نزدیکی و رسیدن به خداست. آن‌ها به‌طور ضمنی (در منبر یا سخن‌رانی) و به‌طور صریح (در گفت‌وگو با جوانان) تکامل معنوی انسان را با مبارزه ضد استعماری، ضد امپریالیستی و ضد دیکتاتوری پیوند می‌زدند. می‌توان گفت که آیت‌الله طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی با تأکید بر راهی که یک مسلمان صدیق باید طی کند، و پیوند زدن آن با مبارزه در راه استقلال و آزادی از قید دیکتاتوری و نامیدن این راه به‌عنوان راه تکامل معنوی یک مسلمان، توانستند در ذهن هشیار حنیف آلیاژی از وظایف معنوی یک مسلمان و ضرورت طی راه تکامل معنوی توسط او به‌عنوان والاترین هدف زندگی و مبارزه علیه دیکتاتوری فراهم کنند. این آلیاژی بود که همه آنانی که در آن سال‌ها مذهبی غیرسنتی و مبارز بودند، با خود داشتند.

طالقانی حتی یک گام فراتر از هم‌رزم دیرینش، بازرگان، برمی‌دارد و باور دارد که کلیه افرادی که علیه استعمار، امپریالیسم و دیکتاتوری مبارزه می‌کنند در راه تکامل (راه تقرب به خدا) گام برمی‌دارند اعم از آن‌هایی که به خدا آگاهی دارند (صدیقین) که خوشا به حال آن‌ها که همانا رستگارند، یا آن‌هایی که به خدا آگاهی ندارند (مارکسیست‌هایی که علیه سدهای راه تکامل انسان مبارزه می‌کنند) که بی‌آنکه به خدا و به راه تکاملی که خداوند به‌عنوان امانت بر دوش انسان گذاشته است آگاهی داشته باشند ناخودآگاه در این راه گام برمی‌دارند. ذهن خلاق حنیف‌نژادِ دانشجو، همین را می‌قاپد و وارد یک دوره تخمیر انقلابی می‌شود. جبهه ملی و نهضت آزادی سرکوب می‌شوند و حنیف پس از یک دوره چندماهه زندان فارغ‌التحصیل می‌شود و خدمت نظام‌وظیفه را می‌گذراند و این تخمیر ادامه پیدا می‌کند. حنیف می‌اندیشد که آگاهی یک مسلمان مبارز تکامل‌یافته‌تر از مبارزان دیگر است و در این برتری هیچ شکی ندارد. حنیف می‌پرسد پس چرا این آگاهی برتر منجر به ‌پیش افتادن مسلمانان در مبارزه با امپریالیسم و دیکتاتوری نشده است و چرا در این مبارزه، مارکسیست‌ها به‌مراتب و به‌درجات، جلوتر از مسلمانان مبارزند؟ پاسخ را خود حنیف می‌یابد: علم، علم، باز هم علم. همین علم علت اصلی پیش‌افتادگی مارکسیست‌های مبارز است. غربی‌ها همان‌طور که در دانش طبیعی برتری دارند، در دانش اجتماعی نیز برترند. پیامبر گفته است در طلب دانش اگر حتی در جای دوری چون چین باشد به آنجا بروید و بیاموزید. حنیف می‌گوید ما نیز باید دانش مبارزه را از مارکسیست‌ها بیاموزیم. اینک او در به در به دنبال کتاب‌های مارکسیستی است.

حالا او افسر وظیفه و در مرند و تبریز است. دوباره به یاد یوسف شعار می‌افتد؛ اما این بازگشت به استاد و معلم پیشین تکرار گذشته نیست، نوجوانی گذشته است. حالا دیگر نه جذابیت استاد، بلکه جاذبه کتاب‌های مارکسیستی است که حنیف را به آن‌سو می‌کشد.

حنیف جنبه علمى كتاب‏های مارکسیستی را از جنبه ايدئولوژيك آن‌ها جدا مى‏كرد و مى‏گفت مبارزه، درست مثل پزشكى‏ و مهندسى و غيره علم مخصوص به خود را دارد. قسمت اعظم کتاب‌های مارکسیستی یا مستقیماً علم مبارزه‏اند يا در جهت يادگيرى علم مبارزه مى‏توانند به ما كمك كنند.

پیش از این گفتم که من قبلاً با طرفداران خليل ملكى تماس داشتم. ضمن اينكه چندان قبولشان نداشتم. براى من‏ اين قبول نداشتن آن‌ها اصلاً ربطى به ايدئولوژى نداشت. خليل ملكى را محاكمه مى‏كردند و حرف‌هایی در تأیید سلطنت گفته بود و من خوشم نیامده بود. مهندس بازرگان نسبت به خلیل ملکی برخورد بهتری در دادگاه داشت. حرف‏هاى قانونى زده بود. گفته بود طرفدار اين هستيم كه شاه بايد سلطنت كند نه حکومت. آن موقع زدن اين حرف‏ها جرئت مى‏خواست و طبعاً با صداى بلند نمى‏شد در همه‌جا اين حرف‏ها را زد. اين را به صدای بلند در دادگاه گفته بود. بین پرانتز بگویم که در یکی از جلسات دادگاه مهندس بازرگان و همفکرانش صحبت از خلیل ملکی پیش آمد، مهندس بازرگان با خنده گفت که خلیل ملکی درباره او گفته بود که او در سیاست کودک ریش‌دار است. آدم باید اعتمادبه‌نفس خوبی داشته باشد که این‌گونه حرف‌ها را درباره خودش بازگو کند. آن موقع خليل ملكى به‌صرف روش ملایم او در مبارزه، براى من جالب‏ نبود. از طرفداران ملكى هم آن‌هایی که می‌شناختم به نظر نمى‏رسیدند خيلى‏ جدى (جدیتی که برای ما مفهوم خاصی داشت) اهل مبارزه باشند. البته خودم هم به‌طورجدی دنبال مبارزه نبودم. ولى مستعد بودم كه جذب سازمانى شوم که جدى مبارزه کند و جذب شدم. وقتى در تشكيلات كتب ماركسيستى را خواندم خيلى فرق داشت با يكى دو سال پيش كه خودم آن‌ها را خوانده بودم و بيشتر از نظر فلسفى برايم جالب بودند. ارتباطى كه حنیف بين اين ‏كتاب‏ها و مبارزه بى‏امان ايجاد مى‏كرد برايم تازگى داشت. فرضاً كتاب يك گام به پيش دو گام به پس را قبلاً خودم خوانده بودم اما حالا خوانش همان کتاب شور مبارزه را در من مى‏دميد، من فكر مى‏كنم وجود حنیف و آن اراده‏اش به مبارزه بسيار مؤثر بود.

 

سال 46 كادر مركزى تشكيل داده بوديد؟

- در سال 46 كادر مركزى همچنان حنيف و سعيد و اصغر (بديع‏زادگان) و عبدی بودند. از سال 46 با خواندن كتاب‏هاى ماركسيستى ذهن من جهش كرد و خيلى جذب تشكيلات شدم.

 

اولين حوزه‏اى كه دست شما افتاد چه سالى بود؟ و چطور با شما طرح شد؟

- اوایل بهار سال 46 دو نفر را برای آموزش به من دادند. محمود شامخى و محمد ايگه‏اى. ايگه‏اى دانشجوى دانشكده فنى تهران بود، ساختمان یا مکانیک. محمود شامخى هم دقيق يادم ‏نيست ولى فكر مى‏كنم دانشجوى مدرسه عالى بازرگانى بود یا اقتصاد.[4] ما مى‏رفتيم خانه‏اش. پدرش بازاری بود و خانواده‏اش مذهبى-سنتى بودند. مادرش وقتی‌که چاى مى‏آورد تا حدودى حواسش بود كه نشست ما نشست سیاسی است به همين خاطر بعضی‌اوقات هشدار مى‏داد كه مراقب باشيد. يا اگر در كوچه آدم مشكوكى را مى‏ديد كه ايستاده است به محمود اطلاع مى‏داد. معمولاً هفته یک ‌بار جلسه داشتيم. به فاصله خيلى كمى مسعود رجوى را دادند به من و يك نفر ديگر اصغری نامی که در روستاهای گرگان معلم بود سنش هم چند سالى ‏از رجوى ‏بيشتر بود.

 

مسعود رجوى ابتدا در يك حوزه ديگرى بود؟

- حسين روحانى در مشهد به يكسرى از جلسات مذهبی سر می‌زد كه در آنجا رجوى را عضوگيرى می‌کند و مراحل اولیه آموزشش را شخصاً اداره می‌کند. فکر می‌کنم رجوی تا بهار 46 که به من معرفی شد جزو کادر مشهد بود و از آن پس جزو کادر تهران شد. قاعدتاً باید در سال 45 در کنکور دانشکده حقوق قبول‌ شده و دانشجوی سال اول شده بود و در تهران خانه گرفته بود. از طريق حسين روحانى سر قرار آمد. حسين مشخصات ‏ظاهرى‏اش را آن‌طور که به من داد: کوتاه‌قد با موهاى مجعد سیاه و لهجه مشهدی با يك سالك در سمت چپ صورتش. قرار بود مجله خواندنی‌ها را نيز در دستش به‌صورت لوله شده بگيرد و گاه‏گاه با آن به صورتش بزند. آموزش رجوی در اتاقی که در طرف‌های سلسبیل اجاره کرده بود همراه با آن رفیق گرگانی چند ماهی ادامه داشت. رجوی سریع پیشرفت می‌کرد اما رفیق گرگانی نه. ایگه‌ای با خانواده‌اش زندگی می‌کرد و برای شرکت در جلسات به خانه شامخی می‌آمد. با موافقت تشکیلات رجوی را با شامخی گذاشتم و ایگه‌ای را با گرگانی. فکر می‌کنم در تابستان 46 این تغییرها انجام شده بود. به هر حال زمانی که چه‌گوارا در بولیوی کشته شد و ما در شروع جلسه پس از اندکی صحبت و تجلیل از چه و تأکید بر ادامه راهش یک دقیقه سکوت کردیم رجوی با شامخی بود. گرگانی هفته‌ای یک ‌بار از گرگان می‌آمد تهران و با ایگه‌ای در کلاسی که در همان اتاق اجاره‌ای رجوی تشکیل می‌شد شرکت می‌کرد.

 

بين آن اعضايى كه زير نظر شما بودند مسعود رجوى چه جورى بود؟

- مسعود رجوى رفته بود كلاس چتربازى. علاوه بر اينكه انگليسى مى‏خواند رفته بود كلاس زبان فرانسه. گفتم كه فرانسه را كنار بگذار براى اینکه وقت بیشتری داشته باشد برای كار تشكيلات برای آموزش سریع‌تر. درباره چتربازى چيز خاصى ‏نداشتم كه بگويم دوره‌اش که تمام شد دیگر ادامه نداد.

 

تا سال 47 هم زير نظر شما بود؟

- بله تا نيمه‏هاى 47 یعنی تا پایان خدمت نظام‌وظیفه من مسئول تعلیمات این‌ها بودم. بعد قرار شد من بروم به تراکتورسازی تبریز. در همان زمان گروه ایدئولوژی در حال تشکیل بود و حنیف از من پرسید در بین بچه‌ها کسی هست که برای کارگروه ایدئولوژی مناسب باشد؟ من گفتم فقط یک نفر. رجوی را دوباره وصل کردم به حسین روحانی که در آن موقع در گروه تازه تشکیل ایدئولوژی نفر دوم پس از حنیف بود و خودم رفتم تبریز.

 

براى كار رفته بوديد؟

سال 47 كه خدمت نظام‌وظیفه‌ام تمام شد به من به‌عنوان مهندس ساختمان پول خوبى مى‏دادند. تعداد اعضایی كه فارغ‏التحصيل شده بودند و کار می‌کردند و درآمد داشتند كم بود. خود حنيف‏نژاد، سعيد محسن و بديع‏زادگان، علی باکری، مهدی فیروزیان و ناصر سماواتی و دو سه نفر دیگر از آن جمله بودیم، تعدادمان زياد نبود. هنوز هوادارانی که در سال‌های بعد سازمان را تأمین خواهند کرد زياد نشده بودند و ما به اين پول‏ها احتياج داشتيم. سازمان خيلى نمى‏خواست ‏خودش را بشناساند و درمعرض ديد قرار بگيرد به همین جهت نمی‌خواست وجود سازمان را به هواداران بالقوه اعلام کند و از آن‌ها پول بگیرد. منتها نوع کارمان طوری بود که وقت زیادی از ما نمی‌گرفت. با معرفی برادرم فریدون که با مدیرعامل تراکتورسازی تبریز دوست بود، در آنجا مهندس ناظر شدم. كار مهندس ناظر راحت‌تر است و با وظایف مهندس ‏اجرايى فرق مى‏كند. نماینده کارفرما و رئیس پروژه تراکتورسازی تبریز مهندس ایروانی بود و مهندسی که اجرای بخشی از پروژه را از طرف پیمانکار بر عهده داشت مهندس اشکی از همشهریانم بود. سرپرست قسمت نظارت مهندس پاپیروسچی فارغ التحصیل رشته ساختمان دانشگاه تبریز بود. كارهاى نوشتنى و فكريم را مى‏بردم در سر كار و در اتاق را می‌بستم و کار می‌کردم برای تشکیلات. در تبریز مسئولیت تعلیمات حسین خسروشاهی و یک نفر دیگر که دانشجوی دانشکده فنی رشته ساختمان تبریز بود و گویا بعدها کنار کشید و نیز حبیب، که آن موقع مورد اعتماد حنیف بود و هم‌سن‌وسال خودش بود، برعهده من بود. حبیب قبلاً روابط نزدیکی با نهضت آزادی داشت و در آن زمان غیرفعال بود و داشت در تبریز ساخت‌وساز می‌کرد. حنیف در معرفی حبیب گفت ایشان در رده عضو نیست، هوادار است مورد اطمینان است و دارد ساخت‌وساز می‌کند. من تا آن موقع جزیی از حقوقم را برای هزینه‌های اجاره خانه تیمی و خوردوخوراک کنار می‌گذاشتم و بقیه را به حنیف می‌دادم که به‌طورمعمول دو هفته یک ‌بار می‌آمد تبریز. حبیب به حنیف پیشنهاد کرده بود که سازمان در عملیات ساخت‌وساز او در تبریز سرمایه‌گذاری کند. از آن پس قرار شد که بخشی از کرایه‌خانه و خوردوخوراکمان تا آنجا که ممکن است از حقوق افسری عسگری‌زاده تأمین شود و من بیشتر حقوقم را برای سرمایه‌گذاری به حبیب بدهم تا در وقت ضرورت با سود آن به سازمان پس بدهد. پس از دستگیری ما حنیف در سلول به من گفت به‌رغم آنکه پس از ضربه اول شهریور و دستگیری شماها ما پول لازم داشتیم اما حبیب یک ریال هم از آن پول‌هایی که من داده بودم یا تو به او داده بودی پس نداد. حبیب پس از دستگیری حنیف نژاد دستگیر شد. وقتی‌که بازجو گفته بود تو پول سازمان را بالا کشیده‌ای، جواب داده بود خب، اینکه به نفع شماست. خلاصه حبیب آن‌قدر زرنگ بود که آن پول‌ها را آن‌قدر دست‌دست کرد و به ساواک هم نداد. پس از انقلاب و آزادی از زندان به ایشان پیغام فرستادم و پول‌ها را خواستم ایشان پاسخ داده بود که آن پول‌ها را به‌تدریج به خانواده حنیف داده است. من دیگر پیگیری نکردم.

داشتید درباره کار در تبریز و پذیرفتن مسئولیت حوزه می‌گفتید.

- در تبریز عسگری‌زاده داشت دوره خدمت سربازيش را مى‏گذرانيد. صبح‌ها زودتر از من بلند می‌شد و با سرویس ارتش می‌رفت به نزدیک مرند و عصر برمی‌گشت. عسگری‌زاده قسمتى از تشكيلات تبریز را اداره مى‏كرد و به سفارش تشکیلات داشت روی جزوه‌ای که بعدها به نام اقتصاد به زبان ساده نامیده خواهد شد و هدف آن آمیزش اقتصاد مارکسیستی با اسلام بود، کار می‌کرد. من و محمود يك خانه ‏گرفته بوديم و هر وقت حنیف به تبريز مى‏آمد، پيش ما مى‏آمد.

 

-گذران زندگى چطور بود؟

- چند ساعت مى‏رفتم تراکتورسازی که سالن‌ها، ساختمان‌های اداری و تأسیساتش در حال ساخت بودند. عمدتاً کار خودم را می‌کردم و با مهندسین آنجا زیاد معاشرت نمی‌کردم. در آن زمان معمولاً شب‌نشینی‌هایی بود که اسپانسرشان شرکت تراکتورسازی بود، همراه با موزیک و رقص و مشروب، دختر و پسر و مجرد و خانواده. معمولاً مذهبی‌ها سعی می‌کردند تا آنجا که از نظر مقام و منزلت شغلی و ترفیع و اضافه‌کار و غیره امتیاز منفی برایشان حساب نشود در این شب‌نشینی‌ها شرکت نکنند. من هم از همین پوشش استفاده می‌کردم و نمی‌رفتم. طوری که به مدیرعامل که دفترش در تهران بود خبرش رسید و در سفری که معمولاً هر دو هفته یک ‌بار می‌آمد به من تذکر داد که حتماً در شب‌نشینی‌ها شرکت کنم. مدیرعامل تراکتورسازی رئیس من نبود؛ اما من به توصیه او عضو موقت و آزمایشی مهندسین مشاور منقح شده بودم و قرار بود اگر از کار من راضی بودند رسماً جزو پرسنل مهندسین بشوم. رئیس مستقیم من مهندس تاری وردی سرمهندس مشاور بود. وقتی‌که مدیرعامل از کار من پرسیده بود گفته بود که مرا فقط یک‌ بار دیده است و تمایلی برای ادامه کار من نشان نداده بود؛ بنابراین شبی از شب‌ها لباس رسمی پوشیدم و درحالی‌که محمود عسگری‌زاده با تعجب و حیرت داشت براندازم می‌کرد از خانه تیمی یک‌راست به شب‌نشینی رفتم.

تقریباً همه کارکنانی که با همسرانشان آمده بودند، چه متعلق به کارفرما، چه مشاور و چه پیمانکارها، معذب نشسته بودند و کمتر می‌رقصیدند؛ یعنی از این گروه به‌ندرت کسی می‌رقصید. بیشتر آن‌هایی که در وسط داشتند می‌رقصیدند، مهندسین و تکنیسین‌های مجردی بودند که از یکی از همسران متأهل‌ها تقاضای رقص کرده بودند و بعضی‌ها به اصرار شوهرانشان که بد است اگر نرقصی، داشتند می‌رقصیدند.

نگاهی به دور تادور انداختم در گوشه‌ای مهندس سلماسی و همسرش نشسته بودند. تا مرا از دور دید بلند شد و دست تکان داد تا من ببینمش و پیشش بروم. رفتم. بلند شد و مرا به خانمش معرفی کرد. جای خالی بود من هم نشستم. مهندس سلماسی تنها کسی بود در کارگاه که گاه به اتاقش می‌رفتم چایی می‌خوردیم و گپی می‌زدیم. از صحبت هاش مشخص بود که اهل مطالعه است. هرچند که سعی می‌کرد حتی با من به‌طور آشکار بحث‌های بودار نکند، اما بوی قورمه‌سبزی را نمی‌شد نشنیده گرفت. من اما سفت‌وسخت دستورات سازمان را رعایت می‌کردم و حتی آنگاه‌که صحبتمان به مسائل تاریخی می‌کشید مواظب بودم خودنمایی نکنم. یک‌بار به‌طور ضمنی به من اشاره کرد که آدم می‌ماند در کار جوانی که کم‌حرف و گوشه‌گیر است و از رفتارش و طرز برخوردش با مافوق‌ها مشخص است که به آنچه اصلاً اهمیت نمی‌دهد ترقی در کارش است.

آرشیتکت حدود سی‌وسه چهارساله، خوش‌سیما، تیپ آلن دلون، همیشه شلوغ، پر سروصدا، خودنما و کمی غیرعادی که رئیس گروه طراحی و نقشه‌کشی بود و برای به قول خودش Adjust کردن نقشه‌های معماری با معضلات Structure غالباً در تبریز و در کارگاه بود، داشت با زن یکی از زیردستانش می‌رقصید. مهندس سلماسی با اشاره سرش ما را متوجه صحنه کرد. من رفتم تو نخ شوهرش، جوانی در حدود سی‌ساله، خپله و گندمگون، با چشم‌های ریز که در نگاه اول به نظر می‌آمد خونسرد نشسته و ضمن بازی با لیوان مشروبی که دستش بود، داشت دیگر زوج‌های در حال رقص را تماشا می‌کرد. مشخص بود که...

ادامه دارد...


[1]. تا آنجایی که به من (میثمی) مربوط است با محمد و سعید بحث‌های زیادی داشتم. پس از اینکه سال 43 از زندان آزاد شدم در طول خدمت دائم با آن‌ها در ارتباط بودم و همکاری تشکیلاتی می‌خواستند ولی اختلافاتی به‌ویژه بر سر شکنجه و ذهنی بودن آنها در این مورد داشتم که با آنها همکاری تشکیلاتی نکردم ولی در اردیبهشت 48 خودم تقاضای تشکیلاتی کردم. احساس من این بود که حنیف کیفیتی داشت که هراسی از قدیمی‌ها نداشت و جتی توانسته بود آقای رجایی و مهندس سحابی را جذب کند و کارهایش مورد تأیید آقای بازرگان و طالقانی هم بود.

[2]. من (میثمی) چه در دوران نهضت آزادی و چه بعدها از او چنین چیزی نشنیدم و ازدواج با دختران پیشاهنگ را هم قبول داشت. علی میهن‌دوست، رضا رئیس طوسی، ناصر سماواتی، منصور بازرگان ازدواج کرده بودند و ازدواج من با حوری بازرگان هم مورد تأیید سازمان بود. امتیاز جمع این بود خانواده‌ها پس از دستگیری بسیار فعال بودند.

[3]. البته تا جایی که من می‌دانم هرگونه مطالعه‌ای همراه با سؤال و جواب با نقد بود به‌ویژه کتاب‌های مارکسیستی. برای نمونه اصول مقدماتی فلسفه تألیف جورج پولیتسر.

[4]. مدرسه حسابداری صنعت نفت.

 

     فهرست چشم انداز 104 صفحه اول |  بايگاني سال 1396 |